884 بازدید شهيد مطهری معتقد بود: «بعد از خواجه نصيرالدين طوسي، سرنوشت كلام بهكلي تغيير كرد و بيشتر رنگ فلسفي به خود گرفت؛ يعني تا حد زيادي كلام را از سبك حكمت جدلي به سبك حكمت برهاني نزديك كرد…» علت آن نیز این بود که: «.. بعد از شرح تجريد، بيشتر بحثها در يك دورهاي به دست گروهي افتاد كه اينها نيمهمتكلم و نيمهفيلسوف بودند، مثل قوشچي، صاحب مواقف، شارح مواقف، صاحب المقاصد، شارح المقاصد و امثال اينها و باز بعد از دوره اين نيمهمتكلمها و نيمهفيلسوفها، دوباره دور ميافتد دست فيلسوفان بعدي، صدرالدين دشتكي، غياثالدين دشتكي، دواني و امثال اينها و بعد ديگر منتقل ميشود به دوره اصفهان، ميرداماد، ملاصدرا و نظاير اينها كه اينها ديگر با متكلمين طرف ميشوند و نظريات فلسفي را كه متكلمين با آرا و نظريات خودشان مخلوط كرده بودند، تهذيب ميكنند و آراي آنها را جدا كرده و دور ميريزند»….
متكلم و حكيم1
در ميان دانشمندان مسلماني كه به علوم عقلي پرداخته و اهل برهان و استدلالاند، ميتوان از دو طايفه حكيمان و متكلمان نام برد.2 اين دو طايفه عليرغم امتيازاتي كه نسبت به هم دارند، از وجوه مشتركي نيز برخوردارند و آن اينكه «هر دو به حسب ظاهر متكي به دلايل عقلياند».3 در عين حال كه متكلمان را نيز اهل تعقل و برهان و استدلال ميدانيم، بايد توجه داشت كه اين دو طايفه، «در واقع دو مسلك و دو مشرب متفاوت دارند».4
استاد شهيد در مقام تعريف از متكلم و حكيم و بيان امتياز آن دو در مسلك و مشرب، درباره متكلم ميفرمايند:
1ـ «آنچه معمول و مشهور است اين است كه متكلمان در مسائل الهيات، استدلالات عقلي را با تطبيق بر مباني ديني به كار ميبرند؛ يعني با توجه به انطباق با اصول مباني ديني است كه به براهين عقلي اعتماد ميكنند».5
2ـ «متكلم خود را متعهد به دفاع از اسلام و حريم آن ميداند و هدف او قبلاً تعيين شده است».6
3ـ به تعبير صحيح و تعريف و توصيف واقعي «متكلمان كسانياند كه نه در استدلالات عقلي، متد و روش صحيحي دارند و نه در استخراج معارف از اصول و مباني ديني. بدون آنكه مسائل عقلي در دستشان باشد، وارد مباحث عقلي ميشوند و در برخورد با مسائل ديني نيز طرز تفكري سطحي و عاميانه دارند و در هر دو مورد سطحي فكر ميكنند».7
شهيد مطهري درباره حكيمان ميفرمايد:
1ـ «مباني ديني را در استدلالات خود دخالت نميدهند و در مسائل الهيات همانطور سلوك ميكنند كه در مسائل طبيعيات و رياضيات».8
2ـ «بحث فيلسوف يك بحث آزاد است؛ يعني فيلسوف هدفش قبلاً تعيين نشده است كه از چه عقيدهاي دفاع كند».9
3ـ « حكيمان برخلاف آنان (متكلمان) در هر دو مورد عميقتر فكر ميكنند».10
حضرت استاد در نهايت، عليرغم نقصهايي براي متكلمان در مقابل حكيمان برميشمرد، در حفظ مقام متكلمان چنين ميگويد: «البته در ميان متكلمان و كساني كه در علم كلام كتاب نوشتهاند، محققان زبردستي هم وجود دارند؛ ولي راه و روش آنان از راه و روش حكما دور نيست و لاطائلات متكلمان را به دور افكندهاند و در حقيقت بيش از آن حد كه متكلم باشند، حكيماند».11
تداخل كلام و فلسفه
عليرغم اختلافاتي كه ميان متكلمان و حكيمان در مشرب و روش و حتي مبنا و ديدگاه (نسبت به مسائل عقلي)12 وجود دارد، اين دو گروه از مشتركات زيادي برخوردارند. «بسياري از مسائلي كه در قلمرو فلسفه بود، در قلمرو علم كلام هم قرار گرفت. فلسفه و كلام مسائل مشترك زيادي دارند. اگر كسي كتب كلام را خصوصاً كتب كلاميهاي كه از قرن هفتم به بعد تأليف شده مطالعه كند، ميبيند اكثر مسائل كلام اسلامي همانهايي است كه فلاسفه (خصوصاً فلاسفه اسلامي) در كتب خود مطرح كرده اند».
استاد شهيد عقيده دارند: «بعد از خواجه نصيرالدين طوسي13 سرنوشت كلام بهكلي تغيير كرد و بيشتر رنگ فلسفي به خود گرفت؛ يعني تا حد زيادي كلام را از سبك حكمت جدلي به سبك حكمت برهاني نزديك كرد…».14
شهيد مطهري درباره اينكه چرا اين تغيير ايجاد شده و علت اين همگوني و تقارن فلسفه و كلام چه بوده است، ميفرمايند: «بعد از شرح تجريد بيشتر بحثها در يك دورهاي به دست گروهي افتاد كه اينها نيمهمتكلم و نيمهفيلسوف بودند، مثل قوشچي،15 صاحب مواقف،16 شارح مواقف،17 صاحب المقاصد،18 شارح المقاصد19 و امثال اينها و باز بعد از دوره اين نيمهمتكلمها و نيمهفيلسوفها، دوباره دور ميافتد دست فيلسوفان بعدي، صدرالدين دشتكي،20 غياثالدين دشتكي،21 دواني22 و امثال اينها و بعد ديگر منتقل ميشود به دوره اصفهان، ميرداماد،23 ملاصدرا24 و نظاير اينها كه اينها ديگر با متكلمين طرف ميشوند و نظريات فلسفي را كه متكلمين با آرا و نظريات خودشان مخلوط كرده بودند، تهذيب ميكنند و آراي آنها را جدا كرده و دور ميريزند».25
شهيد مطهري ميفرمايند: «خواجه نصيرالدين تا حد زيادي كلام را از سبك جدلي به سبك حكمت برهاني نزديك كرد».26 ايشان در جاي ديگر در توضيح اين عبارت فرمودهاند: «يعني هدفهاي كلامي با معيارهاي فلسفي نه با معيارهاي كلامي توجيه ميشد».27
البته بعد از دوره خواجه نصير، كلام همان مقدار سبك جدلي را نيز از دست داد و تمام آن برهاني شد، چنانكه شهيد مطهري فرموده اند: «ولي در دورههاي بعد كلام تقريباً سبك جدلي خود را بهكلي از دست داد و همه پيرو حكمت برهاني شدند».28
در اين زمان بود كه كلام استقلال خود را از دست داد و از رويارويي با فلسفه افتاد. استاد به همين مناسبت مينويسد: «در حقيقت كلام استقلال خود را در مقابل فلسفه از دست داد».29 شايد بتوان گفت با ظهور خواجه طوسي، كلام بهعنوان يك علم مستقل و مهاجم در مقابل فلسفه، به افول گراييد و همين مقدمهاي شد تا كلام ـ البته مسائل لازم آن ـ ذوب در فلسفه شود و جزئي از مباحث فلسفه قرار بگيرد. استاد مطهري در اين باره چنين تصريح كردهاند: «فلاسفه شيعي متأخر از خواجه، مسائل لازم كلامي را در فلسفه مطرح كردند و با سبك و متد فلسفي آنها را تجزيه و تحليل كردند».30
سير كلام اسلامي
با استناد به نظريات استاد شهيد شايد بتوان سير كلام اسلامي را در تعامل با فلسفه چنين بيان كرد:
1ـ كلام قبل از خواجه نصيرالدين طوسي سبكي جدلي داشت و در مقابل فلسفه مطرح بود. استاد مطهري در اين باره مينويسد: «متكلمين اسلامي از بدو ورود فلسفه در اسلام، قرنها با فلاسفه نبرد كردند و خدشه هايي بر قواعد فلسفي وارد كردند و حتي در اصول مسلم و مبادي اوليه فلسفه نيز شك و ترديد روا داشتند…».31
2ـ كلام در عصر خواجه نصيرالدين و مقداري بعد از آن، سبك برهاني به خود گرفت و بيشتر رنگ فلسفي پيدا كرد32 و رو به افول گراييد. به تعبير استاد شهيد «كلام تحتالشعاع فلسفه قرار گرفت».33
3ـ كلام در دورههاي بعد از خواجه نصيرالدين، يعني عصر مير داماد و ملاصدرا تماماً برهاني شد و جزو مسائل فلسفه قرار گرفت. در اين عصر بود كه كلام استقلال خود را از دست داد، چنانكه استاد مطهري ميفرمايند: «فلسفه اسلامي يك قدم به طرف كلام نيامد. اين كلام بود كه بهتدريج تحت نفوذ فلسفه قرار گرفت و آخر كار در فلسفه هضم شد…».34
حضرت استاد در مقام مقايسه بين كلام متكلمان و مباحث كلاميِ فيلسوفان، موارد زير را متذكر شده اند:
1ـ فيلسوفان در ارائه مباحث كلامي موفقتر بودهاند. «[فيلسوفان] از متكلمين كه با سبك قديم وارد و خارج ميشدند، موفقتر بودهاند؛ مثلاً صدرالمتألهين و يا حاجي سبزواري اگرچه در زمره متكلمين در نيامدهاند، اما از نظر وجودي از هر متكلمي اثر وجودي بيشتر داشتهاند».35
2ـ فيلسوفان در بيان آراي كلامي به واقع نزديكتر بودهاند. «حقيقت اين است كه اگر به متون اصلي اسلام، يعني قرآن، نهج البلاغه، روايات و ادعيه مأثوره از اهلبيت مراجعه كنيم، اين سبك را به زبان منطق اصلي پيشوايان ديني نزديكتر ميبينيم».36
استاد در جاي ديگر فرمودهاند: «كلام بيشتر از فلسفه از اين معارف دور بوده است… بلكه خود حجابي در راه اين معارف بوده است».37
البته بايد توجه داشت كه اين امتيازات فلسفه در گرو الهام از قرآن و روايات معصومان(عليهم السلام) است كه اين نيز خود از مختصات فلسفه و كلام شيعي است.

نقش كلام و متكلمان در فلسفه اسلامي
با توجه به مباحثي كه درباره تداخل كلام و حكمت اسلامي گفتيم و ديدگاههايي كه در هضم كلام در فلسفه اسلامي بيان كرديم، آنچه نبايد مورد غفلت واقع شود، تأثير زياد و قابل توجهي است كه علم كلام و متكلمان اسلامي بر فلسفه اسلامي داشته اند. استاد مطهري در اين باره ميفرمايند: «اين مباحث كمك مدد فراواني كرد به حكما و فلاسفه اسلامي در مسائل الهيات. يكي از جهاتي كه فلسفه اسلامي در مسائل الهيات بالمعني الاخص سرزمينهاي جديدي فتح كرد و فاصلهاش با فلسفه يوناني و اسكندراني زياد شد، مايههايی است كه از كلام اسلامي گرفت».38
ايشان در جاي ديگري ميفرمايند: «بدون شك طبق گواهي تاريخ تحول فلسفه در اسلام، پيدايش بسياري از نظرهاي دقيق فلسفه، در خلال همين نبردهاي كلام و فلسفه صورت گرفته…».39
البته بايد توجه داشت كه اين تأثير يك طرفه نبوده و فلسفه نيز به تناسب بر كلام اثراتي گذاشته است، چنانكه شهيد مطهري ميفرمايند: «فلسفه اسلامي و كلام اسلامي در يكديگر زياد تأثير كردهاند. يكي از آن تأثيرات اين است كه كلام براي فلسفه مسائل جديدي را مطرح ساخت و فلسفه نيز موجب شد دايره كلام وسعت يابد؛ به اين معنا كه ضرورت طرح بسياري از مسائل فلسفي در قلمرو كلام لازم شناخته شد…».
متكلمان از دو راه بر فلسفه تأثير گذاشتهاند:
1ـ راه مثبت: «كه افقهاي تازه و نويي گشودند و مسائل ويژه اي طرح كرده اند؛ اگرچه خود از عهده حل آنها برنيامدند».40
2ـ راه منفي: «سهم متكلمان در بسياري از مسائل فلسفه اسلامي از جنبه منفي است؛ يعني از جنبه ناخنزدن و تخريب است و متكلمين همواره كوشش داشتهاند نظرات فلاسفه را بكوبند و در آنها تشكيك نمايند و نظرات ديگري در مقابل نظر آنها ابراز دارند. بالطبع زمينه را براي برخورد عقايد و آرا فراهم ميكردهاند و در خلال همين اصطكاكها و تصادمها بوده كه برقي جهيده و افكار نوي پا به عرصه گذاشته است. فلسفه اسلامي قسمتي از پيشرفت و توسعه خود را مديون تشكيكات متكلمين است».41
«عكسالعمل نشاندادنِ فلسفه اسلامي نسبت به كلام، مسائل جديدي را به ميان آورد كه در فلسفههاي قديم يوناني و اسكندراني سابقه نداشت».42
اما بايد توجه داشت كه نتيجه اين تأثير چنان نيست كه فلسفه به جانب كلام گراييده باشد، بلكه برعكس، اين كلام بود كه به مرور زمان و در طي چند مرحله در فلسفه هضم شد و استقلال خود را از دست داد: «تصور بعضي اين است كه فلسفه اسلامي تدريجاً به جانب كلام گراييده است و در فلسفه صدرا اين دو با يكديگر يكي شدهاند… اين تصور غلط است. فلسفه اسلامي يك قدم به طرف كلام نيامده و اين كلام بود كه بهتدريج تحت نفوذ فلسفه قرار گرفت و آخر كار در فلسفه هضم شد…».43
استاد در مقام بيان دليل بر اين مدعا كه فلسفه هيچگاه به سمت كلام نگراييده است، ميفرمايند: «… زيرا حتي يك مسئله از مسائل مورد اختلاف فلسفه و كلام را نميتوان پيدا كرد كه فلسفه تسليم كلام شده باشد. بلكه كار به عكس است. كلام تدريجاً تسليم فلسفه شد. مقايسه كتب كلامي قرن سوم و چهارم مانند كتاب مقالات الاسلاميين اشعري44 با كتب كلامي قرن هفتم و هشتم و نهم و دهم و يازدهم مانند كتابهاي تجريد و مواقف و مقاصد اين مطلب را روشن ميكند».45
«آري فلسفه اسلامي توانست با گذشت زمان كلام را در خود هضم كند؛ اما با گذشت زمان نيز بيشتر تسليم معارف قرآن و آثار عرفاني اسلام شد. حساب معارف قرآن و نهج البلاغه و قسمتي ديگر از مآخذ معارف اسلامي از حساب كلام جدا است. كلام پيش از فلسفه از اين معارف دور بوده است، بلكه خود حجابي در راه اين معارف بوده است».
استاد شهيد با توجه به تأثير كلام بر مباحث فلسفه اسلامي، اين مباحث را چنين تقسيمبندي كردهاند:
1ـ مسائلي كه تقريباً به همان صورت اولي باقي ماند و مسلمانان هيچگونه تصرف يا تكاملي در آن ايجاد نكردند يا اينكه تغييراتي كه ايجاد كردند به قدري نبود كه شكل و قيافه مسئله را عوض كند.
2ـ مسائلي كه فلاسفه اسلامي آنها را تكميل كردند؛ يعني پايههاي آنها را محكمتر و آنها را مستدلتر كردند، بدين صورت كه شكل برهان را عوض كردند يا براهيني بر آنها افزودند.
3ـ مسائلي كه در فلسفه قديم يوناني مبهم و تاريك بودند و در فلسفه اسلامي روشن و مشخص شدند؛ هرچند از لحاظ نام و عنوان تغيير نكردند. تفاوت بسياري ميان صورت قديم يوناني و جديد اسلامي مشاهده ميشود.
4ـ مسائلي كه حتي عنوانش تازه و جديد است. چنين مسائلي موضوع بي سابقه اي است كه فقط در جهان اسلام طرح و عنوان شده است.46
آنچه از اين تقسيم مورد نظر اين نوشتار است، اين است كه كلام و عرفان و معارف اسلامي بيشتر در قسم چهارم نقش داشته و اثراتي گذاشتهاند؛ هرچند تأثير آنها بر ديگر اقسام، خصوصاً قسم دوم را نبايد ناديده گرفت.
مسائل وجود47
استاد مطهري ميفرمايند: «در مسائل وجود كه اساس و مبناي فلسفه صدرا است، هم عرفا سهيماند و هم متكلمين»؛48 البته چنانكه استاد تصريح فرمودهاند، كيفيت طرح اينگونه مسائل در فلسفه اسلامي نسبت به عرفان و كلام متفاوت است: «اين مسائل در نزد متكلمين يا عرفا حالت بسيط و سادهتري داشته و به علاوه با روش صحيح عقلانيـ فلسفي تجزيه و تحليل نميشده است».49
اشكالات متكلمين در باب وجود ذهني… مسئله وجود ذهني را پروراند و مشخص كرد و به شكل مسئله اي مستدل و مبرهن و پر شاخ و برگ درآورد.
در ميان مسائل وجود اين تأثير در مواردي جلوه بيشتري دارد كه از آن موارد ميتوان به زيادت وجود بر ماهيت، اصالت وجود، مساوقت وجود با شيئيت، وجود ذهني، اعاده معدوم و موارد ديگري اشاره كرد، چنانكه استاد خود به اين مسئله و اهميت توجه به آن و بررسي آن تصريح فرمودهاند: «… قسمت عمده [مسائل وجود] كه از نظر فلاسفه اصالت وجودي مفتاح حل معضلات فلسفي است. تا اندازه زيادي مرهون مناقشات متكلمين در اين زمينهها بوده است. شايد در محلهاي مناسبي موفق شويم بعضي از فصلهاي عالي فلسفه را كه عكس العمل حملات متكلمين است، با دليل و مدرك نشان دهيم و اين نكتهاي است كه تاكنون نديده ايم مورد توجه واقع شده باشد. اگر پرده از روي اين مطلب برداشته شود، اسرار تاريخي مهمي هويدا خواهد شد».50
1ـ زيادت وجود بر ماهيت
استاد مطهري ميفرمايد: «بحث حكما از زيادت وجود بر ماهيت در ذهن، عكسالعمل بحثهاي كلامي دائر بر عينيت وجود يا ماهيت در ظرف ذهن است».51
2ـ اصالت وجود
استاد در اين زمينه ميفرمايد: «ايرادات و تشكيكات آنها (متكلمان) سهم مهمي در منتهي شدن فلسفه اسلامي به اصالت وجود دارد».52 ايشان همچنين ميفرمايد: «… بحثها و جدلهاي متكلمان در باب زيادت وجود بر ماهيت يا عينيت وجود با ماهيت… و به علاوه مسئله انيّت صرفبودن واجبالوجود، يعني اينكه ماهيت واجبالوجود عين وجود او است. اين سه رشته بحث تدريجاً به آنجا كشيده شد كه ميرداماد براي نخستين بار مسئله دوران او ميان اصالت ماهيت و اعتباريت وجود و يا اصالت وجود و اعتباريت ماهيت را مطرح كرد و خود اصالت ماهيت را برگزيد و صدرالمتألهين… قائل به اصالت وجود شد».53
3ـ مساوقت وجود با شيئيت
بنابر گفته شهيد مطهري «اين بحث، بحثي است كه در مقابل بعض از متكلمين (معتزله) مطرح شده است».54 استاد شهيد در ورود اين بحث به فلسفه مينويسد: «سؤالي را متكلمين مطرح كردهاند كه بعد وارد فلسفه شده و آن سؤال اين است كه آيا وجود و شيئيت مترادفيناند يا متساويين يا نه مترادفيناند و نه متساويين. فلاسفه ما ميگويند: شيئيت و موجوديت مصداقاً متساوييناند؛ يعني كل شيء موجود و كل موجود شيء».55
4ـ اعاده معدوم
بنا به گفته استاد مطهري اين بحث «از جمله بحثهايي است كه اولين بار متكلمين مطرح كرده اند و به وجود آوردهاند و سبب شدهاند كه اين بحثها وارد فلسفه بشود؛ يعني اگر متكلمين اين ناخنها را نزده بودند، اين بحثها به فلسفه نيامده بود».56
انگيزه متكلمان براي طرح اين بحث، اثبات اصلي از اصول دين، يعني معاد بوده است، چنانكه استاد مطهري نوشتهاند: «متكلمين براي اثبات معاد مسئله اعاده معدوم را پيش كشيدند. اين بحث از آن نظر كه متكلمين طرح كردند، حائز اهميت نبود؛ اما از نظر شناختن مراتب وجود و اينكه مرتبه هر وجود، مقوم ذات او است، نتيجه بسيار ارزندهاي به وجود آورد. هرچند ابتكار اين نظر از عرفا است، اما ناخنزدنهاي متكلمين، فلسفه را به آستانه اين نظر عالي عرفاني مؤيد به براهين كشانيد».57
5ـ وجود ذهني
«اين بحث و معركه را در درجه اول متكلمين به پا كردهاند و از ابوالحسن اشعري58 هم شروع شده است كه علم را به نوعي تعلق، يعني اضافه ميان عالم و معلوم تفسير كرده است».59
«اشكالات متكلمين در باب وجود ذهني… مسئله وجود ذهني را پروراند و مشخص كرد و به شكل مسئلهاي مستدل و مبرهن و پر شاخ و برگ درآورد».60
6ـ مناط و ملاك احتياج شيء به علت
شهيد مطهري در اين باره مينويسد: «حكما و فلاسفه اسلامي در اثر برخورد عقايد و آراي متكلمان توفيق يافتهاند كه يك مبحث فلسفيِ باارزش در باب علت و معلول باز كنند و آن اينكه مناط احتياج شيء به علت چيست».61
استاد شهيد در اهميت پيبردن به اين مسئله چنين نوشته اند: «[اين مسئله] از بركت تصادم و برخورد آرا و عقايد متكلمين اسلامي يا آرا و عقايد فلاسفه اسلامي در مسئله حدوث عالم در فلسفه پيدا شد و يكي از باارزشترين مسائل فلسفي است و بسياري از مسائل و براهين، ناشي از كشف و توجه به اين اصل است».
ايشان در چگونگي ورود اين مسئله به فلسفه اسلامي چنين نگاشته اند: «متكلمين اسلامي پيش از ابوريحان62 اين مسئله را طرح و عليه فلاسفه درباره قدم ماده و كليات عناصر و قدم عالم عقول قيام كردند و فلاسفه را به تلاشي سخت وادار نمودند. كشمكش متكلمين اسلامي و فلاسفه موجب شد كه يك مسئله بسيار اساسي براي اولين بار در فلسفه اسلامي طرح شود و آن اينكه اساساً علت احتياج به علت چيست؛ يعني آن چيزي كه منشأ نيازمندي يك شيء به علت است، چيست. اگر اين راز كشف شود، معما حل خواهد شد».63
شهيد مطهري در ادامه مينويسد: «متكلمين گفتند كه مناطِ احتياج به علت، حدوث است كه حرف نادرستي بود؛ ولي فلاسفه براي جواب به آن تلاش كردند تا ريشه صحيح آن را پيدا كردند».64
پينوشت:
1ـ عبارات استاد مطهري در اين قسمت، در بيشتر موارد با كمي دخل و تصرف نقل شده است.
2ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج5، ص387 (شرح مختصر منظومه).
3ـ همان، پاورقی.
4ـ همان، پاورقي و ص149ـ150 (كليات فلسفه).
5ـ همان، ص387، پاورقي.
6ـ همان، ص150 (كليات فلسفه).
7ـ همان، ص387ـ388، پاورقي (شرح مختصر منظومه).
8ـ همان، ص387، پاورقي (شرح منظومه).
9ـ همان، ص150 (كليات فلسفه).
10ـ همان، ص388، پاورقي (شرح منظومه).
11ـ همان.
12ـ همان، ج5، ص149ـ150 (كليات فلسفه، روشهاي فكري اسلامي).
13ـ ابوجعفر محمد بنحسن معروف به خواجه نصيرالدين طوسي، متولد جمادي الاول 597 و متوفاي 18 ذيالحجه (عيد غدير) 672 ق، مطابق با 1274 ميلادي. او در 75سالگي رحلت كرد و در كاظمين دفن شد. ايشان تأليفات زيادي دارد، به گونهاي كه محققان تأليفات ايشان را در بيشتر از ده محور كلي و تا 274 كتاب و مقاله ضبط كردهاند (ر.ك: د. هاني، نعمان فرحات، نصيرالدين الطوسي). شهيد مطهري درباره او مينويسد: [ايشان] مظهر و نماينده كامل كلام شيعي است (مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج5، ص150).
14ـ همان، ج3، ص95؛ كلام، ص58.
15ـ علاءالدين علي بنمحمد معروف به فاضل قوشچي (م897) كتاب را براي سلطان ابوسعيد كوركاني تأليف كرد و اين شرح به نام شرح جديد معروف است.
16ـ قاضي عضدالدين ايجي (م757) معاصر و ممدوح حافظ بوده است. كتاب او، المواقف في علم الكلام سخت تحت تأثير كتاب تجريد العقايد خواجه نصيرالدين طوسي است (مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج5، صص149 و 151 (با كمي تغيير و تصرف).
17ـ ميرسيد شريف جرجاني (شيراز ـ م816). اين شرح بر كتاب المواقف از همه شروح معروفتر است (همان، ص151، با تصرف).
18ـ سعدالدين تفتازاني مسعود عمر بنعبدالله هروي شافعي خراساني صاحب كتاب تهذيب در فن منطق و كتاب مقاصد در علم كلام و… . او شاگرد قطب رازي و قاضي ايجي است كه در سال 792 در سمرقند وفات كرده و در سرخس دفن شده است.
19ـ همان.
20ـ سيد الحكماء والمدققين، محمد بنابراهيم ملقب به صدرالدين كبير كه در سال 903 به قتل رسيد (قمي، شيخعباس، هدية الاحباب، ص206).
21ـ استاد البشر، عقل حادي عشر، خاتم حكما و عزت علما، فرزند صدرالدين محمد بنابراهيم، در سال 948 در شيراز وفات يافت (همان، ص226).
22ـ ملاجلالالدين محمد بن سعد دواني، حكيم، متكلم، فاضل، شاعر، محقق… در ابتدا بر مذهب تسنن بود؛ اما بعد شيعه شد. زمان وفاتش بعد از سال نهصد قمري است (همان، ص154). در سال 803 متولد و در 903 يا 908 در گذشته است (مطهري، مرتضي، خدمات متقابل اسلام و ايران، ج2، ص578).
23ـ سيد اجل، محقق نحرير و عالم مدقق و خبير، حكيم و متكلم، ماهر در عمليات و كامل در نقليات ميرمحمدباقر بن حسيني استرآبادي، معروف به ميرداماد،… ميرداماد در تعبدات، به بينهايت رسيده بود و قرآن مجيد را بسيار تلاوت ميكرد… (قمي، شيخعباس، هدية الاحباب، ص152). استاد شهيد ميفرمايند: فلسفه به وسيله ميرداماد رنگ و بوي ديگري ميگيرد… وي علاوه بر اينكه فيلسوف بود، فقيه و رياضيدان و اديب و رجالي هم بود. روي هم رفته مردي جامع بود و خود را معلم ثالث ميخواند (مطهري، مرتضي، خدمات متقابل اسلام و ايران، ج2، ص583).
24ـ حكيم الهي و فيلسوف ربانيِ بينظير كه حكمت الهي را وارد مرحله جديدي كرد (همان، ص586).
25ـ همو، شرح مبسوط منظومه (حكمت)، ج1، ص276، پاورقي؛ همو، مجموعه آثار، ج9، ص221ـ222.
26ـ همو، آشنايي با علوم اسلامي، كلام اسلامي، ص58ـ همو، مجموعه آثار، ج3، ص95 و ج5، ص150 (كليات فلسفه)؛ همو، شرح مبسوط منظومه، ج1، ص281.
27ـ همو، خدمات متقابل اسلام و ايران، ج2، ص573؛ همو، مجموعه آثار، ج14، ص501.
28ـ همو، آشنايي با علوم اسلامي، كلام اسلامي، ص58؛ همو، مجموعه آثار، ج3، ص95.
29ـ همو، مجموعه آثار، ج3، ص95.
30ـ همان.
31ـ طباطبايي، سيدمحمدحسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج3، ص198، مقاله نهم؛ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج6، ص648.
32ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج 5، ص150 (كليات فلسفه).
33ـ همان، ص155 (كليات فلسفه، درس پنجم).
34ـ همان، ج13، ص233ـ234، مقاله فلسفه اسلامي پيش از ملاصدرا.
35ـ همان، ج3، ص95؛ همو، آشنايي با علوم اسلامي، كلام اسلامي، ص58.
36ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج3، ص95.
37ـ همان، ج13، ص234ـ235.
38ـ همان، ج1، ص52؛ همو، عدل الهي، ص19ـ20 (مقدمه).
39ـ طباطبايي، سيدمحمدحسين؛ اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج3، ص198، مقاله نهم. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج6، ص648.
40ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج1، ص52؛ همو، عدل الهي، ص19ـ20 (مقدمه)؛ همو، مجموعه آثار، ج5، ص147ـ148 (كليات فلسفه).
41ـ همو، مجموعه آثار، ج13، ص288 (مقاله وجود ذهني) و ص240 (مقاله فلسفه اسلامي بيش از ملاصدرا)؛ همو، شرح مبسوط منظومه، ج1، ص273.
42ـ همو، مجموعه آثار، ج13، ص233 (مقاله فلسفه اسلامي پيش از ملاصدرا).
43ـ همان.
44ـ مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين اثر ابوالحسن علي بناسماعيل اشعري (م324).
45ـ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج13، ص234ـ235.
46ـ همان، ص225ـ226.
47ـ حضرت استاد ميفرمايند: «از مسائل وجود گويا دو مسئله است كه در فلسفه ارسطو نيز مطرح بوده است: يكي مسئله بداهت وجود و ديگري هم مسئله اشتراك معنوي وجود. غير از اينها مسئله ديگري در فلسفه ارسطو مطرح نبوده است» (همو، شرح مبسوط منظومه، ج1، ص19؛ همو، مجموعه آثار، ج13، ص255 (مقالات فلسفي، حكمت صدرالمتألهين).
48ـ همو، مجموعه آثار، ج13، ص233 (مقاله فلسفه اسلامي پيش از ملاصدرا).
49ـ همان.
50ـ همان، ص198 (مقاله نهم) و ج6، ص467.
51ـ همان، ص42 و ص73ـ74 (مقاله هفتم).
52ـ همان، ج13، ص233 (مقالات فلسفي)؛ همو، شرح مبسوط منظومه، ج1، ص59ـ60 ؛ همو، مجموعه آثار، ج9، ص59ـ60.
53ـ همو، مجموعه آثار، ج13، ص256 (مقالات فلسفي).
54ـ همو، شرح مبسوط منظومه، ج2، ص179؛ همو، مجموعه آثار، ج9، ص453.
55ـ همو، مجموعه آثار، ج7، ص480ـ481 (الهيات شفا، مقاله هفتم).
56ـ همو، شرح مبسوط منظومه، ج2، ص241 (با اندكي تلخيص)؛ همو، مجموعه آثار، ج9، ص499.
57ـ همو، مجموعه آثار، ج13، ص234 (مقالات فلسفي).
58ـ ابوالحسن علي بناسماعيل اشعري، نواده ابوموسي اشعري در سال 260 ق در بصره زاده شد و پس از آنكه عمر خود را در مبارزه در راه سنت و نبرد با معتزله گذرانيد، در سال 324ق در بغداد بدرود حيات گفت (الفاخوري، حنا، تاريخ فلسفه، ص146ـ147). شهيد مطهري درباره او چنين نوشته است: او كه شخص نابغه و مفكر بزرگي بوده است، براي دعاوي اهل حديث پايه استدلالي ريخت و با نيروي اسلام و نه مثل متوكل با زور، موجي عليه معتزله در دنياي اسلام به وجود آورد (مطهري، مرتضي، شرح مبسوط منظومه، ج1، ص42).
59ـ همان، ص280؛ همو، مجموعه آثار، ج9، ص224.
60ـ همو، مجموعه آثار، ج13، صص240ـ241 و 288.
61ـ طباطبايي، سيدمحمدحسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج5، ص54ـ مطهري، مرتضي، شرح مبسوط منظومه، ج3، ص186؛ همو، مجموعه آثار، ج13، ص233ـ 234.
62ـ ابوريحان بيروني (م440ق/ 1408م) معاصر ابوعلي سينا بوده است. تخصص بيروني در رياضيات و نجوم و تاريخ و جغرافيا و شناخت اديان وعقايد ملل بود. او چند زبان ميدانست و به ساير علوم زمان خويش نيز وارد بوده است (همو، مجموعه آثار، ج13، ص84). براي آگاهي بيشتر از مقام ابوريحان بيروني ر.ك: همان، ص80 ـ86 و ج14، ص478ـ479 (خدمات متقابل اسلام و ايران).
63ـ همان، ج13، ص103 (مقالات فلسفي، پرسشهاي فلسفي ابوريحان از بوعلي).
64ـ همان، ج7، ص328 (درسهاي الهيات شفا، مقاله ششم).
