شما اینجا هستید: رهنامه پژوهش » ش 31و 32 » گفت‌وگو با حجت الاسلام صرامی | اهمیت و جایگاه علم اصول در تحصیلات حوزوی

رهنامه: اهمیت تحصیل در علم اصول را تبیین کنید. شبهاتی درباره متورم‌شدن یا زواید داشتن علم اصول وجود دارد، پاسخ چیست؟ از این جهت بفرمایید برای طلابی که الان هستند، چه ضرورتی دارد در علم اصول توانایی بیابند؟

استاد: ضرورت «تحصیل در فقه و اصول» با «تحصیل فقه و اصول برای طلاب» دو بحث جداست:

الف) اهمیت تحصیل در فقه و اصول: خود فقه و اصول یا اصول فقه چه ضرورتی دارد؟ در این‌جا وارد بحث‌های کلامی و اعتقادی می‌شود که فقه به عنوان نمایش‌دهنده و نمودِ شریعت است. البته «فقه» با «شریعت» تفاوت دارد. شریعت، یعنی آن چیزی که خداوند متعال تشریع کرده است، درحالی‌که فقه، نمایش‌دهنده حجت آن شریعت است. یا اصول فقه به‌طور کلی چه اهمیتی دارد. فکر کنم منظور شما این نباشد. اینها به بحث‌های سعادت و شقاوت انسان برمی‌گردد که عقل انسان در تأمین سعادت و شقاوت و تشخیص رفتار صحیح از غیرصحیح کامل نیست و نیازمند شریعت است. در واقع، اصول فقه، منطق فقه است و از آنجا‌ که در ‌واقع منطق استنباط از منابع اصلی شریعت است، خداوند متعال تشریع کرده و برای شناخت آن راه‌هایی گذاشته که در رأس آن‌ها قرآن کریم، ارسال رسل و پیامبران است، به‌ویژه در دین اسلام که پیامبر اکرم و جانشینان پس از ایشان، شریعت و احکام را بیان کردند. دین، منابع را مشخص کرده است. در نتیجه، اصول فقه پس از ضرورتی که درباره فقه است، منطق و راه و روشی است که براساس منابع بیان‌شده می‌توان با آن، احکام فقهی و رفتارهای انسانی را به دست آورد. ضرورتش در بحث‌های کلامی و کلی است.

ضرورت تحصیل در فقه و اصول برای طلبه‌ای که وارد حوزه علمیه می‌شود به هدف او بستگی دارد؛ اگر دنبال این باشد که می‌خواهد مجتهد کاملی باشد و استنباط احکام بکند تا مردم از او تقلید بکنند، اهمیتش در درجه اول است. بنابراین، باید از ابتدا سطح را عمیق بخواند، درس خارج را محققانه پیش ببرد، بنویسد، تقریر کند و خودش اظهارنظر نماید.

ب) ضرورت تحصیل فقه و اصول برای طلاب:  فکر می‌کنم فضای سوالات شما مربوط به اینست. طلابی که وارد حوزه علمیه می‌‌شوند، دنبال کسب معارف اسلامی هستند تا به آن عمل کنند. چرا تحصیل فقه و اصول برای این طلاب ضرورت دارد؟ پاسخ به این سؤال بستگی دارد که چه طلبه‌ای باشد و در کدام مرکز آموزشی و تحقیقاتی و با چه هدفی وارد شده است. گاهی طلبه فقط دنبال کسب معارف و تبلیغ در شهرها و کشورهای دیگر است و گاهی هدفش این است که مجتهد بشود. مجتهد با آن ضوابط و ملاک‌هایی که هست، احکام شرع را استنباط می‌کند. اهمیت تحصیل در فقه و اصول برای این دو گروه عمده، زیرمجموعه‌هایی دارد؛ یعنی خود اجتهاد درجاتی دارد. درنتیجه، ضرورت تحصیل در فقه و اصول برای طلبه‌ای که وارد حوزه علمیه می‌شود به هدف او بستگی دارد؛ اگر دنبال این باشد که می‌خواهد مجتهد کاملی باشد و استنباط احکام بکند تا مردم از او تقلید بکنند، اهمیتش در درجه اول است. بنابراین، باید از ابتدا سطح را عمیق بخواند، درس خارج را محققانه پیش ببرد، بنویسد، تقریر کند و خودش اظهارنظر نماید. همچنین در زمینه‌های مختلف فقهی اصولی تحقیق داشته باشد تا دوره اصول فقه خارجش کامل باشد. درباره ایجاد انگیزه که اشاره کردید، به هدف آن طلبه بستگی دارد که دنبال فقه و اصول است تا انگیزه تحقیق و تعمیق اصول فقه ایجاد بشود یا اینکه می‌خواهد کلیاتی از فقه و اصول را فقه بداند و سپس وارد بحث‌های جامعه‌شناسی از نظر معارف اسلامی بشود یا دنبال تبلیغ برود. اگر هدفش تبلیغ است، پس باید اصول فقه را در حدی بداند که برای مردم بعنوان مبلغ مسئله، روایت‌های اخلاقی و تفسیر قرآن بگوید و روایت‌های اخلاقی را بدست بیاورد و حدی در تفسیر قرآن کمکش بکنند. چون. به هر حال، فقه و اصول در تفسیر جایگاه خودشان را دارند.

ضرورت تحصیل در فقه و اصول برای طلبه‌ای که وارد حوزه علمیه می‌شود به هدف او بستگی دارد؛ اگر دنبال این باشد که می‌خواهد مجتهد کاملی باشد و استنباط احکام بکند تا مردم از او تقلید بکنند، اهمیتش در درجه اول است. بنابراین، باید از ابتدا سطح را عمیق بخواند، درس خارج را محققانه پیش ببرد، بنویسد، تقریر کند و خودش اظهارنظر نماید.

رهنامه: یعنی می‌فرمایید متناسب با هدف طلبه، میزان تعمیق در علم اصول تفاوت می‌کند؟

استاد: اهمیت اصول فقه برایش متفاوت می‌شود. متناسب با هدف، درجه اهمیت فقه و اصول برای طلبه متفاوت می‌شود. یک مشکلی که الان داریم این است که طلبه‌ها از ابتدا براساس تصمیم دیگران پیش می‌روند؛ یعنی ممکن است کسی بگوید ادبیات را باید همه بخوانند یا سطح را در یک حدّی پیش ببرند- ولی از سطح عالی به بعد ضروری است این تفکیک صورت بگیرد؛ اگرچه الان این تفکیک وجود ندارد. در نتیجه، طلبه‌ای که هدفش تبلیغ است، در درس خارج می‌نشیند و دنبال تحقیق نیست. اگر طلبه خوش‌فکر باشد، همیشه تبلیغ می‌رود و مطالب را می‌نویسد و می‌فهمد؛ اما دنبال نمی‌کند و ممکن است استفاده خاصی از آن نکند.

متناسب با هدف، درجه اهمیت فقه و اصول برای طلبه متفاوت می‌شود. یک مشکلی که الان داریم این است که طلبه‌ها از ابتدا براساس تصمیم دیگران پیش می‌روند؛ یعنی ممکن است کسی بگوید ادبیات را باید همه بخوانند یا سطح را در یک حدّی پیش ببرند- ولی از سطح عالی به بعد ضروری است این تفکیک صورت بگیرد؛ اگرچه الان این تفکیک وجود ندارد.

آن کسی که می‌خواهد جامعه‌شناسی اسلامی اگر تعبیر درست باشد، بخواند با کسی که می‌خواهد در مسائل فقهی اجتهاد کند، دو نوع فقه اصول می‌خوانند. بنابراین، کسی که جامعه‌شناسی اسلام را در یک دوره ده‌ساله فقه عمومی بخواند، فقهی که در این ده سال می‌خواند با فقهی که می‌خواهد مسائل فقهی را استنباط بکند، آن اجتهاد را نخواهد داشت. اگر این ده سال است، باید آن سی سال باشد. یکی می‌خواهد منابع اسلامی را به لحاظ دلالت، سند، اقوال و هر بحث رفتاری که موضوع فقه است، اجتهاداً استنباط بکند که حُکم شرعی است، ولی دیگری می‌خواهد جامعه‌شناسی بخواند و حُکم جامعه‌شناسی بدهد، نه حُکم فقهی. درحقیقت، جامعه‌شناس می‌خواهد دیدگاه‌های جامعه‌شناسانه ارائه بدهد. آن دیدگاه‌ها نیز ممکن است مربوط به تفسیر، اخلاق، انسان‌شناسی، کلام و غیره باشد. پس باید در همه این‌ علوم حد نصابی از دانش آن علوم را داشته باشد تا درباره فلان نظریه جامعه‌شناسی در چارچوب معارف اسلامی که مطرح می‌شود اظهارنظر کند. این اجتهاد فقهی به معنای مصطلح نیست.

رهنامه: کسی که می‌خواهد درباره موضوعات جامعه‌شناسی براساس اسلام نظریه بدهد، باید چه مقداری از حد نصاب دانش از هر علمی را داشته باشد؟

استاد: باید با نظریه‌های جامعه‌شناسانه در نظر گرفت، نه به لحاظ فقه جواهری؛ زیرا فقه جواهری مسائل جامعه‌شناسی را استنباط نکرده است.

رهنامه: می‌تواند روشش آن روش علمی باشد؟

استاد: اگر منظورتان از «روش» این است که به صورت علمی وارد بحث بشود و اگر یک چیزی را به شارع نسبت بدهد، بتواند بگوید این حجت است البته در حوزه خودش، این در میدان عمل بیشتر معلوم می‌شود که منظورش چیست. برای مثال، دیدگاه‌های جامعه‌شناسانه این‌طور نیست که از یک روایت به‌دست بیاید، بلکه ممکن است پنج شش روایت و آیه را کنار هم بگذارید تا یک دیدگاه به دست بیاورید که ممکن است آن روایات نیز بررسی سندی نخواهد، چون یک دیدگاهی کلی است. مثلاً فرض کنید انسان وابسته به خدای متعال است؛ درحالی‌که دیدگاه‌های غربی و شرقی درباره انسان با دیدگاه‌های اسلامی متفاوت است. بنابراین، کسی که کار جامعه‌شناسی می‌کند، این کلیات را می‌خواهد؛ اما فقه جواهری به معنای خود فقه جواهری ممکن است نیازی نداشته باشد.

همچنین اگر منظورتان از روش، روش علمی باشد؛ یعنی چیزی را بدون حجت به شارع نسبت ندهد، این درست است.

افراد بسیاری می‌گویند بحث هرمنوتیک را داریم ولی چرا بحث هرمنوتیک، فلسفه زبان و فلسفه تقلیدی را در اصول نداریم و اصول فقه ما ناقص است؟ در پاسخ باید گفت دلیلش این است که جایگاه اصول فقه را فراموش کرده‌ایم. این‌طور نیست که اصول فقه از ابتدای تولد و تطور و هدف‌گذاری دنبال این باشد که فهم همه معارف اسلامی و حتی هر متن را بر عهده بگیرد.

البته این بحث محل تردید و مشکل است. اگر در حوزه‌هایی که شریعت مستقیماً وارد نشده است، ما نیازمند بحث‌های اسلامی باشیم، دقیقا همان مسائل و روش‌هایی که در فقه برای ماست و کفایت می‌کند، ممکن است روش‌های دیگری باشد. مثلاً در روش فقهی دنبال این هستیم سند و دلالت روایت را به دست بیاوریم تا بگوییم تمام شد؛ ولی در روش جامعه‌شناسی ممکن است از طریق تجمیع قرائن مطلب را به دست بیاوریم؛ یعنی از زوایای مختلف بررسی کنیم تا یک اطمینان حاصل شود. مثلاً حجت به آن معنا که در فقه و اصول برای ما مطرح است، ممکن است در جامعه‌شناسی کارایی نداشته باشد.

اصول فقه، اصول فهم کلیه معارف اسلامی نیست. کسی که فقط اصول فقه خوانده است، دانشش به‌تنهایی برای تفسیر، فهم مطالب کلامی روایات و فهم مطالب کلامی قرآن کفایت نمی‌کند.

پرسش شما این است چقدر فقه بخواند؟ فقه به معنای مصطلح برای استنباط احکام رفتار انسان است، پس اصول همین فقه برای جامعه‌شناس چه نیازی است؟ می‌گویم این به اندازه تعمیق برای کسی که می‌خواهد فقیه باشد، نیاز نیست، بلکه باید چیزهای دیگر را بخواند و روش‌های دیگر را به دست بیاورد. در ذهنم بود که در سؤالات بعدی بگویم گاهی اوقات خیال می‌کنیم وقتی اصول فقه می‌گوییم، یعنی اصول فهم همه معارف اسلامی را بیان می‌کنیم؛ درحالی‌که این را نمی‌پذیرم. البته این سؤال بعدی بود و نمی‌خواستم الان واردش بشوم، ولی چون مهم است، همین‌جا می‌گویم. افراد بسیاری می‌گویند بحث هرمنوتیک را داریم ولی چرا بحث هرمنوتیک، فلسفه زبان و فلسفه تقلیدی را در اصول نداریم و اصول فقه ما ناقص است؟ در پاسخ باید گفت دلیلش این است که جایگاه اصول فقه را فراموش کرده‌ایم. این‌طور نیست که اصول فقه از ابتدای تولد و تطور و هدف‌گذاری دنبال این باشد که فهم همه معارف اسلامی و حتی هر متن را بر عهده بگیرد. بنای کار اصول فقه «حجیت» است. حجیت هم اصطلاحاً معنای خودش را دارد؛ یعنی به ارتباط بنده با خدا و تأمین از عقاب خدا برمی‌گردد. محور اصول فقه این است. محور اصول فقه این نیست که هر متنی را آزاد بفهمیم. گاهی یک چنین خلط مبحث می‌شود و می‌گوییم اصول فقه کم دارد. حالا شما جامعه‌شناس را در نظر بگیرید. چه مقدار باید فقه و اصول بخواند؛ یعنی فقه و اصول مصطلح که در حوزه‌ها تدریس می‌شود؛ نه آن فقهی که معنای تفقه و لغوی دارد و اصول را به معنای اصول فهم هر متنی در نظر دارد. تفاوتی نمی‌کند، جامعه‌شناس نیز باید همه این‌ها را خوب لحاظ بکند؛ زیرا فقه و اصول یک دانشی تخصصی است. یک دانشی است که بخشی از معارف اسلامی را پوشش می‌دهد. فقه یک بخش را پوشش می‌دهد و اصول فقه هم برای همین بخش خاص است. اصول فقه، اصول فهم کلیه معارف اسلامی نیست. کسی که فقط اصول فقه خوانده است، دانشش به‌تنهایی برای تفسیر، فهم مطالب کلامی روایات و فهم مطالب کلامی قرآن کفایت نمی‌کند.

فقه و اصول فقه را بسیار کار کرده‌ایم؛ اما اصول کلام را نداریم. گاهی اصول فهم متن کلامی و تاریخی را در قرآن و روایات کار کرده‌ایم، اما نه آن اندازه که باید کار می‌شد. در تاریخ و کلام نیز به اندازه‌ای که در فقه کار کرده‌ایم، کار نکرده‌ایم؛ ولی در فقه بنا به دلایل تاریخی یا شاید روان‌شناسانه انسانی که به عین رفتار خارجی و ثواب و عقاب اخروی برمی‌گردد، ذهن هر انسانی را درگیر کرده است. مثل علم پزشکی که از ابتدای زندگی انسان بوده و انسان با سلامتی خودش درگیر بوده است. است؛ اما لزوما اینجور نبوده که نسبت به فلسفه باشد. بسیاری از علوم بعداً به وجود آمدند و لزوماً این‌گونه نبوده است که فلسفه خاصی داشته باشند؛ اما پایه‌هایشان قبلاً بوده است. در حقیقت، هر علمی که بشر به دنبالش می‌رود، یک پایه و نیازی برای آن وجود داشته است. منظورم این است الان فقه پیشرفت خوبی کرده است؛ اگرچه نسبی است. نمی‌گویم امروزه در فقه کاری نداریم. کار بسیار زیاد است. اصول فقه نوشته شده است؛ اما اصول فقه است و نه اصول تفسیر، نه اصول فهم روانشناسی قرآن، نه اصول فهم مطالب تاریخی قرآن و نه اصول فهم مسائل پزشکی روایات و قرآن. این جهت، جهت مهمی است که البته می‌خواستم در سؤالات بعدی به آن بپردازم. بحث در اینجا بود که اصول فقه کامل است یا نیست؟ به همین دلیل به آن پرداختم و گفتم تحصیل در فقه و اصول چه اندازه اهمیت دارد. می‌خواهم مطالب این سؤال را جمع کنم. پرسیدید بستگی دارد که چه هدفی داشته باشید، سپس گفتیم اگر هدفتان اجتهاد در فقه و اصول است، اهمیتش این است که از اول، تعمیق باشد و همه مراتب فقهی و اصولی را دنبال بکنید؛ وگرنه اگر کسی برای تبلیغ، جامعه‌شناسی اسلامی، تربیت اسلامی و اخلاق اسلامی کار بکند، لزوماً آن اهمیت و ضرورتی که باید یک فقیه در مورد فقه و اصول بکند، برای او نیست. همچنین نباید هم خود شخص و هم مراکز، چون به هر حال عمر انسان محدود است، بیایند همان برنامه تعمیق فقهی و اصولی مشترک را برای علوم تربیتی و کلام و فقه و غیره و آن طلبه‌ای که می‌خواهد فقه را تا نهایت برود، یک نوع بچینند و در مراکز تعریف کنند، چون عمر آدمی محدود است.

فقه و اصول فقه را بسیار کار کرده‌ایم؛ اما اصول کلام را نداریم. گاهی اصول فهم متن کلامی و تاریخی را در قرآن و روایات کار کرده‌ایم، اما نه آن اندازه که باید کار می‌شد. در تاریخ و کلام نیز به اندازه‌ای که در فقه کار کرده‌ایم، کار نکرده‌ایم؛ ولی در فقه بنا به دلایل تاریخی یا شاید روان‌شناسانه انسانی که به عین رفتار خارجی و ثواب و عقاب اخروی برمی‌گردد، ذهن هر انسانی را درگیر کرده است.

رهنامه: به رابطه علم اصول با تفسیر و کلام و اخلاق یا حتی علوم جدید مثل هرمنوتیک اشاره کردید، این را کمی بیشتر تبیین کنید که آثار تسلط بر علم اصول فقه در این علوم چگونه است؟

استاد: بیان کردم که اصول فقه برای پاسخ‌دهی به این صحنه‌ها و حوزه‌ها بنا نشده است؛ یعنی از ابتدا اصول فقه برای حوزه هرمنوتیک، هرمنوتیک به معنای فهم متن نه هرمنوتیک فلسفی، هدف‌گذاری و رسالت‌گذاری نشده است، چون آن چیزی که بیشتر به پیکر اصول فقه قرابت دارد و ذهن انسان به‌سوی آن می‌رود، هرمنوتیک متن است. هرمنوتیک فلسفی فاصله‌اش بیشتر است. پیش‌تر گفتم که اصول فقه برای همه حوزه‌های معارف بشری و اسلامی هدف‌گذاری نشده است؛ اما اینکه می‌پرسید، این‌گونه دریافتم که ارتباط دارد یا خیر؟ ارتباط دارد؛ یعنی با تمامی این حوزه‌ها می‌توانند ارتباط داشته باشند. همان‌طور که آن‌طرفش را گفتم این‌طرفش را هم می‌خواهم بگویم. یعنی اگر می‌خواهید مفسر خوبی باشید، باید اصول فقه را دست‌کم تا حد خوبی بفهمید. چرا، برای اینکه در اصول تفسیر به شما کمک می‌کند. باید هرمنوتیک بماهو هرمنوتیک محل بحثش باشد و دیدگاه‌های کلامی و فلسفی و هر دیدگاه دیگر معارف اسلامی را بداند. اصول فقه ارتباط دارد؛ یعنی این تداخل مثلاً بین هرمنوتیک و اصول فقه است؛ همان‌طور که در هرمنوتیکی که فهم متن دارد، می‌خواهد متن را بفهمد و با الفاظ روبه‌رو است؛ از این‌رو بحث می‌کند چطور از این الفاظ باید به معانی رسید، زمانمند است یا غیر زمانمند است؟ در همه این‌ها از بخش مباحث الفاظ اصول فقه می‌تواند کمک بگیرد، چون در اصول فقه ما هم این بحث است که آیا ظواهر الفاظ «اعتباری» دارند یا ندارند؟ اگر اعتبار دارند، صغرویات ما در مباحث الفاظ چگونه است نه کبرویات که بحث حجت اوست؟ ظاهر امر چیست؟ لغت، اطلاق، عموم، مفهوم، استثنا و غیره در مباحث الفاظ است. این‌ها چیزهایی است که ممکن است و قطعاً تداخل دارد و کمک می‌کند. کسی که می‌خواهد تفسیر بکند یا تاریخ اسلام را بخواند و متن تاریخی را بفهمد، بحث‌های اصول فقه می‌تواند به او کمک بکند؛ اما نباید به قول معروف سوراخ دعا را گم بکند و خیال کند که اگر اصول فقه خوانده است، اصول فقه پاسخ‌گوی روش تاریخی است. این اشتباه را خیلی‌ها می‌کنند. او باید روش تاریخی را بخواند. البته اصول فقه تداخلاتی با روش متون تاریخی دارد که این تداخلات می‌تواند کمک بکند. در هرمنوتیک و همه علوم دیگر می‌توانیم از اصول فقه کمک بگیریم؛ اما کمک‌ گرفتن غیر از این است که همان را کافی بدانیم و آن وقت بگوییم چرا اصول فقه جواب‌گوی کلام و تفسیر و تاریخ نیست! نباید اصلا جواب‌گو باشد؛ زیرا اصول فقه برای فقه ساخته شده است و محورش حجیت است؛ حجیت، یعنی ثواب و عقاب، یعنی مولا و بنده. تاریخ و هرمنوتیک دنبال این چیزها نیست. در آن‌ها می‌خواهیم متن را بفهمیم، چه از مولا باشد، چه از یک عالم دیگری باشد که ممکن است حتی مؤمن نباشد و می‌خواهیم متنش را بفهمیم، چه شعر حافظ باشد. حوزه هرکدام باید از یکدیگر تفکیک بشود.

اگر هدفتان اجتهاد در فقه و اصول است، اهمیتش این است که از اول، تعمیق باشد و همه مراتب فقهی و اصولی را دنبال بکنید؛ وگرنه اگر کسی برای تبلیغ، جامعه‌شناسی اسلامی، تربیت اسلامی و اخلاق اسلامی کار بکند، لزوماً آن اهمیت و ضرورتی که باید یک فقیه در مورد فقه و اصول بکند، برای او نیست.

رهنامه: آیا حوزه کنونی که الان در آن هستیم، برای این اهداف متفاوت اصول فقه برنامه‌ای دارد؟ آیا کسی که در مسیر اجتهاد است، این کتاب‌های اصول فقه کفایت می‌کند یا بنظر شما باید تغییراتی صورت بگیرد؟

استاد: سازمان سنتی حوزه، عمدتاً دنبال اینست که مجتهد به معنای اصطلاح خاصش بسازد، یعنی کسی که از کتاب و سنت و منابع دیگر بتواند حُکم کلی شرعی را به صورت حجت استنباط بکند. درنتیجه، برنامه‌ها برای این هدف طراحی شده است. ابتدا کاستی‌های در زمان را برای پیاده‌سازی این نظام مطرح می‌کنیم؛ اما متأسفانه نظام تعریف‌شده‌ای برای نیازهای دیگری که اشاره کردم، در حوزه نمی‌شناسم. مثلاً نظام تعریف‌شده‌ای برای آموزش و تحقیق در کلام یا آموزش و تحقیق برای مُبلّغ نداریم؛ یعنی یک مرکز مبلغ‌پرور، نظام‌مند و مشخصی نداریم که بیاید در واقع الگوهای تبلیغی را مخصوصا با توجه به زمان حاضر و فضای مجازی برای امروز تربیت بکند. به صورت مرتب و نظام‌مند شاید باشد اما من سراغ ندارم. من با اصول فقه مقایسه می‌کنم، آنجوری که اصول فقه در نظام سنتی ما به صورت راسخ و قوی پایه‌های قوی و اصلی دارد؛ اما برای حوزه‌های دیگر معارف اسلامی چنین چیزی نیست. شاید یکی از کمبودهای مهم ما باشد که تجربه و سرمایه‌های بیشتری می‌خواهد. باید نیاز بشر به حوزه‌های دیگر خودش را نشان دهد و علما و نخبگان را وادار بکند که بروند آن قسمت را تقویت کنند. چرا اصول فقه تقویت شده است؟ زیرا نیاز به آن راسخ شده است، پس دنبالش رفتند، علما پرورش یافتند، نهادهایی به وجود آمده است و کتاب‌های زیادی نوشته شده و مباحثات علمی شده است. چرا در حدیث این سرمایه عظیم را داریم؟ برای اینکه نیازش احساس شده است؛ در نتیجه براساس این نیاز، افرادی پرورش پیدا کردند و الان ثمراتش است.

متأسفانه نظام تعریف‌شده‌ای برای نیازهای دیگری که اشاره کردم، در حوزه نمی‌شناسم. مثلاً نظام تعریف‌شده‌ای برای آموزش و تحقیق در کلام یا آموزش و تحقیق برای مُبلّغ نداریم؛ یعنی یک مرکز مبلغ‌پرور، نظام‌مند و مشخصی نداریم که بیاید در واقع الگوهای تبلیغی را مخصوصا با توجه به زمان حاضر و فضای مجازی برای امروز تربیت بکند.

رهنامه: در خود اصول فقه عمومی حوزه کاستی‌هایی است؟

استاد: اینکه عرض کردم اختصاصی به اصول فقه ندارد و برای فقه و اصول است. به اصطلاح در همان نظام مرسوم و سنتی که الان است. در وضعیت حاضر، همانطور که پیش فرض سوال شما است کمبود و ضعف‌هایی است که سه جهت دارد تا این کمبودها برطرف و جبران بشود:

الف) تقویت کمّی و کیفی سطح

براساس تجربه و بررسی من، طلاب آن‌گونه که باید و شاید، از نظر کمی و کیفی درس نمی‌خوانند و آموزش نمی‌بینند. بسیاری از کتاب‌های سطح، کتاب مهمی نیستند، بلکه فقط به خاطر تبلیغات است که در ذهن طلبه مانده. از نظر کمی، همه کتاب خوانده نمی‌شود و کمیت‌ها رعایت نمی‌شود. به شما می‌گویند مکاسب را خواندید؛ ولی اگر مکاسب را بیاوری در واقع حداکثر یک‌دوم یا سه‌چهارمش را خواندید و یک‌چهارم کتاب «البیع»، «خیارات» یا «رسائل» را نخواندید. دلیلش نیز این سطح‌بندی‌هاست. از نظر کیفی نیز مانند کمی است که هم به اساتید و هم به خود طلاب برمی‌گردد.  یک دلیل مهمی که در درس خواندن تأثیر منفی گذاشته، این است که طلاب به دلیل مدرک‌گرایی، وضعیت زندگی یا نداشتن کلاس می‌خواهند زودتر به سطح و کلاس بعدی بروند. کسی که پنج تا ده سال شرح لمعه بگوید، احساس می‌کند زودتر مکاسب را بگوید تا به درس خارج برسد. یا طلبه زودتر می‌خواهد شرح لمعه را خلاصه بکند و مکاسبش را بخواند. این‌ها واقعیت دارند و نمی‌توانیم منکرش بشویم.

یک دلیل مهمی که در درس خواندن تأثیر منفی گذاشته، این است که طلاب به دلیل مدرک‌گرایی، وضعیت زندگی یا نداشتن کلاس می‌خواهند زودتر به سطح و کلاس بعدی بروند. کسی که پنج تا ده سال شرح لمعه بگوید، احساس می‌کند زودتر مکاسب را بگوید تا به درس خارج برسد. یا طلبه زودتر می‌خواهد شرح لمعه را خلاصه بکند و مکاسبش را بخواند.

ب) کاربردهای عینی اصول و فقه

استاد برای طلبه‌ای که فقه و معاملات می‌خواند، باید کاربردهای عینی مخصوص آن را در جامعه بگوید تا معلوم بشود کار مفیدی انجام می‌دهد. زمانی که در اصول فقه، استصحاب کلی را درس می‌دهد، به گونه‌ای نباشد که طلبه بعد یکی دو جلسه خیال کند در خواب و خیال تلاش می‌کند و هیچ ارتباطی با خارج ندارد. نمی‌خواهم بگویم بی‌فایده است، فایده دارد، اما فقط استاد خبیر و خبره است که می‌تواند این‌ها را تطبیق بدهد و برای طلبه عینی بکند تا طلبه، مفیدبودنش را دریابد. کاربردی‌کردن آن درس، یعنی استاد کاربردهایش را در کلاس درس سطح و خارج برای طلبه روشن بکند تا طلبه بفهمد یک تلاش عینی به خرج می‌دهد و برایش فایده دارد. گاهی پیشنهاد می‌دادند و می‌گفتند کتاب‌های تمرینی برای این منظور طراحی بکنیم و یا طلاب را مثل دانشگاه‌ها ببریم در جلسات استفتای مراجع.

ج) ممارست مراجعه به منابع

طلبه بایستی در مراجعه به منابع ممارست پیدا بکند. یکی از مشکلات ما در سطح و حتی در خارج این است که طلبه ما می‌خواهد روایتی را در رسائل پیدا بکند که نمی‌تواند پیدا بکند یا این مطلب مرحوم آخوند را که به فلان مطلب وحید بهبهانی اشاره دارد، پیدا کند که نمی‌تواند پیدا بکند. البته نرم‌افزارهای کامپیوتری کمک می‌کنند؛ اما فرق می‌کند، چون مرحوم آخوند ممکن است عین عبارت وحید را نیاورده باشد که شما سرچ بکنید و با جستجوی ماشینی و کلیدواژه به دست بیاورید. باید مطلب را بفهمید و فرض کنید چگونه از کتاب وحید بهبهانی یا رسائل می‌شود مطلب را به دست آورد. ممارست مراجعه به منابع، از مسائل مهمی است که برای تقویت آموزش‌ها و تحقیقات به آن نیاز داریم؛ اما متأسفانه این را خیلی از طلاب ندارند.

اگر متن کفایه را مفهومی نخوانید، حرف مرحوم اصفهانی و نائینی را نمی‌توانید بفهمید. درنتیجه، نظام به هم می‌خورد. بنابراین، نباید همینطوری کتاب‌های درسی را بی‌برنامه کنار بگذاریم، بلکه باید اینها سر جایش باشد و ما به علم را تکامل بخشیم تا کتاب‌های درسی دیگری تولد پیدا بکند. اگر به قول شما فردی به صورت جوششی متنی بنویسد که این متن با متن‌های قبلی هماهنگ باشد و بتواند متن درسی بشود و آن ارتباط و نظام را به هم نزند، چنین اتفاقی خودبه‌خود افتاده است. فرض کنید یک زمانی متن درسی کتاب قوانین بوده است؛ اما رسائل با حفظ ارتباطش با قوانین توانسته است جایگاهی پیدا بکند که کتاب درسی بشود؛ همان‌طور که قوانین ارتباطش را با علامه حفظ کرده است. علامه هم ارتباطش را با شیخ طوسی و سید مرتضی در اصول فقه حفظ کرده است. اگر این ارتباطات سلسله‌وار حفظ بشود و محور بشود، خوب است.

طلبه بایستی در مراجعه به منابع ممارست پیدا بکند. یکی از مشکلات ما در سطح و حتی در خارج این است که طلبه ما می‌خواهد روایتی را در رسائل پیدا بکند که نمی‌تواند پیدا بکند یا این مطلب مرحوم آخوند را که به فلان مطلب وحید بهبهانی اشاره دارد، پیدا کند که نمی‌تواند پیدا بکند.

پاسخ دهید: