3644 بازدید همین جا عرض میکنم یکی از مباحث مهم در مقوله تربیت، تربیت علمی است. به اين مسئله توجه جدي نميشود و غالباً از آن غفلت ميشود. ما وقتی به مباحث اخلاقی و تربیتی ميپردازيم، فقط مباحثی را مطرح ميكنيم كه مربوط به تهذیب نفس و اخلاق است و شامل نصیحتها و امور معنوی است؛ اما يكي از مباحث تربیت، تربیت علمی است اينکه مخاطب و طلبه و دانشجو چگونه علم بیاموزد و در یک مجموعه علمی و در یک نظام آموزشی، چگونه با تحصیل علم برخورد کند، چطور مطالعه کند، کتابشناسی و استادشناسیاش چگونه باشد و نگاهش به علم و تحصیل چگونه باشد. این مسئله بسيار مهم است.
آنطور که یادم هست شهید مطهری فرموده است: فلسفه در واقع سه مرتبه دارد: مرتبه اول مرتبه دانستن است. مرتبه دوم مرتبه فهمیدن و مرتبه سوم مرتبه هضمکردن است. این هضمکردن مثل هضم غذا است كه در وجود انسان میرود تا تبدیل به پوست و استخوان و گوشت شود و به ایمان تبدیل شود به گونهای که وقتی شخص حکیم در گوشه و كنار خیابان هم راه میرود، يا زماني كه آیات و روایات را میخواند یا در تشرف به حرمهای مطهر گنبد مطهر را نگاه میکند يا به مکه مشرف میشود، و بهطور کلی هر جا كه باشد، این حقایق با او است. این حالت مرز بین مفهومی صفر و آن کشف عرفانی است. اسم چنين چيزي را میگذاریم حکمت.
ـ یکی از مباحثي كه درباره فلسفه مطرح است، بحث تدریس اين علم است. مخاطب اصلی این بحث استادان اين علم اند، خصوصاً استاداني كه بدایة الحكمه و نهایة الحكمه را تدريس مي كنند. روش تدریس در فلسفه خصوصاً اين دو كتاب كه نام برديم، چگونه بايد باشد و از چه رویکرد و روش هایی در تدریس باید استفاده کرد؟
استاد: درباره اين پرسش شما دو سه مطلب را عرض می کنم و بعد وارد متن پاسخ می شوم. یکی بحث استادمحوری است. چون بحث تدریس و استاد است، باید به طور کلی بگویم در هر کلاس و علمی به ویژه در حوزه، استادمحوری مهم است. ديگري بحث فلسفه و حکمت است، مطلب سوم هم مخاطب شناسی است تا برسیم به روش تدریس. كتاب بدایة الحكمه و نهایة الحكمه در حوزه، درس عمومی شده اند و همه ملزم اند اين دو كتاب را بخوانند. اگر ملزم هم نباشند، خیلی ها هستند که کارشان فقه و اصول و تفسیر و چیز دیگری است و در عین حال نگاهی هم به فلسفه اسلامی دارند، به ویژه آنکه امروزه کلام و فلسفه اسلامی ارتباط تنگاتنگي با هم دارد. اگرچه در گذشته اين دو از هم جدا بودند، از زمان خواجه به بعد هرچه جلوتر آمديم، اين دو در مباحث مشترک ـ نه مباحث امامت و امور نقلی ـ بیشتر پیوند خوردند، در مباحثي چون الهیات و توحید و صفات الهی و رابطه خدا و خلق. قهراً فلسفه بالادست کلام است و معنا ندارد الان کسی بخواهد در کلام و عقاید کار درست و حسابی بکند و از فلسفه و مبانی اصول عقلی بی بهره باشد. مطلب سوم: عده اي مي خواهند با تحصیل فلسفه به صورت عمومی برخورد کنند. عده ای هم هستند كه می خواهند تخصصی کار کنند و ده ـ بیست سال در فلسفه تلاش كنند. این دو با هم فرق می کنند.
بحث استادمحوری، برنامه محوری و کتاب محوری در سال های اخیر مطرح شده است. با اصطلاحات خاص خودش کار ندارم که هر کسی چطور برخورد بکند. اجمالاً تعریفي لغوی دارد. عده اي در گذشته کتاب محور بودند. کتاب خاصي را انتخاب مي كردند، گويا وحی منزل است و آن را اصل و اساس قرار مي دانند و اصالت را به کتاب می دادند. عده اي ديگر به ویژه در زمان کنونی برنامه محوری را مطرح می کنند که اگر برنامه خوب باشد، جامع باشد، کوتاه باشد و بهره بيشتري داشته باشد، به هدف می رسیم و فرقي نمي كند این برنامه را به هر استادی بدهيم و با هر کتابی پيش ببريم. حقیر تعبیرم این گونه است که استادمحوری اصل و اساس است؛ البته این حرف نافی اهمیت کتاب و برنامه نیست درگذشته نيز قدما این کار را مي كردند. انصافاً قدما معلم هایشان مربی هم بودند، استادانشان علامه بودند، مردان بزرگی بودند و اهتمام ویژه به تربیت شاگرد داشتند. از طرفي هم تعداد طلاب در کلاس ها کم بود. در کلاس های عمومی نيز افراد کمي شركت مي كردند، به ویژه اینکه شاگردان خاصی را هم تربیت می کردند و اتفاقاً همان ها گل می کردند و بقیه در حوزه های مختلف شهرستان ها و جاهای دیگر، مباحث تبلیغی و غيره را دنبال می کردند؛ اما استادپروری با استادمحوری است. این مهم است. بنده استادمحوری با این معنا و معيار را می پذیرم كه منافاتي با برنامه و کتاب ندارد، مگر اینکه برنامه بخواهد با اینها منافات داشته باشد. کتاب ابزار است برای دریافت اطلاعات. اين گونه نيست که هر چه در علم مطرح می شود، در کتاب نوشته شده است، به ویژه آنکه هر چه جلوتر می رویم، احیاناً فضاهای خالی برای علم پیدا می شود، افق های جدیدي گشوده می شود، پرسش هاي جدیدي مطرح می شود و ارتباطات علوم با یکدیگر مطرح مي شود. اصلاً وقتي ذهن ها و فضاهای ذهنی متفاوت می شود، همين باعث می شود پرسش هاي جدیدی مطرح شود. گاهی اين پرسش ها بنیادین و عمیق است و گاهی خير؛ چنان كه در حوزه آموزش و پرورش و دانشگاه ها چنين است. امروزه جوانان و دانشجویان پرسش هايی برایشان مهم و جدی است كه در حوزه اصلاً اهمیتی ندارد. اصول و مبانی حوزه و فکر بنیادیني که حوزه دارد، به ما اجازه نمی دهد وارد این سؤال ها بشویم. نمونه در این بحث فراوان است. سؤال هايي در حوزه مطرح است که در دانشگاه مطرح نیست؛ مثلاً بحث اصالت وجود و ماهیت چندان در دانشگاه مطرح نیست؛ اما بحث ماده و ازلیت ماده و حدوث ماده و… بسيار مطرح است. این در فلسفه است. در مباحث مربوط به اهل بیت عصمت و طهارت، آنچه براي ما جدی مطرح است، مقامات ائمه هدی(عليهم السلام) است. مقام ايشان و نحوه عصمتشان در علم کلام مطرح مي شود اينكه مثلاً آیا اين مقام و عصمت از بدو تولد است یا از هنگام بلوغ؛ اما مباحثی كه در پرسش ها و پاسخ های امروزی جوانان و دانشجویان مطرح مي شود، بيشتر مباحث ظاهري است؛ مثل اينكه پیامبر چند بار ازدواج كرد؟ يا اينكه چگونه پيامبر در سن بالا با عایشه كه سن کمي دارد ازدواج مي كند. معلوم می شود در فضاهای ذهنی مختلف، پرسش هاي مختلفی مطرح می شود.
علم این گونه است. علم براي پیشرفت بايد وارد فضاهای مختلفي شود و با فروعات درگير شود و با ديگر علوم در ارتباط باشد. اگر بنا باشد با تعصب به كتاب ها نگاه کنیم، هیچ گاه پیشرفت نمي كنيم. اين گونه نیست که دست نزنیم. همیشه ناگفته ها از گفته ها بیشترند. ما گفته ها و کتاب هاي مختلفي در یک رشته علمی مي بینیم؛ آن چنان فراوان که چه بسا بعدها اين گفته ها به ذهن ما نمی آيند؛ اما اگر ذهن آدمي اندكي پرسشگر و نقاد شود و جلو بیاید. آنگاه است که ناگفته ها از گفته ها بیشتر مي شود. در فلسفه و عرفان همین طور است، به ویژه مباحث مربوط به آیات و روایات. برنامه نيز همين گونه است. کتاب محوری را آن چنان قبول ندارم. برنامه هم حالت دگم و تعصب می آورد. برنامه ریزی بسته به این است که برنامه ریزان چه کسانی باشند و با چه هدفی برنامه ریزی کنند. معمولاً در برنامه ریزی، یک علم را نگاه نمی کنند، بلكه یک مجموعه علوم و نظام آموزشی را نگاه می کنند و در وقت محدودی مجبورند برنامه ریزی کنند. اين كار معذورات مختلفي دارد. هم استعدادهای عام و متوسط را باید در نظر گرفت و هم وقت محدود و هم نظام آموزشی به صورت کل. مجموعه اي از مباحث را بايد مد نظر داشت؛ به علاوه اینکه بايد پرسيد چند نفر از برنامه ریزان عصاره و حقیقت علم را چشیده اند يا علامه زمانه خودند؟ اطلاعات اندك و آشنايي با کتاب ها كفايت نمي كند.
در عین حال همه اینها (برنامه ريزي و انتخاب كتاب مناسب) لازم است. اين امور بايد در حد یک ساختار کلی موجود باشند؛ اما تأثير اصلي را استاد مي گذارد و او هدف نهایی را ترسیم می کند؛ البته بسته به این است که استاد چه استادی باشد و چه هدف و انگیزه و سرمایه و روشی داشته باشد. اینها مجموعه حرف هايي است که درباره استاد مطرح است. به نظر من در همه علوم خصوصاً کلام و فلسفه و عرفان، استاد اصل است. مهم است كه استاد با چه ذهنیتی کلاس را برگزار کند؛ آیا ذهنیتش این است که كلاسش کلاسي عمومی است، یک ساله يا دوساله است؟ اگر این کتاب تمام شد، دوباره دوره دوم و سوم برمی گردیم یا یک مجموعه را ده سال پانزده سال يا بیست سال تربیت می کند؟ آیا استاد می خواهد در حد عمومي پاسخگوی نیازهای حوزه باشد یا آنكه نگاه ویژه دارد و قهراً مخاطبانش هم مخاطبان ویژه اند؟ بیان استاد چگونه است و نگاهش به تربیت چطور است؟ آیا علم را از مقوله تربیت، عملاً جدا کرده است یا خير؟ در نگاه کلیِ استاد چه می گذرد؟ آیا وظیفه خود را صرفاً اداره کلاس می داند؟ يا اينكه مي گويد چهارشنبه ها یک روایت اخلاقی مي خوانیم و تمام يا آنكه در تار و پود علم، تربیت را می گنجاند؟ چه اینکه اگر در جای دیگر یک کلاس تربیتی ـ اخلاقی داشته باشد، آن را کاملاً با علم آمیخته می کند تا صرف موعظه و اخلاق ساده تلقی نشود. اینها مسائلي است كه اثر می گذارد.
همین جا عرض می کنم یکی از مباحث مهم در مقوله تربیت، تربیت علمی است. به اين مسئله توجه جدي نمي شود و غالباً از آن غفلت مي شود. ما وقتی به مباحث اخلاقی و تربیتی مي پردازيم، فقط مباحثی را مطرح مي كنيم كه مربوط به تهذیب نفس و اخلاق است و شامل نصیحت ها و امور معنوی است؛ اما يكي از مباحث تربیت، تربیت علمی است اينکه مخاطب و طلبه و دانشجو چگونه علم بیاموزد و در یک مجموعه علمی و در یک نظام آموزشی، چگونه با تحصیل علم برخورد کند، چطور مطالعه کند، کتابشناسی و استادشناسی اش چگونه باشد و نگاهش به علم و تحصیل چگونه باشد. این مسئله بسيار مهم است.
یکی ديگر از مباحث مهم در تعلیم و تربیت، بحث آداب است. معمولاً در مقولة تربیت، امور معنوی و مواعظ و نصیحت ها و زهد و تقوا مطرح می شود که درست است و اساس کار است؛ اما بايد توجه داشت بحث آداب هم داریم، آداب معاشرت و لباس پوشیدن و خورد و خوراک و خواب. در اين بخش از تربيت درباره تنظيم وقت و آداب نظافت حجره و بدن و لباس و آداب برخورد با خانه و خانواده و عموم بحث مي كنيم؛ بنابراین در تربیت، هم مباحث اخلاقی و معنوی مطرح است و هم مباحث علمی. و هم مباحث آداب و تربیت کرداری و رفتاری. در همان مباحث اخلاقی، چون پشتوانه های معرفتی دارند. مباحث علمی نیز ناگزیر مطرح می شود چه اینکه در تربیت علمی باید نگاهی به مقوله علم و اخلاق و معنویت هم داشته باشیم. یعنی مباحث ظاهری و باطنی یک مجموعه است. تربیت باید جامع باشد. استاد اگر استاد قوی ای باشد، نگاه جامع خواهد داشت. او بايد بر مجموعه مباحث علمی ـ تربیتی اشراف داشته باشد و تك بعدی کار نکند؛ البته چنين استادي خیلی از کلاس ها را خودش برگزار نمي كند، بلكه توصیه می کند. او استعدادشناسی می کند و هر كسي را به سمت و سویی خارج از فعالیت خودش دعوت می کند. بعضی ها را به تبلیغ تشويق مي كند و سفارش مي كند در قم نمانند و برخي را به تدريس در دانشگاه و حوزه تشويق مي كند و از این دست مباحث. استاد بايد حتی در خارج از کلاس استعدادشناسی کند. تشویق نيز بسيار مهم است اينكه چگونه تشویق کند و به چه چيزي تشویق كند. آنكه جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را، بحث محبت و بحث تشویق به علم و مانند آن است.
علم براي پیشرفت بايد وارد فضاهای مختلفي شود و با فروعات درگير شود و با ديگر علوم در ارتباط باشد. اگر بنا باشد با تعصب به كتابها نگاه کنیم، هیچگاه پیشرفت نميكنيم.
در مباحث علم، مباحث عمل و سلوک و اخلاق جزو مباحث جدی است چه اینکه بحث نگاه عمیق داشتن به علم بسیار مهم است. اگر استاد سطحی نگر و ظاهرنگر به کتاب و علم باشد، همان را به صورت سطحی و ساده القا می کند؛ اما اگر عمیق باشد و تا پی به مطالب نبرد و ارتباط مطالب با یکدیگر را نفهمد، دست از تلاش برنمي دارد، چنين استادي چنين روحيه اي را به شاگرد عرضه خواهد کرد. این تربیت یک نوع تعلیم و تربیت علمی و سلوکی است، کد دادن و فضادادن است، تشویق و راهنمایی کردن است، تربیت اخلاقی و معنوی و عملی و معاشرتی و آداب و همه چیز است.
از این مقوله بگذریم. اینها اصلاً منافاتي با کتاب محوری ندارد. درباره کتاب هم جمله ای عرض شود. نوعا بزرگان ما که کتاب می نوشتند، خیلی دقیق و با حوصله اين كار را مي كردند و نوعاً اواخر عمرشان مي نوشتند كه در علم پخته بودند، صاحب فن و زبده و قوی بودند و عمیق مي نوشتند. اگر خواندن اين كتاب ها سخت است، علتی دارد و آن اين است كه در زیر لایه های ظاهری عبارات کتاب، اسرار و رموزی را گذاشته اند. رمز و رازهای علمی فراوانی وجود دارد که اهل خاص خودش می فهمند. دیگران خيلي ساده از آن می گذرند. ارزش کتاب برای ما بسیار بسیار مهم است؛ منتها بسته به این است که چطور به کتاب نگاه کنیم اينكه سطحی و ظاهری نگاه نکنیم. در عین حال ارزش کتاب را استاد می تواند بفهمد؛ بنابراين اعتقاد من این نیست که استادمحوری ارزش کتاب را بیندازد. این طوری نیست که كتاب را نصفه بخوانیم و تقطیع کنیم. مقداري بخوانیم و چند ورق را رد كنيم یا ظاهری و سریع بخوانیم. كتاب را بايد با تمام نکات و ویژگی ها و ظرایفی که دارد خواند. اين كار خیلی هم وقت گیر است؛ در عین حال استاد می تواند تبیین کند. اگر بخواهم این مطلب را مختصری به روش دینی و معنوی هم اثبات بکنم بايد بگويم اگر به خود دین هم نگاه بکنید، می بینید پیامبر اکرم (ص)، امام و ولی هم است و نیز بعد از خودش خلیفه می گذارد. این نیست که بگوید شما را سپردم به قرآن و قرآن را هم سپردم به شما. تا الان هم باید ولی زنده در میان مسلمانان باشد. اگر قرآن هست، مفسرش او است و اگر روایات هستند، مفسر نهایی اش و فصل الخطاب او است. خودش هم پاسخگوی همه نیازها است. او ناطق است و صامت نیست. در صورتی که اگر شما شخص ولی را کنار بگذارید، قرآني مي ماند با جملاتي که ما می خواهیم با لغت و و روایت و شأن نزول و مانند آن تفسیرش کنیم. همچنین است مجموعه روایات. بنابراین وجود امام نافی ارزش آیات و روایات نیست؛ اتفاقاً مثبِت و مبین آنها است. مسئله دوم را مختصر عرض می کنم؛ علامه طباطبایی در بدایه الحكمة و نهاية الحكمه از عنوان فلسفه استفاده نكرده است، بلكه از «الحکمة الاهیة» استفاده كرده و با کلمه حکمت اين دو كتاب را نامگذاري كرده است. در مدخل كتاب نهایه نيز کلمه حکمت و فلسفه را مي آورد. آنجا که کلمه حکمت را می آورد، آن را قرین علم می کند و می گوید: حکمت اعم العلوم است و آنجا که از کلمه فلسفه استفاده مي كند، آن را قرین فن می آورد: «هذا الفن». هم در مدخل نهایه اين کار را کرده و هم در مواد ثلاث؛ اگرچه به حسب لغوی و تاریخی، در اصطلاح رایج و بدوی فلسفه همان حکمت است و حکمت همان فلسفه.
اصطلاح فلسفه در غرب با اصطلاح فلسفه در اينجا تفاوت های جدی دارد. ما وقتي مي گوييم فلسفه، یعنی هستی شناسی و جهان بینی، مگر اینکه فلسفه مضاف مرادمان باشد. فلسفه موضوعش وجود است و هستی شناسی و حکمت الهی هم همین است؛ اما بسته به این است که با چه نگاهی حركت کنیم. گاهي درگیر یک مشت اصطلاحات و مفاهیم و قضایا و گزاره ها می شويم و در قید و بند آنها مي مانيم و اسیر عالم مفاهیم می شویم. آن هم مفاهیم به صورت مفاهیم تصوری و مفاهیم تصدیقی و استدلالاتی که حد وسطی و صغرایی و کبرایی دارد و بالأخره نتیجه. اگر در این حد نگاه بکنیم که این را حد ظاهری حساب می کنیم، این می شود فلسفه. چنين چيزي فن و حرفه است. خیلی خوب است و ارزش دارد؛ اما اسمش را فلسفه می گذاریم. گاهي نيز مي گوييم حکمت الهی و همان هستی شناسی را اراده مي كنيم منتها در همه مباحثش ـ مباحث حرکت و علت و معلول و وجود و مباحث الهیات ـ نگاه عمیقي داريم. یعنی به اصطلاح بنده که مکرر در کلاس ها گفته ام، می خواهیم نوعي شهود عقلی پیدا کنیم. این اصطلاح شهود عقلی هم، بی معنا و بی توجیه نیست. گاهي ما هیچ حقیقتي را مشاهده نمی کنیم و درگیر صغري و کبري و اصطلاحات و مفاهیم ايم. چنين چيزي اگرچه خوب است، ظاهری است؛ اما گاهي به دنبال نوعی درک عمیق باطنی هستيم. مي خواهیم به نوعي مشاهده برسيم. گاهي این مشاهده کشف قلبی و عرفانی و نوری و علم حضوری است كه مي شود مباحث عرفانی؛ اما گاهي در حد کشف عقلی است. کشف عقلی و شهود عقلی به این معناست که ما آن قدر در مفهوم و در قضیه و در حقیقت مسئله ـ تأمل و تعمق و دقت و درنگ می کنيم و به عمق مطلب نفوذ می کنيم ـ هم در خود مطلب، هم در ارتباطی که با دیگر مطالب دارد. ارتباط با دیگر مطالب، اصل و اساس است؛ چون مجموعه اش حقیقت واحده است با مجموعه نظامی که دارد ـ که باعث می شود نوعي شهود به دست بیاید ولو در حد شهود عقلی؛ یعنی شخص از ورای حجابِ مفهوم و مسئله و استدلال به نوعی خود حقیقت را مشاهده می کند. از نزدیک مشاهده نمی کند؛ اما از دور خود مطلب را مشاهده می کند. نه اینکه پابند صورت ظاهری قیاس و نتیجه آن باشد. در صغري و کبري، عالم، عالم تکثر است. صغري یک موضوع و محمول دارد و کبري یک موضوع و محمول. در قیاس، حد اصغر و اوسط و اکبر وجود دارد. این تکثر است. نتیجه هم که می دهد، باز عالم کثرت است. لذا در سطح ظاهر و علم تکثری می گوییم این حد وسط کنار می رود و در نتیجه علم پیدا می کنیم که این محمول مال این موضوع است. قضیه هم همین طور در بستر تکثر می باشد. مفاهیم هم هر چه که باشد، در حد تصور مفهومی است و مفهوم هم وجود ذهنی و يك چيز تو خالی است که حظی از حقیقت ندارد. در تعلّم و تحصیل علم صرفاً گاهي در این حد پابند می شویم؛ اما گاهي عمق می بخشیم و جلو می رویم و اینها ابزار و وسیله می شوند و خود حقیقت را می یابیم. در اينجا خود حقیقت بسیط است و سخن از صغري و کبري و استنباط و استنتاج و مفاهیم و اصطلاحات نیست. خود حقیقت را می بینیم، ولی از ورای این حجاب و اصطلاحات. این یک نوع شهود است؛ ولی نامش را شهود عقلی می گذاریم. این نوع شهود عقلی، نوعی یقین براي انسان مي آورد و براي انسان، نوعی ایمان به حقیقت مطلب حاصل مي شود. پس اگر انسان تا این حد نرود، در همان حد ظاهر می ماند و یقینش در حد یقین استدلالی و در ظرف قیاس منتج می باشد؛ اما این یقین عمق و جان پیدا نمی کند. بر خلاف آن، علم حصولی بسیط که از آن به شهود عقلی تعبیر می کنیم نوعي باور می آورد که آرام آرام عمق پیدا مي کند و وسعت مي يابد و به قلب سرریز می کند و در نهایت باور قلبی می آورد. یعنی نوعي یقین قلبی می شود؛ به تعبیر دیگر: مرز بین شهود قلبی و کشف عرفانی و بین علم حصولی بسیط و نورانی مثل مرز بین هضم غذا و بین تبدیل آن به سلول است. آنطور که یادم هست شهید مطهری فرموده است: فلسفه در واقع سه مرتبه دارد: مرتبه اول مرتبه دانستن است. مرتبه دوم مرتبه فهمیدن و مرتبه سوم مرتبه هضم کردن است. این هضم کردن مثل هضم غذا است كه در وجود انسان می رود تا تبدیل به پوست و استخوان و گوشت شود و به ایمان تبدیل شود به گونه ای که وقتی شخص حکیم در گوشه و كنار خیابان هم راه می رود، يا زماني كه آیات و روایات را می خواند یا در تشرف به حرمهای مطهر گنبد مطهر را نگاه می کند يا به مکه مشرف می شود، و به طور کلی هر جا كه باشد، این حقایق با او است. این حالت مرز بین مفهومی صفر و آن کشف عرفانی است. اسم چنين چيزي را می گذاریم حکمت.
حکمت، اصطلاحي قرآنی است. خدا را فیلسوف نمی خوانيم، ولی حکیم مي خوانيم. قرآن حکیم است: «و انه لدینا لَعَلیٌّ حکیم». خود قرآن به صورت مكرر دعوت به حکمت کرده است. همین طور امام و پیغمبر، حکیم اند. اگر با مطالب فلسفه الهی اين گونه برخورد کنیم، حقایق را خواهيم يافت؛ اگرچه یافتن در حد عقلی. اینها حکمت است. علامه طباطبايي فلسفه را فن مي خواند و حکمت را علم محکم. هدف اصلی فلسفه به ویژه در حوزه اسلامی این است که انسان به حکمت و عمق برسد.
استادمحوری و فرق حکمت و فلسفه را گفتم. اكنون نکته ای را باید درباره مخاطب متذکر شوم. اگر مخاطب عام است، بايد فلسفه را در حد منظومه ـ كه در گذشته تدريس مي شد ـ يا در حد بدایه و نهایه ـ كه امروزه تدريس مي شود ـ فرا گرفت. حد متوسط کتاب را رعایت بکنیم. نمی گویم حد ظاهر کتاب. ظاهر کتاب یعنی اطلاعات عمومی. اطلاعات عمومی، سواد است، اما علم نیست. جان باید متحول شود و حقیقت را بیابد وگرنه مانند فراگيري یک مشت اطلاعات عمومی مثل آنچه در مجلات علمی و فلسفی است خواهد بود. بايد از حد ظاهر عبور کنیم و در حد متوسط به عمق و جان کتاب نزدیک شویم، يعني به آنچه به ویژه بزرگان ما در کتاب های سنگین و عمیق، مد نظرشان بوده است؛ حتی خیلی دقیق تر و وسواسانه و موشکافانه و عمیق تر به مسائل نگاه کنیم. اگر کسی يك كتاب را دقيق و عميق بخواند، چه بسا او را از خواندن ديگر كتاب ها بي نياز كند. بين منظومه یا بدایه و نهایه هم فرقي نمي كند؛ البته ساختار بدایه و نهایه ساختار ریاضی و منطقی است و هندسه درستی دارد. اگرچه ظاهرش خشک است، از نظر هندسه و قالب عقلی، بسیار متین و محکم است. توصیه من بدایه و نهایه است. دست كم بايد اين دو كتاب خوانده شود و مقداری كه پیش رفتيم، منظومه هم خوانده شود؛ اما اگر مخاطبان خاص باشند و بخواهند در باب معارف و معقولات سیر کنند. در ايجا بايد دو كتاب بدایه و نهایه خوبِ خوب و عمیق خوانده شود. در عین حال شخص بايد وارد دریای اسفار شود، منظومه بخواند، شرح اشارات بخواند، شفا بخواند و وارد مباحث عرفانی شود. در اين وادي بايد كتاب هاي مختلفي مطالعه كند و بیست تا سی سال تلاش كند.
نتیجه بحث من پاسخ سؤال شما است. هرچند بنده در جایگاهی نیستم که این حرف ها را بزنم، اما استاداني كه فلسفه تدريس مي كنند بايد اولاً خودشان را محك بزنند كه در چه حدی هستند. يعني ببينند چقدر بر كتابي كه تدريس مي كنند مسلط اند؛ حتی فراتر از کتاب، چه حدی از علم فلسفه را هضم کرده اند. حتماً باید خودشان را قوی و غنی بکنند. شاگرد فقط سطح ظاهری را می بیند، الفاظ و معانی را می بیند. او تلاش مي كند متن را ترجمه کند و اجمالاً پيش برود. فقط صفحه اي را می بیند كه اكنون جلوي او است. مطالب صفحاتِ پیش یادش رفته و از صفحات بعدی چيزي نمي داند. اينجا است كه فرق استاد و شاگرد مشخص مي شود. اگر ذهن استاد مثل ذهن شاگرد باشد و از صفحات قبل چيزي به خاطر نداشته باشد و صفحات بعد در ذهنش نباشد و ارتباط اول کتاب با آخر کتاب، ارتباط تمام فصول با یکدیگر، ارتباط تمام مراحل و بخش ها و باب ها با یکدیگر، تمام مسائل با یکدیگر، ارتباط تمام ظرايف و کلمات و تعبیراتی که به کار می رود و ارتباط این کتاب با كتاب هاي دیگر را در ذهن آماده نداشته باشد، نمی تواند استاد موفقی باشد. باید بدایه و نهایه در وجود استاد نشسته باشد و جان پیدا کرده باشد. كتاب هرچه درست خوانده شود، در وجود انسان حیات مي يابد و زنده مي شود. در چنين حالتي، نفس انسان مطالب را القا می کند، نه اینکه صرفاً كتاب را بخواند و ترجمه کند.
در ارتباط با مسائل، یکی این است که استاد باید بسیار بسیار قوی باشد و نگاهش و طرز تفکرش به کتاب و علم قوی باشد و ديگر اينكه مخاطب شناسی کند و این خیلی مهم است. استاد بايد از خودش بپرسد کلاس من در چه حد و قواره ای است؟ عمومی است یا خصوصی و شاگردان من چه کسانی اند؟ بحث دیگر بحث استعدادشناسی است. استاد اگر نمی تواند بعضی مطالب را در کلاس به صورت عمومی مطرح كند، مي تواند قبل و بعد از کلاس اين مطالب را با افراد با استعداد در ميان بگذارد یا در پرسش و پاسخ ها، ظرفیت شاگرد را مد نظر قرار دهد. مباحثي نيز وجود دارد كه مربوط به ارتباطات استاد و شاگرد است. ارتباطات بیرون از کلاس و حدّ تعلیم و تعلّم و حتی روابط خانوادگی برقرار کردن باعث می شود دل ها به هم نزدیک شوند و شاگردان به استاد اعتماد بيشتري كنند. در چنين شرايطي است كه مخاطب جرأت مي يابد سؤال کند، چه سؤالش درست باشد و چه نادرست.
ـ با توجه به اینکه کل کتاب باید در دست استاد باشد، استاد چگونه می تواند ارتباط مطالب را با قبل و بعد القا کند؟
استاد: مثلاً مي تواند دو كتاب بدایه و نهایه را با هم مقایسه کند. اين دو كتاب در بعضي مطالب، یک کتاب محسوب مي شوند؛ یعنی علامه اين دو اثر را ناظر به يكدیگر نوشته است. مي توان از شاگردان پرسيد چرا علامه طباطبايي فلان مطلب را در بدايه الحكمه با تعبیري خاص آورده، اما در نهایه الحكمه از تعبیر دیگری استفاده كرده است. در یک کتاب نيز مي توان همين كار را كرد؛ يعني مطالب ابتداي كتاب را با مطالب انتهايي مقايسه كرد. بهترین شرح، خود کتاب است؛ يعني براي توضيح و تبيين يك مطلب مي توان از ديگر مطالب كمك گرفت؛ مانند روشي كه علامه طباطبايي در تفسير الميزان پيش گرفته است. اصلاً آیات قرآن كريم متناظر به يكديگرند. وقتی به آيات نگاه می کنی، همدیگر را استنطاق می کنند و به حرف در می آورند. آثار بزرگان نيز اين گونه است؛ بعضی از کتاب های درسی حوزه اين گونه اند، مثل کفایه و مکاسب. مثلاً شيخ انصاري در مکاسب از باب طهارت سخن مي گويد و از باب اجاره یا امر به معروف و نهی از منکر در مکاسب نتيجه مي گيرد. اين عالم بزرگوار این ارتباط ها را با هم خوب درک کرده است و وارد لایه های باطنی فقه شده است و می تواند هر جایی را با جای ديگر ارتباط دهد. اصلاً خاصيت كتاب مکاسب همين است. نظیر این در اصول نيز وجود دارد، مثلاً در کفایه آخوند خراساني.
علامه طباطبايي در بدایه و نهایه، بسیار بسیار دقیق كار كرده است. حافظه ايشان بسیار قوی بوده و از منبع الهی نيز الهام می گرفته و صرف حافظه ظاهری نبوده است. ايشان در اوج درک عمیقِ حقایق الهی بود و با تمام وجودش عصاره و شیره حکمت را چشیده بود. ايشان اين حقايق را چشید و در قالب اين دو كتاب مطرح کرد و بسیار منطقی مباحث را مطرح كرده و ذهن هندسه اي بسیار عجیبی داشته است؛ بر همين اساس تأکید مي كنم بنده در بدایه و نهایه تهافت و تنافی اي نديده ام. ايشان در ارتباط دادن مطالب، بسيار توانمند عمل كرده است. هرچه به عمق مطلب مي رويم، مي فهميم غیر از ارتباط مطالب، در هر بحث و عنوان و مسئله و پرسش و پاسخ، چگونگی ورود و خروج مطالب و انتخاب کلمات و جملات همگي بسیار بسیار هوشمندانه بوده است. وارد نمونه ها نمی شوم و فقط یک نمونه عرض می کنم. در بحث علم الهی آمده است آیا خداوند قبل از خلق اشيا، عالِم به اشیا بوده یا نه. عده اي در یک قول سخیف و باطل در پاسخ به اين پرسش گفته بودند عالم نیست. اينان می گویند قبل از اینکه چيزي خلق شود، مخلوقي موجود نیست تا حاضر نزد خداوند باشد. علامه طباطبايي در اين باره مي فرمايد: «و فیه انّ العلم بالمعلول فی الازل لایستلزم وجوده الخاصّ به». علامه ديگر توضیح نمي دهد كه اشیاء و مخلوقات قبل از خلق و آفرینش شان چگونه به وجود الهی موجودند. ايشان با نوعي اجمال و کلّی گویی، فهم مطلب را به مخاطب واگذار مي كند. ايشان با اين بيان، اعلام مي كند كه مخلوقات معدوم مطلق نبوده اند؛ اما تصریح هم نمی کند كه پيش از خلق چگونه بوده اند؛ زيرا خدا شریک ندارد و معنا ندارد خدا باشد و موجود دیگری همراهش باشد. ايشان با چه ظرافتی این نیم خط را بیان فرموده است. این ناشی از درک عمیق و حواس جمعی علامه طباطبايي است. هم اين مطلب را می گوید که مخلوقات معدوم مطلق نیستند و هم این را كه ما از عدم نیامدیم و بعداً به عدم برنمي گرديم، بلكه از خداييم و به خدا برمی گردیم به طور سربسته و در بسته اشاره می فرمایند. در اينجا بحث تنزل وجود و انا الیه راجعون پیش می آید. اگر به عمق اين مطلب وارد شويم، صد مطلب از آن بيرون خواهد آمد. از جمله آنکه معلوم می شود نحوه خلق به تجلی است، به انفطار است، شکافته شدن کثرت از وحدت است. و در نتیجه اينكه مخلوقات در اين مرحله چگونه وجودي دارند، بايد گفت وجود الهی و وجود اسمايی و علمی دارند.
ـ کسانی که به دنبال حکمت اند و کسانی که استادان حکمت اند و می خواهند در تدريس حکمت قوت بگيرند، چگونه مي توانند به این قوت برسند؟ آيا با خلوت و تأمل و مباحثه مي توانند به اين قوت برسند؟ نياز است چه نكاتي را رعایت کنند؟
استاد: اين مطالب نيازمند چند شرط است. یکی استعداد ذاتی است و ديگري استعداد کسبی. استعداد کسبی عوامل مختلفي دارد. کسانی هستند كه استعداد کلی فراگیري علم را دارند و کسانی هم هستند كه اصلاً استعداد ندارند، حتی در ادبیات و… . عده اي نيز ممكن است استعداد داشته باشند، اما نه در معقولات، بلكه در منقول و تاریخ و فقه يا تفسیر استعداد دارد. گاهی نيز استعدادها خفته است كه نيازمند يك تلنگر است. گاهی این تلنگر در همان اوان بلوغ رخ مي دهد. در دوران بلوغ مسائلی پیش مي آید و سؤال هايی مطرح مي شود و براي شخص شک و ترديد ايجاد مي شود؛ شکی که مقدمه علم و ایمان است. به دنبال این مباحث است که شخص مي تواند ایمانش را از حد ایمان سطحی، عرفی، وراثتی و خانوادگی و محیطی ارتقاء بخشد و به ایمان حقیقی برساند. این جرقه در دوران بلوغ زده می شود و نیاز فکری، عقیدتی و تشنگی پیش می آید. همين باعث می شود انسان اجمالاً به مطالعات همسو با این معقولات بپردازد، مثل مطالعات کلامی و اصولي و احياناً مطالعات فلسفی.
به هر تقدیر استعداد ذاتی باید بیدار شود. یک بخش در استعداد کسبی، به مطالعات برمي گردد. براي شخص سؤال ایجاد می شود و شخص در پی پاسخ خواهد بود. در اين هنگام فرد نبايد خودش را زود ببازد. به محض اينكه نتوانست به آن پرسش پاسخ دهد، نبايد آن را رها کند يا خودش را با پاسخ های ظاهری قانع کند. این بسيار مهم است. یک مقدارش هم مربوط به خود فلسفه و ورود کلاسی به این علم است. کسانی هستند تا وارد مقوله فلسفه نشوند، چه بسا اصلاً احساس نياز به عقلیات نکنند. برخي از طلاب هم وقتي در اصول فقه وارد مباحث عقلی می شوند، کم کم احساس مي كنند نیازمند اين مباحث اند؛ مثلاً در کفایه الاصول بحث ماده و صورت، جنس و فصل، دور و تسلسل و اراده و اختیار آمده است. اینها مباحثی است که باعث می شود تلنگری زده شود تا شخص وارد این مقولات شود. گاهی استعداد شخص در اوائل بدایه یا اواسط آن و گاهی حتی اواخر بدایه محک زده می شود. به طور کلی می توان گفت استعداد فلسفی اشخاص نوعاً در اواسط نهایة الحکمة شکوفا می شود، البته به شرط آنکه بدایه را خوب درس گرفته و نهایه را با اشتیاق و با نگاه معرفتی و ذوق الهی شروع کرده باشد. در واقع وقتی بدایه خوانده می شود انسان یک مجموعه اجمالی فلسفه را از اول تا آخر می بیند، چون انسان مجموعه را از اول تا آخر ندیده، می گوید حالا ببینیم چی می شود، تا وقتی به آخرش رسید یک ساختمانی از فلسفه و هستی شناسی درست می شود ولو در حد بدایة الحکمة، از اولش یعنی وجود و ماهیت تا مواد ثلاث، تا علت و معلول و حرکت و علم تا برسد به الهیات بالمعنی الاخص. آنگاه وقتی وارد نهایه می شود عملاً اینها را با تفصیل و عمق بیشتری مرور می کند و در اصول و مبانی و مسائل و نحوه استدلالات و به طور کلی در روش تفکر عقلی و ادراک کلیات حقایق تثبّت پیدا می کند.
بحث مهم ديگر در استعداد کسبی ارتباط با استاد است. اولاً اينكه استاد به چه چیزی تشویق کند و چگونه نیاز طرف و استعداد طرف را تشخیص دهد و در نهايت چگونه او را تشویق کند بسيار مهم اند. تشویق انواع و اقسامی دارد. گاهي به یک بارک الله اكتفا مي كنيم؛ اما گاهي فرد را به اين تشويق مي كنيم كه نیاز جامعه را بشناسد و در پي سؤال هايي باشد که جوانان دارند. ببیند نیاز فکری جوانان و مردم و به ویژه دانشجویان چیست. امروزه ما در حوزه نشسته ايم و اصول و مبانی و ایماني کلی و اجمالی داریم كه به حسب ظاهر قرص و محکم است. دغدغه نداریم؛ ولی وقتی وارد محافل می شویم، مجبوریم پاسخ دهیم. اینها مشوق انسان است و باعث مي شود او پرسش های معرفتی را بشنود و تصمیم بگیرد چه سلوک علمی اي را پي بگيرد و چطور نیازها را برطرف کند. يكي از مشوق ها در مباحث فلسفي، ارتباط مسائل حکمی و فلسفی با معارف دینی ما، يعني آیات و روایات است. اين مشوق بسیار کارگر و مؤثر و نافذ است. شناخت عمیق اين ارتباط، فهم عمیق دینی و فهم معارف را در پي دارد. بحث دیگر مقامات انبیا و چهارده معصوم(علیهم السلام) است. زیارات و ادعیه ما پر از مقامات ايشان است. اگر شخص بتواند این ارتباط را برقرار کند و بفهمد، به درک عمیقي خواهد رسيد و باعث می شود انگيزه انسان بيش از پيش شود.
ـ علاوه بر این مواردی که فرمودید، آیا مسائل سلوک عرفانی نيز در فهم استاد و اینکه به توانایی تدریس حکمت برسد مؤثر است یا نه؟
استاد: بله، حتما این گونه است. نظر بنده این است كه کسی که فلسفه را در حد عمومی می خواند، دست كم بايد بدایه و نهایه و منظومه را بخواند. كتاب منظومه حال و هوای خاص خودش و بدایه و نهایه هم حال و هوای خاص خودش را دارد. اين گونه نيست كه خواندن هر كدام، انسان را از ديگري بي نياز كند. بدایه و نهایه كتاب هاي خشک و عقلی اند و بسیار بسیار هندسی تدوين شده اند؛ اما منظومه اين گونه نيست. منظومه شعر، لطایف، روایت و معارف دارد و حاشیه های آن زیاد است كه فضا را لطیف می کند و معنای جدیدی به مطالب می بخشد و آن را آسان تر مي كند. اگر کسی بدایه و نهایه نخواند و گمان كند منظومه کفایت می کند، بايد گفت اين كتاب کفایت نمی کند. به طور مثال بحث وجود ذهنی و علم که در بدایه و نهایه آمده است، به ویژه در نهایه، آن هم با تعبیرات ظریف و دقیق، در منظومه ديده نمي شود. اگر کسی بحث وجود ذهنی و علم در كتاب نهایه را خوب و عمیق درس بگیرد، همين در معرفت شناسی براي او كافي خواهد بود. آن مباحث دریایی از مباحث معرفت شناسی است. كسي كه در حد عمومي فلسفه مي خواند علاوه بر اين سه كتاب، خوب است یک جلد از اسفار را هم ببیند و بعد رها بکند. می گویم یک جلد اسفار، چون با قلم اين كتاب و اصول و مبانی و توضیحاتش آشنا شود.
اما اگر کسی بخواهد مباحث حکمت را عمیق پی بگیرد، باید حتماً حکمت متعالیه را خوب بخواند و حتماً وارد عرفان شود؛ چون ته حکمت متعالیه مباحث عرفانی است. خود عرفان با مباحث فطری و شهودی و با آیات قرآن کریم و بحث مقامات اهل بیت عصمت و طهارت که در ادعیه و زیارات آمده، بسيار عجين است. فلسفه ای که به عرفان ختم نشود، ابتر است و نازا. همچنين عرفانی که نتواند خود را در قرآن و روایات و ادعیه و زیارات به ما نشان بدهد، ابتر و نازا است؛ البته عرفان این گونه نیست؛ یعنی ارتباطش با اینها بیشتر از فلسفه است؛ چون فلسفه در حد استدلالات خشک اولیه است؛ اما عرفان وارد حقایق الهی می شود که در معارف دینی ما آمده است؛ بنابراین کسی که می خواهد وارد این حوزه شود، حتما باید به عرفان برسد و در عرفان با قرآن و روایات و ادعیه و زیارات مأنوس شود و ارتباط اینها را ببیند.
اگر فلسفه بخواهد رنگ و بوی حکمت بگیرد، حتماً باید به یقین و شهود عقلی و ایمان و باور برسد و حتماً باید خود را در قرآن و روایات نشان دهد و حتماً باید خودش را در عمل و اخلاق و سیر و سلوک معنوی ما نشان دهد. بايد توجه داشت عمل ظاهری و اخلاق ظاهری مراد نیست. فلسفه باید جرقه سلوک عملی را در ما بزند. به نظرم سلوک عملی بدون فلسفه و عرفان، بدون این اصول و مبانی و معارف، برای همه موفقیت آمیز نیست. بله، برای برخي موفقیت آمیز است. کسانی که فلسفه و عرفان خوانده و در باب معارف الهی و دینی سیر علمی دارند در حد وهم و خیال نمی مانند، بلكه بالاتر می روند، بالاتر از مسائل عقلی و سپس اسمايی. همه مقامات را راحت تر سیر می کنند. البته چه بسا برای برخي افراد، همین علم حصولی حجاب باشد و در طریقشان مانع شود. اما اگر شخص طریق حضور قلب را بپیماید، خیلی عمیق تر و سریع تر به مقصد می رسد.
با تمام وجود عرض می شود اگر کسی در حد تدریس و مطالعه و مناظره و گفتگوهای علمی بماند، بسیار بسیار ضرر کرده است. این همان پابند علم حصولی بودن است. اين انسان را از حقیقت دور می کند. انسان باید به حقیقت رو کند. هدف ما این است كه به حقیقت رو کنیم. این كار، اقدام عملي هم می خواهد؛ عمل ظاهری و جوانحی و عمل قلبی، اوراد و اذکار و برنامه و استاد عمل می خواهد. علم و سلوک عملی و قلبی باید با هم باشد تا شخص موفق شود. اين همراهي علم و عمل یعنی سلوک علمی و عملی، هم در تدریس اثرگذار است و هم نفعش به خود شخص مي رسد، بلکه نفع فقط در همین است؛ یعنی از قید و بند رسومات علم حصولی آزاد می شود. اینها مقدمه اند تا انسان به ذی المقدمه برسد. هرچه انسان عالم تر باشد و علمش را همراه عمل كند، در پاسخگويي به نیازهای جامعه هم بسیار قوی تر عمل می کند.
آقایان بزرگوار مكرر به ما می فرمودند عرفان دو مسئله دارد: یکی توحید و ديگري انسان کامل. کل دین نيز همين است: یکی توحید و ديگري ولیّ کامل. البته توحید بسیار سنگین است. ولایت نيز همان شعبه و خلیفه توحید است؛ منتها چون به صورت بشری درمی آید، ما راحت تر مي توانيم با آن ارتباط برقرار كنيم؛ اما مقامش بسیار عظیم است. اگر یک روایت را ملاحظه کنیم حتی فی المثل یک روایت ساده در باب تقوا و زهد و ورع باشد می بیند ذو وجوه است و نزد بزرگان و عالمان معانی بلند و ژرفی دارد. کلام، کلام بزرگان الهی است. خود حقیقت ولایت هم همینطور است. توحید همین طور است. حالا عرفان هم با همه مباحث تفصیلی اش همین طوری است. یعنی مباحثش عظمت دارد و همه این مباحث در ارتباط با همدیگر و در مجموع به دو مسئله عمیق توحید و انسان کامل بر می گردد. فلسفه هم همینطوری است. فلسفه درست است در ابتدای کار، اصل مباحثش را بخواهیم بگوییم، خلاصه اش یکی وجود و ماهیت است یکی بحث مواد ثلاث است، یکی بحث وحدت و کثرت است. یکی علت و معلول است. یکی بحث علم و یکی بحث الهیات است. اما اگر کسی خیلی جلوتر برود فی المثل بحث علت و معلول رایج و مصطلح خود را در محضر بحث توحید می بازد و سر از تشأن واحد حقیقی در می آورد. علت و معلول درست، بحث علم درست. اما وقتی می آیی جلوتر، یکی بحث توحید است و یکی بحث نفس انسان و به ویژه انسان کامل است حتی در فلسفه. اگر کسی در حکمت سیر عمیق داشته باشد می بیند نهایت حکمت همین بحث توحید است. گرچه به حسب ظاهر بحث انسان کامل و ولی، چندان که در عرفان مطرح است، در فلسفه مطرح نیست. اما به هر حال بحث نفس و معاد عملاً بحث انسان شناسی است. بنابراین اگر فلسفه را خلاصه بکنیم، مهمترین بحث اش خدا و انسان است. منتها بحث از خدایی که جهان آفرین است. پیش در آمدی دارد و قبلا باید جهان را شناخت و فاعلیت خدا و نحوه ارتباط او با جهان را بحث کرد و آن وقت مباحث زیادی پیش می آید. انسان عادی می پندارد خدا فاعل بالقصد است ولی انسان حکیم می گوید او فاعل به تجلی است و این مسئله سلوک علمی و عملی در توحید را می طلبد. در حکمت متعالیه انسان با حرکت جوهری استکمال می کند. از مرحله جماد و نفس نباتی و حیوانی تا انسانی تا الهی و فناء فی الله سیر می کند و بحث معادش پیش می آید یعنی انا الیه راجعونش پیش می آید. بنابراین عصاره حکمت نیز همین بحث توحید و بحث انسان و سلوک او به سوی توحید است. بنده گرچه درباره حکمت این اصطلاح را ندیدم که فرموده باشند مهمترین بحث حکمت هم، بحث انسان و خدا است اما عملا می بینم که در نهایت و عمق حقیقت حکمت (با کلمه فلسفه نمی گویم، مهمترین بحث، توحید و انسان است. حقیقت بحث از انسان هم به نوعی می رسد به بحث از انسان کامل و ولی الله. بنابراین هم در تحصیل عرفان و هم در تحصیل فلسفه، چون تماماً سخن از خدا و انسان است، یک نوع سلوک عملی و قلبی هم لازم است تا انسان این حقایق را درست، خوب، سریع و آسان دریابد و نیز از آنها در جهت سلوک عملی و قلبی استمداد کند.
در اینجا بايد نكته اي عرض کنم و آن این است كه برخي گمان می کنند راه عرفان و حکمت غیر از راه انبیا و ولایت است و تحصیل اینها انسان را از دين دور می کنند؛ در حالي كه بايد گفت اين گونه نیست. مهم این است که اين مباحث فلسفی یا عرفانی چگونه خوانده شود و چگونه فهمیده شود و در چه جهت و با چه نیّت تحصیل شود. انسان می بیند حقیقت حکمت هر چه جلوتر مي رود، به عرفان مي رسد و مجموعه اش توحید ذاتی، صفاتی و افعالی و نیز ولایت، انسان کامل، مقام انسان کامل، عصمت و از اين دست مسائل را برای ما بیان می کند. هرچه جلوتر مي رويم، در معرفت عمیق و محبت مقام ائمه هدی (عليهم السلام) محو مي شويم. انسان در عظمتشان به حیرت می افتد، مبهوت و مست می شود و از خود بی خود و مضطر می شود. ما هرچه در حکمت سیر مي كنيم، مي بينيم در حال سير در عرفانيم و وقتي در عرفان سیر مي كنيم، مي بينيم در حال سير در قرآن و روایاتيم. خدا شاهد است اگر انسان خوب حکمت و عرفان را بخواند ظرایف قرآن خود به خود خودش را به او نشان می دهد بدون آنکه تفسیری ببیند. معارفی را از قرآن در می یابد که اصلاً چنين معارفي در تفاسیر ظاهری و معمول پیدا نمی شود. اين گونه نيست كه حكمت و عرفان ما را از اهل بيت دور كند، بلكه ما را با قرآن و مقام ولایت و اولیای الهی آشنا مي كند.
ـ شما در كنار تدریس فلسفه، مطالب دیگری را به صورت مکمل تدریس می کردید. لطفاً به اين مسائل اشاره بفرمایید.
استاد: یک دوره تدريس بدایه داشتم. در این دوره ریزش ها و رویش هايي وجود دارد؛ چون وقتی تدريس كتاب ها پنج ـ شش سال يا ده ـ پانزده سال طول می کشد، عده اي کم کم یا از قم می روند یا برايشان مشکلاتی پیش می آید كه نمي توانند ادامه دهند یا اينكه از علوم عقلي صرف نظر می کنند یا استعداد و زمینه و نیاز و هدفشان مختلف است. عده اي تا وسط راه می آیند و عده اي تا آخر راه هستند. اينان عمق و اصالت بیشتری دارند که طبیعی است.
من در ذهنم این طور است که بدایه را هرچند سخت، خوانديم و کار دیگری نمی کردیم و نهایه را تا وسط خواندیم. در وسط نهایه، سفارش كردم به منطق منظومه مراجعه شود؛ چون هم نياز به مباحث منطقي بود و هم اين كتاب بسياري از مباحث منطقی را آورده است كه در كتاب المنطق مرحوم مظفر نيامده است. خیلی از مباحثي كه در اسفار به آنها اشاره شده، مثل اشتراک حد و برهان و بحث های منطقي دیگر، در اين كتاب آمده است و بايد به آن مراجعه كرد؛ بنابراين مطالعه منطق منظومه لازم است؛ به علاوه اینکه این منطق ناظر و در ارتباط با مسایل حکمت و عرفان نوشته شده است. مباحث ادبی بالایی هم دارد. همچنين مباحث عرفانی و حکمی را مطرح كرده است؛ لذا لطافت و شرافت خاصی به منطق داده است. مباحث آن، منطق خشک و خالی نیست، بلكه بسیار عمیق است. گاهی مسائل منطقی را به راحتی در کتب فلسفی و عرفانی نمی بینید؛ ولی در این کتاب موجود است. «سبحان من ربط الوحده بالوحده و الکثره بالکثره» تعبیری است در اواخر منطق منظومه. انسان در كتاب هاي دیگر نمی تواند چنين تعابيري را پیدا کند، تعابيري چون «الانسان کامل هو ذیل الوحده الحقیقیه». اين كتاب حتي به بحث شرور نيز پرداخته است. گمان مي کنم در انواع مغالطات یا مشبهات. اين كتاب اين بحث را بسیار زیبا مطرح كرده است.
بخش دوم نهایه را که می خواندیم، منظومه را شروع کردیم و دو كلاس را در كنار هم داشتيم. این دو کلاس همدیگر را تغذیه می کنند. در يكي مباحثي مطرح مي شود كه در کلاس به كار مي آيد. اين دو كلاس هم همديگر را آسان می کنند و هم به همدیگر جواب می دهند و تغذیه می کنند. تا انتهاي نهایه، منطق منظومه را خوانديم و وقتي وارد اسفار شدیم، بلافاصله همراه آن، تا جلد اول خواندیم. همراهش تمهید را شروع کردیم؛ البته با روشی که داشتیم؛ چراكه اين كتاب را نمي توان به آسانی خواند. كلاس، همراه با حاشیه های فراوان و اشاراتی بود که در بدایه و نهایه به مسائل روایی و قرآنی شده است. فصوص و مصباح را نيز خواندیم.
ـ در انتها اگر نکته ای هست بفرماييد.
استاد: علم و عمل بايد با هم همراه شوند؛ البته اين توصیه به مخاطبان نبايد در ابتدای بحث سلوک مطرح شود؛ چون هنوز اول کار است؛ اما پس از چند سال، حکمت حتماً باید در ارتباط با آیات و روایات خوانده شود. به مناسبت های مختلف بايد به آيات و روايات اشاره شود؛ مثلاً اگر بحث بر سر فقر ذاتی است، آيه «انتم الفقراء إلي الله» خوانده شود؛ اگرچه كتابي كه خوانده مي شود، بدایه و نهایه نباشد. همچنين در بحث فاعل بالتجلی، «تجلی ربه للجبل» گفته شود يا به «هو الاخر و الظاهر و الباطن» و «الله نور السماوات و الارض» توجه شود. در مباحث حکمی می شود آهسته آهسته بعضی از مباحث عرفانی را مطرح کرد و به همین مناسبت، آیات و روایات و ادعیه و زیارات را مطرح کرد؛ چه اینکه هرچه جلوتر می رویم، حتماً باید از گذشته یاد کنیم. در عرفان حتماً باید به مناسبت هایی مطالب حکمت را يادآوري كرد. اين كار براي اين است كه مطالب از ياد مخاطب نرود و در مسائل عمق بیشتری پیدا کند.
بحث ديگر بحث عمل است. چنان كه گفتيم بحث عمل را نمي توان ابتدای کار مطرح كرد؛ اما بعد از سه ـ چهار سال باید از آن سخن گفت. سلوک لازم است. كلاس نيازمند سلوک عملی و استاد عمل و برنامه و اوراد و اذکار است. علم با مطالعه صرف به دست نمی آید. شما می خواهید سلوک الی الله کنید. وقتي می خوانیم لقاء الله، فناء الله، تنزل وجود، تجلی وجود، اسما الهي، رجوع الی الله، الیه المصیر و از این دست مباحث، باید شاگرد را آماده و تشنه بکنیم و نیاز را در وجودش ایجاد کنیم. نه، ایجاد نکنیم، بلكه نیاز خفته اش را به مسائل سلوکی و عملی و علمی بیدار کنیم. تأثير حداقلي آن اين است كه تقوای انسان را قوی می کند. اگر حکیم و فیلسوف باشم، اما بی تقوا، به چه دردي می خورد؟ غایت و هدف اصلی ما همان مباحث عملی است؛ البته با این نوع معرفتی که پیدا می کنیم.

اشارات ولایی قرآن :: کوششی در تأسیس نظریه و علم نوین قرآنی – (پژوهشی شروع شده از 1390 )
با شناسایی تناسبها و تناظرها در قرآن کریم با حقایق از لحاظ گزینش و چینش و انواع ویژگهای اجزاء
منتخبی از مطالب شامل بدیهیات، مبانی، اصول، روشها و نتایج و سخنرانیها – با سئوالات و نکات و نقدها و پاسخها
(( صدها صفحه مستندات و هزاران نمونه نتایج در شبکه ها و اینترنت + نرم افزار – در آدرسهای ذیل *))
قال الصادق عليه السلام: كتاب الله عز وجل على أربعة أشياء :: على العبارة، والإشارة، واللطائف، والحقائق :
فالعبارة للعوام، والإشارة للخواص، واللطائف للأولياء، والحقائق للأنبياء (از کتاب الدرة الباهرة)
اصل/ دلیل 1 :: احسن بودن تناسب و تناظر در کتابهای خلقت( تکوین/کائنات،تدوین/قرآن،شریعت،تاریخ،طبیعت…)
اصل / دلیل 2 :: احسن بودن وجود اشارات به جزییات حقایق در قرآن (تبیانًا لِکُلّ شیء، تفصیلا لِکُلّ شیء، …)
اصل / دلیل 3 :: مراتب و درجات همه آیات درونی-و برونی و للناسی بودن بعلت اختلاف شرایط افراد و جوامع و زمان
اصل / دلیل 4 :: احسن بودن بکارگیری مفاهیم و روشهای مطرح و مقبول در انواع علوم قدیم/جدید برای درک بیشتر قرآن کریم
اصل / دلیل 5 :: احسن بودن کاربرد رمز نگاری و نهان نگاری برای امنیت بیشتر اطلاعات خاصه با دقت ریاضی فراوان
اصل / دلیل 6 :: نامحدود بودن تعداد تناسبها در متون ( مانند قرآن ) : تعداد غیر قابل شمارش (با استعلام از اساتید ریاضی)
اصل / دلیل 7 :: احسن بودن بکارگیری با مفاهیمی از علوم و مهندسی ژنتیک، نهان نگاری، مخابرات امن، نقشه نگاری، …
اصل / دلیل 8 :: استقلال روشهای شناسایی تناسبها و تناظرها از افراد و علائق و مرام و مسلک و مذهب و دین
اصل / دلیل 9 :: مقایسه مفاهیم، روشها، ابزار و نتایج اشارات ولایی قرآن با مشابهات آنها در کاربرد تلسکوپ و میکروسکوپ
تناسبهای درونی قرآن : هزاران یافته تاکنون …و در راه کشف میلیاردها بیشتر !؟ اِن شاء الله بزودی …نمونه ها ::
1. یک وحید، دو قالتا، پنج خمسه و خامسه، 7 آسمان هفتگانه، 8 و 80 و هشتم و یک هشتم فقط 8 تا، …
2. تناسبها قرآن با جزییات شریعت (پنج شطر…، 17 عبادی، 17 اعبدوا الله، … !!) و صدها مورد دیگر (در کانالها)!
3. فقط 2 آیه با حسن+کریم (امام 2)؛ فقط 2 آیه با حروف پیاپی مُ/ج/تَ/بَ/ی! صدها واژه 3 گانه کربلایی/عاشورایی!
4. تناسبها با تاریخ ( صدها واژه عاشورایی/کربلایی با تکرارهای 3 گانه، شامل 3 فرات، 3 بلاء..عظیم، 3 کرب..عظیم، …
5. و 5 آیه با حروف مُحَمَّد البَاقِر (با اعراب مطلق! حتی …)؛ و دهها مجموعه آیات 6 گانه مرتبط با امام ششم ع، …
6. فقط 8 آیه/کلمه با ..رضا.. (در کلمه ای با معنی رضایت): امام 8، فقط 8 رضوان (با تنوین)، …
7. فقط 9 التقوی (بیاد امام 9 التقی؟)؛ فقط 10 آیه با (هاد/هادی): امام 10؛ … (و هزاران مورد دیگر برای حقایق)
8. نمونه هایی از هزاران یافته در تناسبها و تناظرها با حقایق تاریخی، شریعت، عترت، روایات، طبیعت، …
9. تناسبها با 12 امام ع : ( 12 امام/ائمّه، 12 مولی-بدون بئس، … !! و صدها مورد دیگر!)
10. حروف اسامی هر امام/معصوم فقط در یکی از آیات 12 گانه / 14 گانه !!! ؟؟؟ صدها مورد یافت شده !
11. تناسبها با 14 معصوم ص در آیات 14 گانه (مانند نحن اسماء الله: 14 اسم الله/ رب، … !!) حتی با حروف آنان !
12. فقط 14 آیه دارای حروف آلِ مُحَمَّد (با اِعراب/حرکات/حتی با تشدید و سکون !؟)
13. فقط 14 آیه دارای حروف کلمات قرآن و حروف اسامی یکایک 14 معصوم ص !؟ (اشاره به هادیان اصلی؟)
14. فقط 14 فراز پیاپی 3 کلمه ای “اطاعت خدا و رسول” (یک مورد با ضمیر مونث !)؛ و دهها مورد مشابه موجود!
15. صدها مجموعه آیات 14 گانه با کلمات و فرازهای مشترک مانند :
16. 14 سبحانه، 14 تعالی، 14 کلمات، 14 لا ریب، 14 درجات، 14 ” حَقّ “، 14 ..الحقّ مِن ربّک..، …
با هزاران هزار نتایج ! هنوز هم استحسانات و ذوقیات است !؟ … !؟ حتی اگر با میلیونها نتیجه؟ با میلیاردها !؟
آیا اگر در کتاب شاعری با 60 هزار کلمه ! و 6 هزار بیت ! و 100+ مجموعه !؟ چنین نتایجی میبود باز هم تصادفی و غیرعمدی بوده است !؟
آیا … أینما تُوَلّوا فَثَم وجه الله !؟ … آیا در قرآن اَولی است !؟ وجه الله اعظم و اکبر چیست؟ مصداق کامل انبیاء و اوصیاء؟ یعنی 14 معصوم ص !؟
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
برخی از آدرسها (*) برای مستندات و مطالب بیشتر از نظریه اشارات ولایی قرآن :
Telegram.me/quranhints, Sapp.ir/quranhints, Ble.im/quranhints, Ble.im/eshaarat, Instagram.com/daliliali14,
Telegram.me/daliliali, Persianblog.ir/daliliali, Daliliali.persianblog.ir, Facebook.com/ali.daliliali
ویدئوهایی صوتی و تصویری شامل جلسات در دانشگاه ها و حوزه ها – در کانال ها و شبکه ها مانند آپارت، یوتیوب، … نرم افزار در سروش/ تلگرام (*)
… صدها ارائه خصوصی/عمومی به مفسران، اساتید، محققان، طُلاب و دانشجویان قرآن و حدیث و کلام، …
در حوزه ها، دانشگاه ها، پژوهشگاهها، سازمانها، نهادها، مساجد، محافل، مجالس، هیئت ها، … ((آیا پژوهش و نرم افزار قویتری و دقیقتری میشناسید !؟))
آماده ارائه سخنرانی/ کلاس / دوره / میزگرد / مناظره / … بصورت آنلاین، با/بدون نرم افزار، مجازی، حضوری، عمومی، خصوصی، …
جهت اطلاعات بیشتر / هماهنگی برای انواع ارائه / در سراسر ایران و جهان + 09123459914 daliliali@gmail.com