1052 بازدید این مصاحبه به بیان چیستی و توضیح سلوک اخلاقی که همان اخلاق عملی باشد و تفاوت آن با علم اخلاق و همچنین تاثیر و ارتباط شناخت علوم اخلاقی در سیر و سلوک اخلاقی (همچون شناخت و قدرت تبیین) میپردازد. در پایان نیز دستورالعمل های سلوک اخلاقی را به دو دسته عمومی و اختصاصی که باتوجه به خصوصیات هر شخص متفاوت می باشد تقسیم کرده و شرح می دهد.
رهنامه: اساساً ماهیت سلوک اخلاقی چیست و به چه چیزی سلوک اخلاقی میگوییم و این سلوک اخلاقی چه تفاوتی با علم و دانش اخلاق دارد؟
استاد: خیلی خوشحالم که این توفیق نصیب ما شد که در خدمت شما باشیم ان شاء الله مفید فایده باشد.
ما وقتی که از اخلاق حرف میزنیم اولاً و بالذات مقصود از اخلاق، اخلاق عملی است؛ که همان سلوک اخلاقی است، یعنی مکارم اخلاقی، یعنی سجایا و کرایم اخلاقی و آن مکارم و سجایایی که در مناسبات رفتاری و کرداری انسان به منصه ظهور میرسد و نگاه را به سمت علم اخلاق و فلسفه اخلاق و فراخلاق و مباحثی از این صنف نمی بریم.
آنها مجموعاً یک دانشهای بدوی و انتزاعی هستند و البته بنیادهای تئوریک اخلاق را تشکیل میدهند و در جایگاه خودشان هم مهم و ضروری هستند و هم کارکردهای معرفتی خاص به خودشان را دارند.
اما فرض کنید مثلا میگوییم که فلان آدم اخلاقی است یا این که باید یک آدم اخلاقیای بود یا باید باشد؛ یعنی یا داریم خبر میدهیم و إخبار میکنیم یا داریم در واقع انشا میکنیم.
ما برای این که متخلق بشویم به اخلاق فاضله، آراسته به اخلاق فاضله شویم، بالاخره باید خودمان را بشناسیم، نفسمان را بشناسیم، ظرفیتهای دینی خودمان را بشناسیم، استعدادها و سرمایه های بالقوه و بالفعل وجودی خودمان را بشناسیم.
اخبار ما هم در حقیقت در درون خودش یک انشائی دارد. طلبه یک آدم اخلاقی است؛ یعنی طلبه باید یک آدم اخلاقی باشد. در واقع این توصیفها و توصیهها گاهی که از توصیف نشات میگیرد، توصیه در درونش است و وقتی توصیه میکنید در واقع یک لفظ و توصیف هم در درون خودش هست.
غرض از این که از اخلاق حرف میزنیم مقصودمان این است و آن سلوک اخلاقی است. وقتی که ذیل آیه 4 سوره قلم: «انک لعلی خلق عظیم» کتاب شریف المیزان را ورق میزنیم، علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه در ذیل این آیه 4 از سوره قلم میفرماید: «الاخلاق و الخُلُق هنا ملکه نفسانیه التی تبشروا ان الافعال بالسوره»؛ یعنی اخلاق ملکات نفسانی است؛ یعنی اخلاق حال نیست، عادت نیست، بلکه یک ملکه و خلق است؛ در واقع تبدیل به شخصیت و شاکله شده و این که قرآن در سوره اسراء (25/5) میفرماید: «قل کل یعمل علی شاکلته»، آن هم به نحو کلیه، کل یعمل علی شاکلته، همه براساس شاکله عمل میکنند، شاکله یعنی سجیه، سجیه یعنی همان سرشت و به تعبیر روانشناسان امروز شخصیت، به تعبیری که الان مطرح کردیم همان ملکات است.
مرحوم سبزواری در بحث حکمت منظومه خودشان بخش الهیات بالمعنی الاخص یک جملهای دارد خیلی نقض و پر مغز که میگوید: «لیس هویاتنا الا بالملکات العلمیه و العملیه»، هویت ما شخصیت ما و حقیقت وجودی ما چیزی جز همان ملکات، علمی و عملی ما نیست؛ چون خلقیات و ملکات ما شد، همه حالات و حرکات، سخن و سکوت و مجموعه صادرات و واردات ما بر اساس آن شکل میگیرد و این خیلی مهم است و فرض کنید که من چه گوش میدهم و چه گوش نمیدهم و چه میبینم و چه نمیبینم چه مینویسم و چه نمینویسم؛ چطوری قضاوت میکنم، مثبت قضاوت میکنم، منفی قضاوت میکنم این قضاوت مثبت من مدلل و معلل هست، مطابق با واقع است، صادق هست یا نه؟ و تصدیقهای من و تکذیبهای من مبتنی بر چه هست؟ و اینها را در آیات و روایات داریم.
خب علم اخلاق باید یک ظرفیتی پیدا کند که بتواند سلوک اخلاقی من را حمایت کند، دائما پشتیبانی کند. در واقع به تعبیر مثلاً امروزیتر باید تئوریزه کند.
حتی مثلاً ما فراتر از این، نسبت به ظواهر در آیات مطالبی داریم؛ مثلا فرض کنید که: «و لتعرفنه فی لحن القول»، لحن قول یک معیار برای شناخت است، لحن قول از کجا نشات میگیرد از شاکله من، شاکله یعنی همان ملکات وجودی من یا مثلا فرض کنید که در «سیماهم فی وجوههم من اثر السجود»، یا «یعرف المجرمون بسیماهم» چرا؟
برای این که از کوزه همان برون تراود که در اوست؛ پس وقتی ما میگوییم اخلاق، یعنی سلوک اخلاقی که در واقع همان اخلاق عملی است.
پیامبر (ص) وقتی فرمودند: «انما بعثت لأتمم مکارم الاخلاق»؛ مقصودش اولا و بالذات این نیست که من اینجا آمدهام؛ مثلا فرض کنید درس اخلاق بگذارم و بعد بیایم آموزهها و گزارههای اخلاقی را برای شما تبیین کنم و به مفاهیم دست یابیم. مثلا بگویم خوب چیه بد چیه، حسن چیه قبیح چیه ارزش چیه و ضد ارزش من اینطوری بحث نکردهام.
اگر دقت کنید در حدیث و روایات ما اینگونه نیست که بیایند نشانهها و شاخصهها و صفات و ویژگی و مختصات اخلاق حسنه را بگویند؛ وقتی گفته میشود فلانی آدم متخلق است، یعنی مثلا امین است و وفادار است و ساده و راستگو است، یعنی درست کردار است، یعنی متواضع است، یعنی عکسش حسود نیست، حرص ندارد بخیل نیست، متکبر نیست، خیانت در امانت نمیکند و مواردی از این قبیل که مریدان اخلاق میگویند.
اخلاق من در ارتباط با خدا، اخلاق من در ارتباط با خودم، من خودم با خودم چه معاملهای دارم؟ با چشم خودم با گوش و زبان و دست خودم و به قول معروف سلامتی جسمانی خودم، امنیت روحی و روانی خودم، همه اینها اخلاق است.
و اینها اون ستون فقرات میباشند که در واقع رشد اخلاقی است؛ این باید همینطوری آرام آرام مرحله به مرحله آهسته آهسته در متن وجود من تعبیه شود و استقرار پیدا کند و در جان آدم، نهادینه شود. باید در نهان انسان نهادینه شود.
پس ببینید اخلاق خودش اخلاق است، ولی خودش علم اخلاق نیست؛ اما ما برای این که متخلق بشویم به اخلاق فاضله، آراسته به اخلاق فاضله شویم، بالاخره باید خودمان را بشناسیم، نفسمان را بشناسیم، ظرفیتهای دینی خودمان را بشناسیم، استعدادها و سرمایههای بالقوه و بالفعل وجودی خودمان را بشناسیم؛ از آن طرف باید بدانیم که چی بد است و چی خوب است، و چه فضیلت است و چه رذیلت است، و چرا یک چیز فضیلت است و دیگری رذیلت است، و اون فضیلت چه آثار مثبتی دارد و این رذیلت چه پیامدهای منفیای دارد.
ببینید من اینجا گفتم «آثار»، اینجا گفتم «پیامدها»، اینها همه نکته دارد، خب اینها را باید من بدانم؛ لذا به تعبیر امیر المؤمنین علی (ع) به کمیل، که فرموند: «یا کمیل ما من حرکةٍ الا و انت محتاج فیها الی معرفته؛ هیچ حرکتی نیست مگر آن که تو در آن حرکت نیاز به شناخت داری، نیاز به معرفت داری».
پس وقتی که من میخواهم یک حرکت اخلاقی داشته باشم، سلوک اخلاقی داشته باشم و حرکت اخلاقی داشته باشم، بسیار خب من باید بدانم چی به چیه، چه کاری باید بکنم و چه کاری نباید بکنم و اینها را علم اخلاق میگویند.
ما یک روایتی داریم از پیامبر عظیم الشأن اسلام است که میفرمایند: کسی که ظاهرش بر باطنش ارجح است و هو منافق؛ این منافق، منافق سیاسی نیست منافق اخلاقی است، منافق شخصیتی است؛ یعنی همان نفاق شخصیتی دارد.
استاد شهید مطهری (ره) در کتاب آشنایی با علوم اسلامی در بخش عرفان و جاهای دیگر در بحث اخلاق جاودانگی، جاودانگی اخلاقی، همینطور در جاهای مختلف یک نکتهای دارد که سرجمعش این است که میگوید: علم اخلاق، علم چگونه زیستن است.
خب خیلیها میگویند معلوم است علم اخلاق مربوط به نفس و تجرد نفس، قوای نفس و ظرفیتهای نفس، بعد چگونگی اکتساب به آن فضائل و اجتناب از رذائل و مواردی از این قبیل است که درست است؛ یعنی اون هم هست و این هم هست، لذا علم اخلاق به لحاظ معرفتی نقش پایه و بنیادی دارد.
علم اخلاق خود اخلاق نیست، اخلاق هم علم اخلاق نیست، ولی مترتب و متقوم به اون هست؛ اگر من بخواهم سلوک اخلاقی کنم، اگر میخواهم از این سطح عمومی اخلاق ارتقا پیدا کنم همان سلوک اخلاقی، یعنی سلوک اخلاقی، یعنی من باید دائما در حال رشد و بالندگی باشم تا تعالی اخلاق پیدا کنم، ولی یک سطح متعارف به قول معروف معمولی نمانم و درجا نزنم به همان مقدار بسنده نکنم بعد در عین حال ما وقتی که میگوییم سلوک اخلاقی از این خود واژه سلوک یک معنای خاصی اراده میکند، نمیگوییم اخلاق، میگوییم سلوک اخلاقی.
خب علم اخلاق باید یک ظرفیتی پیدا کند که بتواند سلوک اخلاقی من را حمایت کند، دائما پشتیبانی کند. در واقع به تعبیر مثلاً امروزیتر باید تئوریزه کند در حوزه اخلاق چه چیزی را من نیاز دارم که این دو جور است: یک موقع من یک کاری انجام میدهم، کار اخلاقی درست انجام میدهم، وقتی که از من سوال میکنند که این یعنی چی و چرا انجام دادی، من قدرت تبیین و توجیه ندارم یا نمیتوانم دفاع علمی یا عقلانی ازش بکنم و آنجاست که علم اخلاق، و فلسفه اخلاق که البته دو تا هستند به کمک من میآیند و من را تصحیح میکند که من بتوانم از آن آموزهها دفاع بکنم.
یک موقع هست که من از اول میدانم و خودم توجیه هستم و خیلی از مواقع هست که ما خودمان هم نمیدانیم، بعد وقتی که مثلا میگوییم: خب چرا اینطوری است؟ و چرا این کار را باید بکنیم؟ واقعا میمانیم.
اخلاق میتواند قلمرو و دامنه وسیعی پیدا کند؛ در عرصهها و آموزههای مختلف و هر جا متناسب با آن فضا. ممکن است من زمانی که در عالم سیاست نرفته باشم، خیلی آدم خوبی باشم، ولی وقتی در عالم سیاست رفتم، یک تجربه است، یک میدان آزمون است، معلوم میشود آیا آن چیزی که من در بیرون عالم سیاست بودم در درون عالم سیاست همانطور هستم؟
عرض کردم گاهی از این طرف انجام میدهیم کار خوب را، اولش را گاهی مشکل داریم و گاهی نه از اول مشکل داریم باید برای چی این کار را انجام بدهم؟ چرا اون کار را نباید انجام بدهم؟ این بایدها و نبایدهای اخلاقی چه دلیلی برایش وجود دارد کجا باید حلش کنم؟ در علم اخلاق و فلسفه اخلاق، و در علم اخلاق هم به معنای عام کلمه میشود این کار را کرد.
رهنامه: تلقی بنده از فرمایشات شما این شد که وقتی میگوییم سلوک اخلاقی، مرادمان آن اخلاق عملی در معنای اولیه هست نه اون اخلاق تئوری و در مقابل وقتی گفته میشود دانش اخلاق، مرادمان تئوریها و نظریات اخلاقی هست که تفاوتشان در این حیطه میباشد که این در حوزه شناخت به کمک شخصی میآید که میخواهد سلوک اخلاقی داشته باشد.
سوال دوم بنده و همچنین سوال سوم بنده ناظر به این فرمایشات شما است که اگر بخواهیم به صورت دقیق تبیین بکنیم ارتباط علم اخلاق با آن سلوک اخلاقی چی هست؟ و در چه حوزه هایی هست؟ و اصولا چطوری آن شخصی که میخواهد سلوک اخلاقی کند میتواند از این ارتباط استفاده کند؟ حالا در یک حوزه که حوزه شناخت بود شما بیان فرمودید و تبیین شده و آیا در حوزههای دیگر ارتباط دارد؟
استاد: علم اخلاق و فلسفه اخلاق دانش هستند، اصلا دانش بنیاد هستند، مسئله دارند، روش دارند، غایت دارند، دانشی هستند و در نتیجه ما باید کارکردهای متناسب با ماهیت خودشان را از آنها مطالبه کنیم.
خب مهمترین کارکردشان همین کارکرد شناختی است درست است، منتهی ما میتوانیم این کارکرد شناختی را در عرصهها و حوزههای مختلف تعمیم بدهیم؛ مثلا از زوایای دیگر خیلی کمکم میکند که اصلا من خودم را بشناسم که چه هستم و که هستم و معرفت به نفس پیدا میکنم، علم به اخلاقم پیدا میکنم و همچنین ارزشهای وجودی خودم را؛ مثلا ما در احادیث و روایات داریم امیرالمؤمنین فرمود و ائمه دیگر فرمودند، که: «من کرمت علیه نفسه، هانت علیه شهواته؛ کسی مثلا خودش را و کرامت وجودی خودش را بشناسد به راحتی میتواند از چنبره شهوات و مشتهیات نفسانی، خواهشهای نفسانی عبور کند»، چون برای خودش ارزش قائل است و رایگان خودش را از دست نمیدهد و این معرفت میخواهد و من به خودم معرفت پیدا میکنم که قدر و قیمت من چه هست چقدر ارزش دارم و آیا ارزش من مثلا در این است که خودم را وارد مسائل شهوانی و حیوانی و امثال اینها بکنم.

مثلاً شهید مطهری یک بحثی در فلسفه اخلاق دارد که میگوید: گرایشهای انسان بر سه نوعند: یکی گرایشهای همسطح حیوانی است، یکی از گرایشات گرایشهای مادون حیوانی است و دیگر گرایشات گرایشهای مافوق حیوانی است؛ خب اگر همسطح حیوانی باشد، موجود حیوانی باشد، یعنی سقوط میکند: «ان شر الدواب عند الله الصم البکم …، لهم قلوب لایعقلون بها، اولئک کالانعام بل هم اضل، یاکلون کما تاکل الانعام» آمده مثل چهارپایان زندگی میکند، دنبال خوردن و خوابیدن و آشامیدن است و گاهی همینطور، بلکه پستتر است، اگر کسی میخواهد به قول معروف از «ان الذین آمنوا و عملوا صالحات»، بشود این میخواهد فاصله بگیرد، این گرایشات و تمایلات و تمنیات خودش را فراتر از آن بُعد حیوانیاش تعریف میکند.
در بحثها علمای اخلاق میگویند تا خودتان را نساختهاید هیچ وارد جامعه نشوید، چون بودن در جامعه عرصههای مختلف دارد، رفتن در عرصههای مختلف جامعه قدرت میخواهد، استحکام خاصی میخواهد، اون استحکام که باید آنجا شکل بگیرد، عمدتا اخلاقی است.
وقتی میخواهد فراتر تعریف کند و بعد تنظیم کند که خودش، خودش را مدیریت کند، هر چه به ارزشهای وجودی خودش بیشتر معرفت پیدا کند، در ارتقاء وجودی خودش بیشتر تلاش میکند، این قدر نقش دارد، این در مقام حُدوث است، ولی این باید استمرار پیدا کند و خب باید قوام داشته باشد به قول شهید دکتر مطهری، این باید در گذر زمان باشد. در گذر زمان یعنی باید علی الدوام آن بُعد معرفتی من، من را حمایت کند. هر جا که کم بیاورد خلائی به وجود بیاید.
این خلاء گاهی منشاءاش نفسانیات خود من است، ذهنیتهای خود من است شک و تردیدهایی است که از ناحیه خود من ایجاد میشود و گاهی اینها از خود من نیست و از بیرون القاء و تزریق میشود. بهخصوص در این فضاهای زمانهای که ما داریم زندگی میکنیم اینقدر شبهات و شکوک و تشکیکاتی به وجود میآید که من را ممکن است زمینگیر کند از ادامه راه باز بدارد یا اصلا پشیمان و نادمم کند که چی مثلا، تا الان به کجا رسیدی، خیلیها اینطوری میشوند. اینجا هست که اون بُعد اسلامشناختی و معرفتی من در این عرصه استمرار و تعهد و بقا، باید حامی من باشد؛ یعنی آن بعد شناختی بعد عرصههای دیگر؛ مثلا اخلاق در عرصه اقتصادی، اخلاق در عرصه سیاست، اخلاق در عرصه علم، تحقیق و تعلیم و تربیت و تدریس و تدرس، تحقیق و تحقق، به قول معروف عرصههای مختلف، به هر حال زندگی ما ابعاد مختلفی دارد ارتباط من با خانواده من، با همه گستره سببی و نسبی توسعه پیدا میکند، خب اخلاق من با آنها باید چطوری باشد. اخلاق که فقط در سیر فردی و شخصی نیست بلکه در ارتباط با دیگران هم معنا میشود.
اخلاق من در ارتباط با خدا، اخلاق من در ارتباط با خودم، من خودم با خودم چه معاملهای دارم؟ با چشم خودم با گوش و زبان و دست خودم و به قول معروف سلامتی جسمانی خودم، امنیت روحی و روانی خودم، همه اینها اخلاق است.
به عبارت امروزی میگویند: اخلاق کاربردی، این وقتی کاربردیتر میشود دامنهاش توسعه پیدا میکند. من آدم خیلی خوبی باشم همه من را به عنوان آدم خوب میشناسند، ولی همسر من چنین باوری نداشته باشد، فرزندان من چنین باوری نداشته باشند. معلوم میشود که یک تضادی در شخصیت است، یعنی چی؟ یعنی وقتی که در بیرون مثلا با کارفرما با کارگر و بالادستیهایم و پایین دستیهای خودم، یا مثلا فرض کنید تاجر هستم، بازرگان، بنا، معلم و طلبه و…. هستم با هر کسی ارتباط دارم اینقدر خوش اخلاق هستم، کیف میکنند، لذت میبرند، جذب میشوند، ولی در خانه اینطور نیستم و اتفاقا خانواده دوست دارند که نیایم اصلا، چرا؟ به خاطر این که بد رفتار و بد اخلاق هستم، رفتار من در خانه یک جور دیگر است، مثل خیلیها که نماز میخوانند و در نماز جماعت داریم طرف که جماعت میخواند یکطوری یا بفهمد کسی دارد نگاه میکند یک جور نماز میخواند، ولی وقتی تنها است یک جور دیگری.
اول دستورالعملهای عام سلوک اخلاقیمان بعد خاص که میشویم دستورات خاص، خاص ناظر به خود فرد است عمومیت ندارد، اونم کی باید بشناسد کسی که آدمشناس است، کسی که مزاجشناس است و به قول معروف میخواهد این فرد را بیاورد در اعتدال مزاجش، پس خیلی مهم است، پس این ذوقی نیست، استحصالی و سلیقهای نیست.
ما یک روایتی داریم از پیامبر عظیم الشأن اسلام است که میفرمایند: کسی که ظاهرش بر باطنش ارجح است و هو منافق؛ این منافق، منافق سیاسی نیست منافق اخلاقی است، منافق شخصیتی است؛ یعنی همان نفاق شخصیتی دارد.
خب پس من ممکن است در خانه یک جور باشم و در جامعه یک جور باشم. فرض کنید حالا اخلاق سیاسیام یک جور دیگر باشد، اخلاق اقتصادیام یک جور باشد. اگر منظور از عرصهها اینها هم باشد، حوزههای اخلاقی، خیلی قلمرو وسیعی پیدا میکند و بُعد معرفتی اهمیت فراوانی پیدا میکند؛ پس اخلاق میتواند قلمرو و دامنه وسیعی پیدا کند؛ در عرصهها و آموزههای مختلف و هر جا متناسب با آن فضا. ممکن است من زمانی که در عالم سیاست نرفته باشم، خیلی آدم خوبی باشم، ولی وقتی در عالم سیاست رفتم، یک تجربه است، یک میدان آزمون است، معلوم میشود آیا آن چیزی که من در بیرون عالم سیاست بودم در درون عالم سیاست همانطور هستم؟ اما زمانی که بازرگان نبودم تاجر نبودم در عالم اقتصاد نبودم یک جوری بود، اما وقتی حالا آمدهام، عملا آمدهام فرض کنید خردهفروش شدهام و عمدهفروش بودهام مثلا، درست یا در سطح مثلا بالاتر ملی، نمیدانم فراملی و بینالمللی آیا اخلاق من تغییر کرد یا نکرد؟
اینها خیلی مهم است این که در بحثها علمای اخلاق میگویند تا خودتان را نساختهاید هیچ وارد جامعه نشوید، چون بودن در جامعه عرصههای مختلف دارد، رفتن در عرصههای مختلف جامعه قدرت میخواهد، استحکام خاصی میخواهد، اون استحکام که باید آنجا شکل بگیرد، عمدتا اخلاقی است.
رهنامه: یکی از سوالات مبتلابه که اغلب طلابی که وارد مباحث سلوک اخلاقی میشوند با آن مواجه هستند، این است که با نسخههای متفاوتی برای سیر و سلوک های اخلاقی در حوزه اخلاق عملی با آن مواجه میشوند؛ حالا سوال مهم این است که در باب اخلاق عملی یا همان سلوک اخلاقی که محل بحث ما است، آیا نظریات و نسخههای اجتهادی وجود دارد یا نه؟ و به عبارت دیگر آیا نسخههایی که در این زمینه وجود دارند، بیشتر ذوقی و اخلاقی هستند؟
استاد: این سوال خیلی مهم است؛ ببینید ما یک دستورالعملهای اخلاقی و عام داریم، این عقل و آن عقل نمیشناسد، این طبقه و آن طبقه و این صنف و آن صنف و این جنس و آن جنس نمیشناسد؛ مثال بزنم، فرض کنید هر مسلمانی باید واجبات را انجام بدهد و محرمات را ترک کند، منتهی واجبات و محرمات هر مسلمانی یک عموماتی دارد، خیلی مهم است فرض کنید نماز باید بخواند و روزه بگیرند در آن شرایط خاص خودش، درست؛ خب برای نماز باید وضو بگیرند، اما بعضی از احکام است که مبتلابه هر کسی نیست؛ مثلا ما تاجر نیستیم طبیعتاً با احکام تجارت سروکار ندارم الا اینکه ممکن است در یک جایی در یک مورد خاصی به کار بیاید، لذا میگویند که احکام آن چیزی که مبتلابه آنها است بر آنها واجب است که یاد بگیرند؛ یعنی یک عموماتی دارد و یک مبتلابههایی دارد که من برای خودم تعریف کردهام من نماز باید بخوانم و روزه باید بگیرم، اما طلبه شدهام، آمدم در صنف طلبگی، اینجا باید نماز مستحبی هم بخوانم.
چرا بزرگان میگوید: طلبه باید نماز شب بخواند؟ یک باید و نبایدهای عام، اخلاقی هست؛ مثلا باید وفای به عهد کنیم، اما همین را فرض کنید یک طلبه شدید، همین طلبه رهبر جایی شده است، فرماندار یک جایی شده؛ مثلا وکیل یک عده شده، وزیر شده، رئیسجمهور شده و رهبر شده؛ آیا شما سطح وفای به عهد را متناسب با سطح اون جایگاه او تعریف میکنید یا نه؟
ببینید دستورالعملها مهم است. ما در بحثهای اخلاقی و عرفانی اتفاقا این بحث را داریم که معلم اخلاق میخواهد یا نمیخواهد، چی میخواهد و نمیخواهد و خیلی بحثها وجود دارد.
مثلا حلم و صبر طلبه مسجد با رهبر یک جامعه فرق میکند. این نکته خیلی مهمی است که دستورالعملها نباید شخصی و سلیقهای بشود اصلا و ابداً، بلکه غیر از آنها باید مطابق با طبایع و مزاجها باشد طبیعت مزاجها مهم است. چطور مثلا میگویند فلانی فرض کنید صفراوی است، فلانی +b است، و فلانی +o، -o، +A، -A است، نمیدانم چیه، اون میوه برای این خوبه و برای اون بد هست، این میوه برای اون یکی خوبه و برای این یکی بد است چرا؟
این را باید و نباید است دیگه، یک پزشک یک کسی که در طب اسلامی و یا سنتی و یا مدرن و جدید کار میکند درست می فهمد و می شناسد و یا مثلا از علایم و نشانه ها میفهمد و یا آزمایشاتی میدهد و میفهمد؟
ما در روایات داریم افرادی خدمت پیامبر عظیم الشان اسلام میآمدند که دختر ما یک گرفتاریهای اخلاقی دارد، داریم بیچاره میشویم، نمیدانیم باید چه کار کنیم. طبیب بود پیامبر، طبیب روحانی بود و خدمتشان میرفتند و میگفتند چه کار کنیم، پیامبر به این میگفت تو دروغ نگو، این میگفت مشکل من دروغ نیست، من هزار مشکل دارم دروغ یکی از آنهاست، پیامبر گفت تو دروغ نگو بقیه درست میشه. این میرفت اول باورش نمیشد بعد در حین عمل میدید هر کاری میخواهد بکند به این وصل است، فرمود پیامبر دروغ نگو، دروغ نمیگفت. وقتی میگوید دروغ نگو، یعنی کلید شر اخلاقی دروغ بود.

یکی دیگر میآمد و همین شکوه را میکرد و پیامبر بهش میگفت تو خشمگین نشو، متن روایت است، ببینید دستورالعملها مهم است. ما در بحثهای اخلاقی و عرفانی اتفاقا این بحث را داریم که معلم اخلاق میخواهد یا نمیخواهد، چی میخواهد و نمیخواهد و خیلی بحثها وجود دارد و فرض کنید اون کسی که خودش این را طی کرده و رفته و کار بلد است و راه بلد است و آدمشناس است و وقتی یک نفر میآید پیشش؛ مثلا فرض کنید که به میرزا جواد آقا ملکی تبریزی یک دستورالعمل میداد و به شیخ محمد بهاری همدانی یک دستورالعمل میداد در حالی که همه دستورالعمل عام داشتند و همه باید متشرع باشند اون فونداسیون کار و زیرساخت کار است و اون را باید همه داشته باشند.
اول دستورالعملهای عام سلوک اخلاقیمان بعد خاص که میشویم دستورات خاص، خاص ناظر به خود فرد است عمومیت ندارد، اونم کی باید بشناسد کسی که آدمشناس است، کسی که مزاجشناس است و به قول معروف میخواهد این فرد را بیاورد در اعتدال مزاجش، پس خیلی مهم است، پس این ذوقی نیست، استحصالی و سلیقهای نیست.
این نکته خیلی مهمی است که دستورالعمل ها نباید شخصی و سلیقهای بشود اصلا و ابداً، بلکه غیر از آنها باید مطابق با طبایع و مزاجها باشد طبیعت مزاجها مهم است.
بله ممکن است هر کسی در اثر معرفت به نفس به معنای عام کلمهاش، بیاید اون خصوصییات خودش را کشف کند خوشا به حالش، واقعا خودش خودش را کشف کند و گاهی ممکن است آزمون و خطایی برایش بیاید، ولی بالاخره به دست بیاورد مثل بعضی موقعها که آدم میفهمد که این غذا برای من خوب نیست و دکتر نرفته و تجربه کرده و یکی دو بار خورده و فهمیده که حالش اینطوری شده و بدنش یک طوری شده و سست شده و کسالت پیدا کرده و دلیل میآورد و بعدا میفهمد که این غذا را چند روز پیش خوردم، معلوم میشود که این غذا برای من یا اینقدرش برای من مفید نیست و بعضی چیزها به طبع من سازگار است و بعضی چیزها نیست اینها ممکن است در مسائل معنوی و اینها را تشخیص بدهم این خیلی خوب است و بعد هم بتوانم به یک متخصص مراجعه کنم.
پس دستورالعملهای عام و خاص داریم، عام برای عموم مردم داریم خاص برای آن طبقات و سلوک و جایگاهها داریم. عام داریم برای همه و خاص داریم برای کسی که شخصیت و طبیعت و ساختار زیستشناختی وجودش یک اطلاعاتی دارد و همینطور ساختار روانشناختیش، زیستشناختیش هم هست روانشناختیش هم هست و یک اطلاعات خاص خودش را دارد و باید براساس آنها بایدها و نبایدها شکل بگیرد.
