شما اینجا هستید: رهنامه پژوهش » ش 25 و 26 / صفحه اصلی / بخش آخر (سیره بزرگان) / علامه جوادی آملی » عین نضّاخ
عین نضّاخ | محمدحسین فروغی
404 بازدید

عین َنضّاخ[1]

آب خاصیتش این است که زنده می­کند همه چیز را.[2]مثل حکمت. یکی تن را و دیگری جان را. حکیم مثل چشمه است می­جوشد تا جان­ها از او بنوشند. اما داستان جوشش این چشمه و مسیری را که از ابتدا تا به اینجا پشت سر نهاده باید از زبان خود او شنید. آنچه می­خوانید گزیده­ای است از زندگینامه حضرت استاد جوادی آملی که در بردارنده نکات خواندنی بسیاری از سال­های دور و دراز است.

طلیعه

بنده در سال 1312(هـ.ش) به دنيا آمدم و پدر و جدّم را روحاني و مبلّغ احكام الهي و ناشر مآثر و آثار اهل بيت يافتم. بر اساس دستخط مرحوم جدّم، ميرزا فتح اللّه آملي كه در حاشيه كتاب گوهر مراد مرحوم لاهيجي، شجره‏نامه خود را نوشته‏اند، چنين بر مي‏آيد كه: بنده، فرزند مرحوم ميرزا ابوالحسن آملي، ايشان فرزند مرحوم فتح‏اللّه آملي، ايشان فرزند مرحوم ملاّ آقاجاني و ايشان گويا فرزند ملاّمحمد حسن و ايشان فرزند محمد جعفر آملي است. جدّم ملاّ فتح‏اللّه آملي معمّم بودند و به ذكر احكام و مناقب اهل‏بيت(عليهم‏السلام) مي‏پرداختند؛ ولي در بحبوحه خفقان پهلوي اول ممنوع المنبر شدند. رضاخان در سال 1304(هـ.ش) به اوج قدرت و سلطنت رسيد و تا سال 1320 (16 سال) حكومت او ادامه يافت و در اين دوران، در سراسر ايران، به ويژه در منطقه شمال خفقان محض بود. از اين‏رو، منبر جدّم را نديدم؛ ولي كساني كه منابر او را ديده و از آن استفاده كرده بودند، در بيان خصوصيات مرحوم جدّم مي‏گفتند كه در منبر به ذكر احكام و مناقب اهل‏بيت(عليهم‏السلام) مي‏پرداخته است. ايشان به هر وسيله‏اي كه بود گوهر مراد مرحوم لاهيجي را تهيه و وقف كردند و توليت آن را به مرحوم پدرم دادند. اين كار، نشان مي‏دهد كه ايشان به علم كلام علاقه وافر داشتند و اين كتاب‏ها در منزل آنان بسيار عزيز و محترم بوده است؛ آن‏هم در دوراني كه اين كتاب‏ها از ارزش افتاده بود.

نذر امام هشتم (عليه ‏السلام)

فرزنداني كه خداي سبحان به پدر و مادرم مي‏داد، معمولاً در اثر ضعف امكانات بهداشتي و پزشكي يا به علل و عوامل ديگر زنده نمي‏ماندند؛ تا اين‏كه پيش از تولدم يكي از بستگان در عالم رؤيا خواب مي‏بيند كه شخصي عصايي به دست پدرم داد و ايشان آن را به دست گرفتند. اين رؤيا را چنين تعبير كردند كه خداوند به شما فرزندي مي‏دهد كه پسر است و او مي‏ماند و عصاي دست شما مي‏شود؛ چون معروف ميان آنان اين بود كه پسر، عصاي دست پدر است. بر اين اساس، پدر و مادرم نذر كردند كه اگر خداوند به آن دو پسري داد او را به مشهد امام رضا(عليه‏السلام) ببرند. آن سال‏ها يعني حدود شصت و چند سال پيش، سفر به مشهد آسان نبود و دشواري آن براي ايشان بيش از سفر امروز به مكه بود. همچنين نذر كردند كه موي سر او را تا هفت سال نتراشند و هر سال به گردن وي طوق نقره‏اي بياويزند؛ كه اين‏ها آثار به‏جا مانده از گذشتگان بود.

آن‏گاه كه خداوند منّتي نهاد و ما را به دنيا آورد، آن‏ها به نذر خود عمل كردند؛ موي سرم را كوتاه مي‏كردند، ولي هرگز نمي‏تراشيدند. به ياد دارم كه موي سرم بسيار بلند بود و هر سال نيز طوقي نقره‏اي بر گردنم مي ‏آويختند كه سرانجام، آن‏ها را در مشهد تقديم آستان قدس رضوي(عليه ‏السلام) كنند و نيز در همان‏جا موي سرم را تراشيده، به پاي آن حضرت نثار نمايند. در پايان هفت سالگي در خدمت مرحوم پدر، مادر و برخي بستگانم به مشهد مقدس مشرّف شديم و در آنجا موهاي سرم را تراشيدند و نثار نهر آبي كردند كه در صحنْ روان بود و نيز به اندازه وزن موي سرم نقره تهيه و آن را به حرم مطهر امام رضا(عليه ‏السلام) تقديم كردند. سنّت تصدّق به اندازه موي سر نوزاد در اسلام وجود دارد و در ميان ائمه معصومين(عليهم‏ السلام) رايج بوده است.

علاقه خانوادگي به روحانيت

علاقه خانواده ما به روحانيت، موجب شد تا فشار دوران پهلوي از ارادت آن‏ها به روحانيت نكاهد و آنان بكوشند تا چراغ روحانيت در خانواده روشن بماند. از اين‏رو، پدر و مادرم تصميم گرفتند كه اگر خداوند توفيقي داد، پس از رسيدن به رشد لازم، مرا از طلاب مسجد جامع كنند. سرّش اين بود كه آن‏ها مي‏دانستند رسالت روحاني درباره دين، تبيين، تحليل، تبليغ و حمايت و دفاع از دين است و اگر آنان كه روحاني هستند از دين حمايت نكنند، ديگران از آن‏ها تأسي و از دين، حمايت و دفاع نخواهند كرد. از اين‏رو، با آن كه مرحوم پدر و جدّم مشكلات و فشارهاي فراواني مانند محروم شدن از حقّ عمامه گذاشتن، منبر رفتن، اقامه نماز جمعه و جماعات متحمل شده بودند و نيز تا آن زمان من تنها پسر خانواده بودم[3]، ولي آرزوي ديرينه آن‏ها اين بود من نيز كه در چنين فضايي تربيت شده بودم و قهراً اشتياق به روحانيت در من زنده شده بود راه آن‏ها را ادامه دهم و طلبه شوم. از اين‏رو، روز شماري مي‏كردند كه دروس مقدماتي دبستاني را زودتر به اتمام رسانم و وارد حوزه علميه مسجد جامع آمل شوم.

تحصيلات ابتدايي

تحصيلات ابتدايي را تا كلاس چهارم در دبستاني ملي و غير دولتي گذراندم كه مدير آن مرحوم دانشمند آملي بود و سال پنجم و ششم را آن زمان دوره ابتدايي شش سال بود به دبستان دولتي «فرهنگ آمل» رفتم كه مدير آن مرحوم حاج علي رئيس‏زاده اسكي«ره» و پدر بزرگوار او از علما و روحانيان شهر بود و آن بيت، اصولاً بيت روحاني و بزرگواري بود.

سال پنجم و ششم ابتدايي ما (حدود سال‏هاي 24 ـ 1323هـ.ش) بحبوحه درگيري حزب توده و مردم آمل بود كه توده‏ ها از قائم‏شهر (شاهي سابق) و چالوس به آمل مي‏آمدند و در جلوي پل معلّق و نيز در دبيرستان امام خميني«رضوان اللّه تعالي عليه» (پهلوي سابق) سنگر گرفته، تيراندازي مي‏كردند كه از طرفين تعدادي كشته مي‏شدند. سال تحصيلي 25 ـ 1324(هـ.ش) در امتحانات نهايي ششم ابتدايي در خردادماه همان سال قبول و كم كم آماده طلبگي شدم. بعضي گفتند كه دوران دبيرستان را بگذرانيد، سپس طلبه شويد؛ ولي گفتم كه ممكن است به فضاي دبيرستان اُنس بگيرم و ديگر نتوانم به حوزه بروم و به فضاي آن مأنوس شوم. پس، بهتر است كه هم اكنون وارد حوزه شوم. در آن زمان، دروس ابتدايي قوي بود و ادبيات ششم ابتدايي تقريباً ادبياتي قابل اعتماد و حاوي بسياري از نوشته‏هاي جناب سعدي و ديگران بود كه تدريس مي شد.

آغاز تحصيلات حوزوي

شهريور سال 26 ـ 1325(هـ.ش) مرحوم پدرم پيشنهاد دادند كه وارد حوزه علميه آمل شوم و من با كمال علاقه پذيرفتم. آن زمان، حوزه علميه آمل علمايي بنام داشت؛ مانند مرحوم آيت اللّه ابوالقاسم فرسيو و مرحوم آيت اللّه غروي«رضوان اللّه تعالي عليهما» كه از برجسته‏ترين شخصيت‏هاي علمي آن روزگار به شمار مي‏رفتند و هر دو از شاگردان مرحوم آیت اللّه آخوند خراساني (صاحب كفايه) و زحمت كشيده و فارغ التحصيل حوزه علميه نجف اشرف بودند. نيز مرحوم دايي پدرم، مرحوم آیت اللّه ميرزا احمد دركايي پدر جناب آقاي دانش­پژوه كه از محققان دانشگاه بودند[4] از ديگر علماي حوزه علميه آمل بود كه مجتهد و در نجف از شاگردان بنام مرحوم آخوند خراساني و مرحوم آيت اللّه ميرزا حبيب اللّه رشتي بود. آن بزرگوار، شيفته علوم الهي بود و نسبت به پدرم حقّ تعليم و تربيت الهي دارد و چون مرحوم پدرم زهد ايشان را در زندگي مي‏ديدند، همه فشارهاي آن دوران را تحمل مي‏كردند و نيز آرزو داشتند كه من روحاني شوم.

نخستين درس

پدرم معتقد بود كه درس نخست را بايد استاد بزرگواري به شما بدهد كه خودش تزكيه شده باشد. از اين‏رو، به خدمت مرحوم آيت اللّه فرسيو «رضوان اللّه عليه» رفتيم؛ زيرا مردم شهر، به ويژه علما درباره قداست نفس مرحوم آيت اللّه آقاي ابوالقاسم فرسيو«رضوان اللّه تعالي عليه» تعابيري خاص داشتند.

مرحوم پدرم به تفأل نيز علاقه‏مند بودند. وقتي كه از خانه بيرون آمديم بيش‏تر ساكنان محله ما از سلسله جليله سادات نياكي هستند به يكي از سادات بزرگوار برخورد كرديم كه مقداري ماست تهيه كرده بود و به منزل مي‏برد و چون ديدن ماست، شير و مانند اين‏ها در عالم رؤيا به معناي علم و حكمت است، پدرم از اين تفأل خوشش آمد و فرمود: او سيّد است و ظرف ماستي نيز در دست دارد ان‏شاء اللّه علم و حكمت نصيب تو شود.

با تفأل نيك، اين راه را پيموديم و به منزل آيت اللّه ابوالقاسم فرسيو در قسمت شرقي رودخانه هراز رفتيم. مرحوم پدرم، مطلب را با ايشان در ميان گذاشت و او نيز كاملاً استقبال كرد و با بياني گرم، نخستين درس امثله و شرح امثله را براي ما گفت.

تحصيل در حوزه علميه آمل

در پاييز سال تحصيلي 1324 يا 1325(هـ.ش) وارد حوزه علميه مسجد جامع آمل شدم و تا شهريور سال 1329(هـ.ش) در آمل درس خواندم. كتاب جامع المقدمات، سيوطي، حاشيه، جامي، مطول و مقداري از كتاب شرح لمعه را خدمت مرحوم پدرم، مرحوم آقاي اشراقي، مرحوم آقاي اعتمادي و برخي اساتيد ديگر فرا گرفتم؛ اما قسمت مهم شرح لمعه را نزد مرحوم آقاي شيخ عزيز اللّه طبرسي او از علماي بنام آمل آن روز بود خواندم و قسمت اوامر كتاب قوانين را نزد مرحوم آقا ضياء آملي درس گرفتم و قسمت مهم اين كتاب را از مرحوم آقاي غروي فرا گرفتم.

به هر روي، مقدمات علوم حوزوي و نيز سطح مقدماتي و متوسط را در آمل و نزد اساتيد آنجا فرا گرفتم و همان‏گونه كه گفته شد در فراگيري ادبيات از محضر مرحوم پدرم و نيز از محضر حجج اسلام، مرحوم آقاي اشراقي، مرحوم آقاي اعتمادي و مرحوم آقاي ابوالقاسم رجايي «رضوان اللّه تعالي عليهم اجمعين» بهره بردم و مقداري از مطول و شرايع را نيز خدمت مرحوم پدرم آموختم تا به كتاب شرح لمعه و قوانين رسيدم.

شرح لمعه را خدمت مرحوم حجت الإسلام ميرزا رضا روحي (پدر خانم حضرت استاد) و حجت الإسلام حاج شيخ عزيز اللّه طبرسي و ديگر اساتيد آن روز آموختم و قسمت مهم كتاب قوانين را خدمت مرحوم آيت اللّه غروي و مقداري از آن را نزد مرحوم آيت اللّه حاج آقا ضياء الدين آملي (فرزند بزرگوار و برومند مرحوم آيت اللّه حاج شيخ محمد تقي آملي و نوه مرحوم آيت اللّه شيخ محمد آملي«رضوان اللّه تعالي عليهم اجمعين») فرا گرفتم و مقداري از فقه و اصول را نيز از خدمت مرحوم حجت الإسلام حاج شيخ شعبان نوري فراگرفتم.

امالي مرحوم شيخ صدوق را در روزهاي تعطيلي نزد مرحوم آقا ضياء آملي مي‏آموختم و نيز در محضر آن بزرگوار به حفظ سوره مبارك هود و آموختن درس تفسير قرآن پرداختم. آن بزرگوار در ترويج كتاب و سنّت سعي بليغي داشت و نيز مي‏كوشيد تا طلاب، حافظ قرآن و با علم حديث آشنا شوند. ايشان از امالي مرحوم شيخ صدوق «رضوان اللّه عليه» احاديث را انتخاب و در روزهاي تعطيل تدريس مي‏كرد و سند نهج البلاغه در همان مباحث حديث تبيين مي‏شد. تشكيل جلسات خصوصي و تدريس حديث، تفسير و حفظ قرآن، ابتكار مرحوم آيت اللّه حاج آقا ضياء آملي بود. او نخستين كسي بود كه اين سنّت‏هاي حسنه را در حوزه علميه آمل پايه‏ريزي كرد. آن بزرگوار، چون انس وافري به قرآن و حديث داشت، اين دو درس را نيز در روزهاي تعطيل رسميت مي‏بخشيد و سعي مي‏كرد تا طلاب در كنار آموختن علوم ادبي، منطق، كلام، فقه و اصول به كتاب و سنّت نيز آشنا و مأنوس شوند.

سفر به حوزه علمیه مشهد

پس از اتمام دروس سطح در حوزه علميه آمل، به قصد ادامه تحصيل، ابتدا قصد عزيمت به حوزه علميه مشهد داشتيم و اين در اثر تشويق و تحريص استاد بزرگوارمان مرحوم آقا شيخ شعبان نوري «رضوان اللّه تعالي عليه» بود؛ زيرا تا شهريور سال 1329(هـ.ش) در محضر ايشان درس مي‏خواندم و آن مرحوم آقاي حاج شيخ شعبان نوري در مشهد هم‏دوره‏هايي داشت كه آن‏ها نيز از شاگردان مرحوم آقا ضياء عراقي و مرحوم علامه آقاي ناييني[5] بودند. از اين‏رو، دو نامه براي دو نفر از شخصيت‏هاي علمي معروف آن روز مشهد نوشت و ما را به آن‏ها جهت ادامه تحصيل در آن حوزه معرفي كرد تا پس از ورود به مشهد با كمك و راهنمايي آن دو بزرگوار در مدارس علميه حوزه مشهد ادامه تحصيل دهيم.

در خدمت مرحوم پدرم رهسپار حوزه علميه مشهد شديم. در بدو ورود در يكي از مدارس علميه با بعضي از طلبه‏هاي آنجا برخوردي داشتم و برخي را ديدم كه در كسوت روحانيت بودند، ولي نسبت به علماي بزرگ مشهد آن روز، تكريمي ندارند؛ تكريمي كه طلبه بايد نسبت به مرجع ديني داشته باشد. چگونگي تعبير و برخوردشان نسبت به علماي بزرگ جاذبه نداشت و همراه با تندي و طعن بود! اين حادثه برايم دور از انتظار بود و در من بسيار اثر سوء گذاشت. چگونه كسي خود را طلبه مي‏نامد و در مدرسه طلاب و در جوار حرم امام هشتم(عليه‏السلام) زندگي مي‏كند و به خود جرأت مي‏دهد به شخصيت‏هاي علمي بي‏احترامي و اهانت كند! به اندازه‏اي اين خاطره براي من تلخ بود كه هرگز حاضر نبودم در چنين حوزه‏اي درس بخوانم!

گرچه مشهد نيز از حوزه ‏هاي عظيم ايران بوده و هست و اساتيد، مراجع، مدرسان و محققان بزرگ و فضلاي نامي و طلاب عزيز متدين و متعهد فراوان داشته و دارد، ليكن بعضي از افراد كمي زبانشان مُجلم نبود: «المؤمن مُلجم»[6]و آن لجام ايماني را در برخي نيافتم.

از اين­رو، با مشاهده تعبير تند آنها درباره برخي علماي مشهد، ناگهان در ذهنم خطور كرد كه اينجا جاي ماندن نيست. باز تأكيد مي‏كنم شايد در ميان هزارها افراد وارسته عميق علمي يك نفر پيدا شود كه دهانش لجام نداشته باشد و تعابير زشتي نسبت به بزرگان علما داشته باشد، ولي همان يك نفر، كار خود را كرد و در من اثر سوء گذاشت. از اين‏رو، آن نامه‏ها را نيز به آن دو تن از علماي مشهد نداديم و به اتفاق مرحوم پدرم به سوي حوزه تهران رهسپار شديم.

ورود به مدرسه مروي تهران

در تهران، مرحوم پدرم مرا به خدمت مرحوم آيت اللّه حاج شيخ محمد تقي آملي برد. ايشان همشهري و از طايفه ما بودند[7]و به اصطلاح، اهل يك محله بوديم. از اين‏رو، او مرحوم پدرم را مي‏شناخت و پدرم نيز به ايشان ارادت داشتند.

پدرم از محضر آيت اللّه آقا شيخ محمد تقي آملي خواستند تا آن بزرگوار ما را به مدرسه مناسبي راهنمايي كند و در زمينه منزل، نوع درس‏ها و اساتيد آن ما را هدايت كند و از همه مهم‏تر، بر ما نظارت همه جانبه داشته باشد و از مواعظ و ارشادات خود برخوردارمان كند. مرحوم آيت اللّه آقا شيخ محمد تقي‏آملي نيز در نامه‏اي ما را به مرحوم حاج محمد باقر آشتياني كه از طرف مرحوم پدر ايشان متصدي مدرسه مروي بود، معرفي كردند. حاج مصطفي مسجد جامعي، هم كتابدار كتابخانه مدرسه بود و هم جزو طلبه‏هاي رسمي آن‏جا و نيز همدرس مرحوم آشتياني بود.

من در يكي از چهار حجره آفتابگير مدرسه مروي كه مصون‏تر از ديگر حجره‏ها بود، به صورت امانت و موقت اقامت گزيده بودم؛ چون هنوز لباس روحانيت نپوشيده بودم و از شرايط اصلي عضويت در مدرسه اين بود كه طلاب لباس روحانيت داشته باشند و نيز در امتحان رسمي ورودي مدرسه شركت نكرده و قبولي لازم را جهت اقامت در آنجا به دست نياورده بودم.

به روال معمول مدرسه كه طلاب در آغاز بايد مدتي را به شكل مهمان و موقت در مدرسه به سر مي‏بردند، ما نيز پس از ورود به مدرسه با اينكه از شخصيت علمي معروف آن روز تهران، مرحوم آيت اللّه حاج شيخ محمد تقي آملي معرفي‏نامه رسمي داشتيم و به اصطلاح، سفارش شده آن بزرگوار بوديم، مدّتي را به صورت مهمان آنجا مانديم و در آن ايام، درس فقه (مكاسب)، اصول (رسائل) و معقول (شرح تجريد) را در آن مدرسه شروع كرديم. اين شيوه درس و بحث بر اثر سفارش مرحوم آيت اللّه حاج شيخ محمد تقي آملي بود. ايشان به ما فرمودند: بكوشيد يك فقه و يك اصول و يك معقول را در كنار هم داشته باشيد. نيز همراه آموختن اين­گونه علوم كه هدف اصلي بود و مباحثه آنها، كتب خوانده شده را تدريس مي‏كردم تا هم خوانده‏ها تكرار و ملكه شود، هم خدمتي كرده باشم. پس از آنكه مقداري از مكاسب و رسائل را خواندم براي شركت در امتحانات مدرسه مهيا شدم و در جلسات امتحان ورودي شركت كردم و در امتحانات قبول شدم و به دنبال آن طبق ضوابط و آيين‏نامه مدرسه كه طلاب بايد لباس روحانيت بپوشند در مراسم جشني كه بدين منظور منعقد شده بود، به دست علما و اساتيد محترم ملبّس شدم و در آن تاريخ يعني سال تحصيلي 30 ـ 1329(هـ.ش) طلبه رسمي مدرسه مروي به حساب آمدم.

هجرت به قم

پس از حدود پنج سال تحصيل در تهران و كسب اجازه از محضر استاد عظيم الشأن مرحوم آيت اللّه حاج شيخ محمد تقي آملي، در سال تحصيلي 35 ـ 1334(هـ.ش) در شهريور ماه به حوزه علميه قم آمديم و در روز نخست به مدرسه فيضيه رفتيم. ساعت حدوداً يك بعد از ظهر بود و آقايان طلاب نماز را خوانده و در حجره مشغول استراحت بودند و بسياري از طلبه‏ها نيز هنوز از شهرستان‏هايشان باز نگشته بودند؛ چون هنوز درس‏هاي حوزه به شكل رسمي آغاز نشده بود. سپس براي سكونت و استقرار، به مدرسه حجّتيه كه منسوب به مرحوم آيت اللّه حجّت«رضوان اللّه عليه» بود به حجره يكي از دوستان مقيم آنجا وارد شديم و هجرت خود به قم را براي ادامه تحصيل شرح داديم و ايشان نيز مطلب را به متولي مدرسه حجتيه، مرحوم آقا سيد احمد زنجاني«رضوان اللّه عليه» منتقل و ما را جهت سكونت در آن مدرسه به ايشان معرفي كردند. مرحوم آقاي زنجاني نيز پس از گذشت اندك زماني از مهماني ما در حجره آن دوست، حجره‏اي مناسب به ما دادند و بدين ترتيب با استقرار در يكي از حجره‏هاي خوب مدرسه حجّتيه به لطف الهي مشكل محل سكونت ما در همان ابتدا حل شد.

در حوزه علميه قم نيز توفيق الهي يارمان شد و توانستيم محضر بزرگان علما و استوانه‏هاي مهم علم و تقوا را درك كنيم و به حوزه درسي آنها راه يابيم. چنان كه اشاره شد در آغاز ورود به حوزه مقدس قم در درس فقه زعيم عصر حوزه، مرحوم آيت اللّه بروجردي«رضوان اللّه تعالي عليه» شركت كرديم؛ اما درس فقه رسمي ما به شمار نمي‏آمد؛ زيرا آن زمان اوج مرجعيت آن بزرگوار بود و با آنكه درس ايشان عميق و قوي بود، اما آن­گونه نبود كه بتواند طلاب جوان را بپروراند. از اين‏رو، در ديگر درس‏هاي خارج نيز شركت كرديم؛ ولي آنها را چندان قوي و عميق نيافتيم، مگر درس فقه مرحوم آيت اللّه سيد محمد محققّ داماد كه خوب و مطلوب نظر ما بود؛ چون ايشان فراغت خوبي داشتند و براي تدريس، تتبّع كافي و مطالعه لازم داشتند. از اين­رو، درس فقه ايشان را حدود دوازده تا سيزده سال شركت كرديم كه بيش‏ترين مدت درس خارج فقه ما محسوب مي‏شود. هرچند چند سالي نيز در درس فقه مرحوم آيت اللّه ميرزا هاشم آملي«رضوان‏ اللّه ‏عليه» شركت كرديم.

پس از مدّتي به درس اصول حضرت امام«رضوان ‏اللّه ‏عليه» راه پيدا كرديم و به نظر ما ايشان در اصول از ديگران قوي‏تر بود. از اين‏رو، حدود هفت سال در درس اصول حضرت امام شركت كرديم. درباره دروس عقلي، بلافاصله خدمت مرحوم علامه طباطبايي رسيديم و در درس‏هاي ايشان حضور پيدا كرديم كه در آن وقت، سفر نفس كتاب اسفار اربعه مرحوم ملا صدرا را درس مي‏گفتند. ايشان پنجشنبه و جمعه نيز درس داشتند كه در آن هم شركت كرديم و محصول اين جلسه خصوصي، تطبيق فلسفه شرق و غرب و نيز بررسي فلسفه‏ هاي مادي و ماركسيسم بود. پس از اتمام اين درس، خارج فلسفه الهي (خارج اسفار) و نيز درس‏هاي ديگري داشتند.

 

پی نوشت ها:

[1] چشمه همواره جوشان برگرفته از آیه 66سوره مبارکه الرحمن و نام یکی از کتابهای حضرت استاد می باشد.

[2]«و هر چيز زنده‏اى را از آب پديد آورديم‏» سوره مبارکه انبیاء آیه30

[3] چون پس از استاد خداوند پسر ديگري به آنان داد كه وي درگذشت؛ ولي پس از او خداوند جناب دكتر اسماعيل جوادي را به آنها داد كه او نيز باقي ماند و اكنون استاد بازنشسته دانشگاه است. جناب دكتر اسماعيل جوادي دكتراي فلسفه دارند و سال‏ها در دانشگاه اصفهان و ديگر دانشگاه‏ها تدريس كردند و اكنون بازنشسته دانشگاه هستند و به كارهاي فرهنگي و نشر معارف اسلامي اشتغال دارند

[4] استاد مرحوم دكتر محمد تقي دانش ­پژوه از چهره ‏هاي فرهنگي معروف معاصر و شناخته شده نزد اهل علم و دانش، به ويژه دانشگاهيان است. او در تحصيلات دانشگاهي به مدارج عالي رسيده بود و به­عنوان استادي چيره دست، ساليان متمادي كرسي تدريس در دانشگاه‏هاي كشور را داشته و نيز تحقيقات دامنه‏داري در زمينه‏هاي مختلف، به ويژه در زمينه كتب خطي و كتابداري انجام داده و به كشورهاي فراواني سفر كرده و به تحقيقات و پژوهش و نيز شركت در كنفرانس‏هاي علمي پرداخته و آثار علمي فراواني از خود به يادگار گذاشته است. او سرانجام، پس از عمري خدمت به دانش و فرهنگ ايران و اسلام در سال 1375(هـ.ش) به سن 85 سالگي درگذشت.

[5] آيت اللّه علامه حاج ميرزا حسين ناييني (1355 ـ 1273ه.ش) صاحب كتاب مشهور تنبيه الامة و تنزيه الملة درباره حكومت اسلامي و از بزرگ‏ترين و نامورترين علما و مراجع دوران اخير است.

[6] «مؤمن لجام بر دهان دارد و زبانش كنترل شده است». اين سخن از امام جعفر صادق(عليه ‏السلام) است. ر.ك: بحار الأنوار، ج 75، ص 275 و ج 68، ص 216، چاپ تهران.

[7] طايفه آنها به نام «جوان يا بني‏ جوان» شهرت دارد كه در محله پايين بازار آمل ساكن هستند.

پاسخ دهید: