شما اینجا هستید: رهنامه پژوهش » ش 29 و 30 » رابطه سلوک اخلاقی با علم اخلاق؛ مصاحبه با محمدجواد رودگر

این مصاحبه به بیان چیستی و توضیح سلوک اخلاقی که همان اخلاق عملی باشد و تفاوت آن با علم اخلاق و همچنین تاثیر و ارتباط شناخت علوم اخلاقی در سیر و سلوک اخلاقی (همچون شناخت و قدرت تبیین) می­پردازد. در پایان نیز دستور­العمل های سلوک اخلاقی را به دو دسته عمومی و اختصاصی که باتوجه به خصوصیات هر شخص متفاوت می ­باشد تقسیم کرده و شرح می ­دهد.

رهنامه: اساساً ماهیت سلوک اخلاقی چیست و به چه چیزی سلوک اخلاقی می­گوییم و این سلوک اخلاقی چه تفاوتی با علم و دانش اخلاق دارد؟

استاد: خیلی خوشحالم که این توفیق نصیب ما شد که در خدمت شما باشیم ان شاء الله مفید فایده باشد.

ما وقتی که از اخلاق حرف می­زنیم اولاً و بالذات مقصود از اخلاق، اخلاق عملی است؛ که همان سلوک اخلاقی است، یعنی مکارم اخلاقی، یعنی سجایا و کرایم اخلاقی و آن مکارم و سجایایی که در مناسبات رفتاری و کرداری انسان به منصه ظهور می­رسد و نگاه را به سمت علم اخلاق و فلسفه اخلاق و فراخلاق و مباحثی از این صنف نمی بریم.

آنها مجموعاً یک دانش­های بدوی و انتزاعی هستند و البته بنیادهای تئوریک اخلاق را تشکیل می­دهند و در جایگاه خودشان هم مهم و ضروری هستند و هم کارکردهای معرفتی خاص به خودشان را دارند.

اما فرض کنید مثلا می­گوییم که فلان آدم اخلاقی است یا این که باید یک آدم اخلاقی­ای بود یا باید باشد؛ یعنی یا داریم خبر می­دهیم و إخبار می­کنیم یا داریم در واقع انشا می­کنیم.

ما برای این که متخلق بشویم به اخلاق فاضله، آراسته به اخلاق فاضله شویم، بالاخره باید خودمان را بشناسیم، نفس­مان را بشناسیم، ظرفیت­های دینی خودمان را بشناسیم، استعدادها و سرمایه­ های بالقوه و بالفعل وجودی خودمان را بشناسیم.

ا‌خبار ما هم در حقیقت در درون خودش یک انشائی دارد. طلبه یک آدم اخلاقی است؛ یعنی طلبه باید یک آدم اخلاقی باشد. در واقع این توصیف­ها و توصیه­ها گاهی که از توصیف نشات می­گیرد، توصیه در درونش است و وقتی توصیه می­کنید در واقع یک لفظ و توصیف هم در درون خودش هست.

غرض از این که از اخلاق حرف می­زنیم مقصودمان این است و آن سلوک اخلاقی است. وقتی که ذیل آیه 4 سوره قلم: «انک لعلی خلق عظیم» کتاب شریف المیزان را ورق می­زنیم، علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه در ذیل این آیه 4 از سوره قلم می­فرماید: «الاخلاق و الخُلُق هنا ملکه نفسانیه التی تبشروا ان الافعال بالسوره»؛ یعنی اخلاق ملکات نفسانی است؛ یعنی اخلاق حال نیست، عادت نیست، بلکه یک ملکه و خلق است؛ در واقع تبدیل به شخصیت و شاکله شده و این که قرآن در سوره اسراء (25/5) می­فرماید: «قل کل یعمل علی شاکلته»، آن هم به نحو کلیه، کل یعمل علی شاکلته، همه براساس شاکله عمل می­کنند، شاکله یعنی سجیه، سجیه یعنی همان سرشت و به تعبیر روانشناسان امروز شخصیت، به تعبیری که الان مطرح کردیم همان ملکات است.

مرحوم سبزواری در بحث حکمت منظومه خودشان بخش الهیات بالمعنی الاخص یک جمله­ای دارد خیلی نقض و پر­ مغز که می­گوید: «لیس هویاتنا الا بالملکات العلمیه و العملیه»، هویت ما شخصیت ما و حقیقت وجودی ما چیزی جز همان ملکات، علمی و عملی ما نیست؛ چون خلقیات و ملکات ما شد، همه حالات و حرکات، سخن و سکوت و مجموعه صادرات و واردات ما بر اساس آن شکل می­گیرد و این خیلی مهم است و فرض کنید که من چه گوش می­دهم و چه گوش نمی­دهم و چه می­بینم و چه نمی­بینم چه می­نویسم و چه نمی­نویسم؛ چطوری قضاوت می­کنم، مثبت قضاوت می­کنم، منفی قضاوت می­کنم این قضاوت مثبت من مدلل و معلل هست، مطابق با واقع است، صادق هست یا نه؟ و تصدیق­های من و تکذیب­های من مبتنی بر چه هست؟ و این­ها را در آیات و روایات داریم.

خب علم اخلاق باید یک ظرفیتی پیدا کند که بتواند سلوک اخلاقی من را حمایت کند، دائما پشتیبانی کند. در واقع به تعبیر مثلاً امروزی­تر باید تئوریزه کند.

حتی مثلاً ما فراتر از این، نسبت به ظواهر در آیات مطالبی داریم؛ مثلا فرض کنید که: «و لتعرفنه فی لحن القول»، لحن قول یک معیار برای شناخت است، لحن قول از کجا نشات می­گیرد از شاکله من، شاکله یعنی همان ملکات وجودی من یا مثلا فرض کنید که در «سیماهم فی وجوههم من اثر السجود»، یا «یعرف المجرمون بسیماهم» چرا؟

برای این که از کوزه همان برون تراود که در اوست؛ پس وقتی ما می­گوییم اخلاق، یعنی سلوک اخلاقی که در واقع همان اخلاق عملی است.

پیامبر (ص) وقتی فرمودند: «انما بعثت لأتمم مکارم الاخلاق»؛  مقصودش اولا و بالذات این نیست که من اینجا آمده­ام؛ مثلا فرض کنید درس اخلاق بگذارم و بعد بیایم آموزه­ها و گزاره­های اخلاقی را برای شما تبیین کنم و به مفاهیم دست یابیم. مثلا بگویم خوب چیه بد چیه، حسن چیه قبیح چیه ارزش چیه و ضد ارزش من اینطوری بحث نکرده­ام.

اگر دقت کنید در حدیث و روایات ما اینگونه نیست که بیایند نشانه­ها و شاخصه­ها و صفات و ویژگی و مختصات اخلاق حسنه را بگویند؛ وقتی گفته می­شود فلانی آدم متخلق است، یعنی مثلا امین است و وفادار است و ساده و راستگو است، یعنی درست کردار است، یعنی متواضع است، یعنی عکسش حسود نیست، حرص ندارد بخیل نیست، متکبر نیست، خیانت در امانت نمی­کند و مواردی از این قبیل که مریدان اخلاق می­گویند.

اخلاق من در ارتباط با خدا، اخلاق من در ارتباط با خودم، من خودم با خودم چه معامله­ای دارم؟ با چشم خودم با گوش و زبان و دست خودم و به قول معروف سلامتی جسمانی خودم، امنیت روحی و روانی خودم، همه اینها اخلاق است.

و اینها اون ستون فقرات می­باشند که در واقع رشد اخلاقی است؛ این باید همین­طوری آرام آرام مرحله به مرحله آهسته آهسته در متن وجود من تعبیه شود و استقرار پیدا کند و در جان آدم، نهادینه شود. باید در نهان انسان نهادینه شود.

پس ببینید اخلاق خودش اخلاق است، ولی خودش علم اخلاق نیست؛ اما ما برای این که متخلق بشویم به اخلاق فاضله، آراسته به اخلاق فاضله شویم، بالاخره باید خودمان را بشناسیم، نفس­مان را بشناسیم، ظرفیت­های دینی خودمان را بشناسیم، استعدادها و سرمایه­های بالقوه و بالفعل وجودی خودمان را بشناسیم؛ از آن طرف باید بدانیم که چی بد است و چی خوب است، و چه فضیلت است و چه رذیلت است، و چرا یک چیز فضیلت است و دیگری رذیلت است، و اون فضیلت چه آثار مثبتی دارد و این رذیلت چه پیامدهای منفی­ای دارد.

ببینید من اینجا گفتم «آثار»، اینجا گفتم «پیامدها»، اینها همه نکته دارد، خب اینها را باید من بدانم؛ لذا به تعبیر امیر المؤمنین علی (ع) به کمیل، که فرموند: «یا کمیل ما من حرکةٍ الا و انت محتاج فیها الی معرفته؛ هیچ حرکتی نیست مگر آن که تو در آن حرکت نیاز به شناخت داری، نیاز به معرفت داری».

پس وقتی که من می­خواهم یک حرکت اخلاقی داشته باشم، سلوک اخلاقی داشته باشم و حرکت اخلاقی داشته باشم، بسیار خب من باید بدانم چی به چیه، چه کاری باید بکنم و چه کاری نباید بکنم و اینها را علم اخلاق می­گویند.

ما یک روایتی داریم از پیامبر عظیم الشأن اسلام است که می­فرمایند: کسی که ظاهرش بر باطنش ارجح است و هو منافق؛ این منافق، منافق سیاسی نیست منافق اخلاقی است، منافق شخصیتی است؛ یعنی همان نفاق شخصیتی دارد.

استاد شهید مطهری (ره) در کتاب آشنایی با علوم اسلامی در بخش عرفان و جاهای دیگر در بحث اخلاق جاودانگی، جاودانگی اخلاقی، همین­طور در جاهای مختلف یک نکته­ای دارد که سرجمعش این است که می­گوید: علم اخلاق، علم چگونه زیستن است.

خب خیلی­ها می­گویند معلوم است علم اخلاق مربوط به نفس و تجرد نفس، قوای نفس و ظرفیت­های نفس، بعد چگونگی اکتساب به آن فضائل و اجتناب از رذائل و مواردی از این قبیل است که درست است؛ یعنی اون هم هست و این هم هست، لذا علم اخلاق به لحاظ معرفتی نقش پایه و بنیادی دارد.

علم اخلاق خود اخلاق نیست، اخلاق هم علم اخلاق نیست، ولی مترتب و متقوم به اون هست؛ اگر من بخواهم سلوک اخلاقی کنم، اگر می­خواهم از این سطح عمومی اخلاق ارتقا پیدا کنم همان سلوک اخلاقی، یعنی سلوک اخلاقی، یعنی من باید دائما در حال رشد و بالندگی باشم تا تعالی اخلاق پیدا کنم، ولی یک سطح متعارف به قول معروف معمولی نمانم و درجا نزنم به همان مقدار بسنده نکنم بعد در عین حال ما وقتی که می­گوییم سلوک اخلاقی از این خود واژه سلوک یک معنای خاصی  اراده می­کند، نمی­گوییم اخلاق، می­گوییم سلوک اخلاقی.

خب علم اخلاق باید یک ظرفیتی پیدا کند که بتواند سلوک اخلاقی من را حمایت کند، دائما پشتیبانی کند. در واقع به تعبیر مثلاً امروزی­تر باید تئوریزه کند در حوزه اخلاق چه چیزی را من نیاز دارم که این دو جور است: یک موقع من یک کاری انجام می­دهم، کار اخلاقی درست انجام می­دهم، وقتی که از من سوال می­کنند که این یعنی چی و چرا انجام دادی، من قدرت تبیین و توجیه ندارم یا نمی­توانم دفاع علمی یا عقلانی ازش بکنم و آنجاست که علم اخلاق، و فلسفه اخلاق که البته دو تا هستند به کمک من می­آیند و من را تصحیح می­کند که من بتوانم از آن آموزه­ها دفاع بکنم.

یک موقع هست که من از اول می­دانم و خودم توجیه هستم و خیلی از مواقع هست که ما خودمان هم نمی­دانیم، بعد وقتی که مثلا می­گوییم: خب چرا اینطوری است؟ و چرا این کار را باید بکنیم؟ واقعا می­مانیم.

اخلاق می­تواند قلمرو و دامنه وسیعی پیدا کند؛ در عرصه­ها و آموزه­های مختلف و هر جا متناسب با آن فضا. ممکن است من زمانی که در عالم سیاست نرفته باشم، خیلی آدم خوبی باشم، ولی وقتی در عالم سیاست رفتم، یک تجربه است، یک میدان آزمون است، معلوم می­شود آیا آن چیزی که من در بیرون عالم سیاست بودم در درون عالم سیاست همان­طور هستم؟

عرض کردم گاهی از این طرف انجام می­دهیم کار خوب را، اولش را گاهی مشکل داریم و گاهی نه از اول مشکل داریم باید برای چی این کار را انجام بدهم؟ چرا اون کار را نباید انجام بدهم؟ این باید­ها و نبایدهای اخلاقی چه دلیلی برایش وجود دارد کجا باید حلش کنم؟ در علم اخلاق و فلسفه اخلاق، و در علم اخلاق هم به معنای عام کلمه می­شود این کار را کرد.

رهنامه: تلقی بنده از فرمایشات شما این شد که وقتی می­گوییم سلوک اخلاقی، مرادمان آن اخلاق عملی در معنای اولیه هست نه اون اخلاق تئوری و در مقابل وقتی گفته می­شود دانش اخلاق، مرادمان تئور­یها و نظریات اخلاقی هست که تفاوتشان در این حیطه می­باشد که این در حوزه شناخت به کمک شخصی می­آید که می­خواهد سلوک اخلاقی داشته باشد.

سوال دوم بنده و همچنین سوال سوم بنده ناظر به این فرمایشات شما است که اگر بخواهیم به صورت دقیق تبیین بکنیم ارتباط علم اخلاق با آن سلوک اخلاقی چی هست؟ و در چه حوزه ­هایی هست؟ و اصولا چطوری آن شخصی که می­خواهد سلوک اخلاقی کند می­تواند از این ارتباط استفاده کند؟ حالا در یک حوزه که حوزه شناخت بود شما بیان فرمودید و تبیین شده و آیا در حوزه­های دیگر ارتباط دارد؟

استاد: علم اخلاق و فلسفه اخلاق دانش هستند، اصلا دانش بنیاد هستند، مسئله دارند، روش دارند، غایت دارند، دانشی هستند و در نتیجه ما باید کارکردهای متناسب با ماهیت خودشان را از آنها مطالبه کنیم.

خب مهمترین کارکردشان همین کارکرد شناختی است درست است، منتهی ما می­توانیم این کارکرد شناختی را در عرصه­ها و حوزه­های مختلف تعمیم بدهیم؛ مثلا از زوایای دیگر خیلی کمکم می­کند که اصلا من خودم را بشناسم که چه هستم و که هستم و معرفت به نفس پیدا می­کنم، علم به اخلاقم پیدا می­کنم و همچنین ارزش­های وجودی خودم را؛ مثلا ما در احادیث و روایات داریم امیر­المؤمنین فرمود و ائمه دیگر فرمودند، که: «من کرمت علیه نفسه، هانت علیه شهواته؛ کسی مثلا خودش را و کرامت وجودی خودش را بشناسد به راحتی می­تواند از چنبره شهوات و مشتهیات نفسانی، خواهش­های نفسانی عبور کند»، چون برای خودش ارزش قائل است و رایگان خودش را از دست نمی­دهد و این معرفت می­خواهد و من به خودم معرفت پیدا می­کنم که قدر و قیمت من چه هست چقدر ارزش دارم و آیا ارزش من مثلا در این است که خودم را وارد مسائل شهوانی و حیوانی و امثال اینها بکنم.

مثلاً شهید مطهری یک بحثی در فلسفه اخلاق دارد که می­گوید: گرایش­های انسان بر سه نوعند: یکی گرایش­های همسطح حیوانی است، یکی از گرایشات گرایش­های مادون حیوانی است و دیگر گرایشات گرایش­های مافوق حیوانی است؛ خب اگر همسطح حیوانی باشد، موجود حیوانی باشد، یعنی سقوط می­کند: «ان شر الدواب عند الله الصم البکم …، لهم قلوب لایعقلون بها، اولئک کالانعام بل هم اضل، یاکلون کما تاکل الانعام» آمده مثل چهارپایان زندگی می­کند، دنبال خوردن و خوابیدن و آشامیدن است و گاهی همین­طور، بلکه پست­تر است، اگر کسی می­خواهد به قول معروف از «ان الذین آمنوا و عملوا صالحات»، بشود این می­خواهد فاصله بگیرد، این گرایشات و تمایلات و تمنیات خودش را فراتر از آن بُعد حیوانی­اش تعریف می­کند.

در بحث­ها علمای اخلاق می­گویند تا خودتان را نساخته­اید هیچ وارد جامعه نشوید، چون بودن در جامعه عرصه­های مختلف دارد، رفتن در عرصه­های مختلف جامعه قدرت می­خواهد، استحکام خاصی می­خواهد، اون استحکام که باید آنجا شکل بگیرد، عمدتا اخلاقی است.

وقتی می­خواهد فراتر تعریف کند و بعد تنظیم کند که خودش، خودش را مدیریت کند، هر چه به ارزش­های وجودی خودش بیشتر معرفت پیدا کند، در ارتقاء وجودی خودش بیشتر تلاش می­کند، این قدر نقش دارد، این در مقام حُدوث است، ولی این باید استمرار پیدا کند و خب باید قوام داشته باشد به قول شهید دکتر مطهری، این باید در گذر زمان باشد. در گذر زمان یعنی باید علی الدوام آن بُعد معرفتی من، من را حمایت کند. هر جا که کم بیاورد خلائی به وجود بیاید.

این خلاء گاهی منشاء­اش نفسانیات خود من است، ذهنیت­های خود من است شک و تردیدهایی است که از ناحیه خود من ایجاد می­شود و گاهی اینها از خود من نیست و از بیرون القاء و تزریق می­شود. به­خصوص در این فضاهای زمانه­ای که ما داریم زندگی می­کنیم اینقدر شبهات و شکوک و تشکیکاتی به وجود می­آید که من را ممکن است زمین­گیر کند از ادامه راه باز بدارد یا اصلا پشیمان و نادمم کند که چی مثلا، تا الان به کجا رسیدی، خیلی­ها اینطوری می­شوند. اینجا هست که اون بُعد اسلام­شناختی و معرفتی من در این عرصه استمرار و تعهد و بقا، باید حامی من باشد؛ یعنی آن بعد شناختی بعد عرصه­های دیگر؛  مثلا اخلاق در عرصه اقتصادی، اخلاق در عرصه سیاست، اخلاق در عرصه علم، تحقیق و تعلیم و تربیت و تدریس و تدرس، تحقیق و تحقق، به قول معروف عرصه­های مختلف، به هر حال زندگی ما ابعاد مختلفی دارد ارتباط من با خانواده من، با همه گستره سببی و نسبی توسعه پیدا می­کند، خب اخلاق من با آنها باید چطوری باشد. اخلاق که فقط در سیر فردی و شخصی نیست بلکه در ارتباط با دیگران هم معنا می­شود.

اخلاق من در ارتباط با خدا، اخلاق من در ارتباط با خودم، من خودم با خودم چه معامله­ای دارم؟ با چشم خودم با گوش و زبان و دست خودم و به قول معروف سلامتی جسمانی خودم، امنیت روحی و روانی خودم، همه اینها اخلاق است.

به عبارت امروزی می­گویند: اخلاق کاربردی، این وقتی کاربردی­تر می­شود دامنه­اش توسعه پیدا می­کند. من آدم خیلی خوبی باشم همه من را به­ عنوان آدم خوب می­شناسند، ولی همسر من چنین باوری نداشته باشد، فرزندان من چنین باوری نداشته باشند. معلوم می­شود که یک تضادی در شخصیت است، یعنی چی؟ یعنی وقتی که در بیرون مثلا با کارفرما با کارگر و بالادستی­هایم و پایین دستی­های خودم، یا مثلا فرض کنید تاجر هستم، بازرگان، بنا، معلم و طلبه و…. هستم با هر کسی ارتباط دارم اینقدر خوش اخلاق هستم، کیف می­کنند، لذت می­برند، جذب می­شوند، ولی در خانه این­طور نیستم و اتفاقا خانواده دوست دارند که نیایم اصلا، چرا؟ به خاطر این که بد رفتار و بد اخلاق هستم، رفتار من در خانه یک جور دیگر است، مثل خیلی­ها که نماز می­خوانند و در نماز جماعت داریم طرف که جماعت می­خواند یکطوری یا بفهمد کسی دارد نگاه می­کند یک جور نماز می­خواند، ولی وقتی تنها است یک جور دیگری.

اول دستورالعمل­های عام سلوک اخلاقی­مان بعد خاص که می­شویم دستورات خاص، خاص ناظر به خود فرد است عمومیت ندارد، اونم کی باید بشناسد کسی که آدم­شناس است، کسی که مزاج­شناس است و به قول معروف می­خواهد این فرد را بیاورد در اعتدال مزاجش، پس خیلی مهم است، پس این ذوقی نیست، استحصالی و سلیقه­ای نیست.

ما یک روایتی داریم از پیامبر عظیم الشأن اسلام است که می­فرمایند: کسی که ظاهرش بر باطنش ارجح است و هو منافق؛ این منافق، منافق سیاسی نیست منافق اخلاقی است، منافق شخصیتی است؛ یعنی همان نفاق شخصیتی دارد.

خب پس من ممکن است در خانه یک جور باشم و در جامعه یک جور باشم. فرض کنید حالا اخلاق سیاسی­ام یک جور دیگر باشد، اخلاق اقتصادی­ام یک جور باشد. اگر منظور از عرصه­ها اینها هم باشد، حوزه­های اخلاقی، خیلی قلمرو وسیعی پیدا می­کند و بُعد معرفتی اهمیت فراوانی پیدا می­کند؛ پس اخلاق می­تواند قلمرو و دامنه وسیعی پیدا کند؛ در عرصه­ها و آموزه­های مختلف و هر جا متناسب با آن فضا. ممکن است من زمانی که در عالم سیاست نرفته باشم، خیلی آدم خوبی باشم، ولی وقتی در عالم سیاست رفتم، یک تجربه است، یک میدان آزمون است، معلوم می­شود آیا آن چیزی که من در بیرون عالم سیاست بودم در درون عالم سیاست همان­طور هستم؟ اما زمانی که بازرگان نبودم تاجر نبودم در عالم اقتصاد نبودم یک جوری بود، اما وقتی حالا آمده­ام، عملا آمده­ام فرض کنید خرده­فروش شده­ام و عمده­فروش بوده­ام مثلا، درست یا در سطح مثلا بالاتر ملی، نمی­دانم فراملی و بین­المللی آیا اخلاق من تغییر کرد یا نکرد؟

اینها خیلی مهم است این که در بحث­ها علمای اخلاق می­گویند تا خودتان را نساخته­اید هیچ وارد جامعه نشوید، چون بودن در جامعه عرصه­های مختلف دارد، رفتن در عرصه­های مختلف جامعه قدرت می­خواهد، استحکام خاصی می­خواهد، اون استحکام که باید آنجا شکل بگیرد، عمدتا اخلاقی است.

رهنامه: یکی از سوالات مبتلا­به که اغلب طلابی که وارد مباحث سلوک اخلاقی می­شوند با آن مواجه هستند، این است که با نسخه­های متفاوتی برای سیر و سلوک های اخلاقی در حوزه اخلاق عملی با آن مواجه می­شوند؛ حالا سوال مهم این است که در باب اخلاق عملی یا همان سلوک اخلاقی که محل بحث ما است، آیا نظریات و نسخه­های اجتهادی وجود دارد یا نه؟ و به عبارت دیگر آیا نسخه­هایی که در این زمینه وجود دارند، بیشتر ذوقی و اخلاقی هستند؟

استاد: این سوال خیلی مهم است؛ ببینید ما یک دستورالعمل­های اخلاقی و عام داریم، این عقل و آن عقل نمی­شناسد، این طبقه و آن طبقه و این صنف و آن صنف و این جنس و آن جنس نمی­شناسد؛ مثال بزنم، فرض کنید هر مسلمانی باید واجبات را انجام بدهد و محرمات را ترک کند، منتهی واجبات و محرمات هر مسلمانی یک عموماتی دارد، خیلی مهم است فرض کنید نماز باید بخواند و روزه بگیرند در آن شرایط خاص خودش، درست؛ خب برای نماز باید وضو بگیرند، اما بعضی از احکام است که مبتلا­به هر کسی نیست؛ مثلا ما تاجر نیستیم طبیعتاً با احکام تجارت سروکار ندارم الا اینکه ممکن است در یک جایی در یک مورد خاصی به کار بیاید، لذا می­گویند که احکام آن چیزی که مبتلا­به آنها است بر آنها واجب است که یاد بگیرند؛ یعنی یک عموماتی دارد و یک مبتلا­به­هایی دارد که من برای خودم تعریف کرده­ام من نماز باید بخوانم و روزه باید بگیرم، اما طلبه شده­ام، آمدم در صنف طلبگی، اینجا باید نماز مستحبی هم بخوانم.

چرا بزرگان می­گوید: طلبه باید نماز شب بخواند؟ یک باید و نبایدهای عام، اخلاقی هست؛ مثلا باید وفای به عهد کنیم، اما همین را فرض کنید یک طلبه شدید، همین طلبه رهبر جایی شده است، فرماندار یک جایی شده؛ مثلا وکیل یک عده شده، وزیر شده، رئیس­جمهور شده و رهبر شده؛ آیا شما سطح وفای به عهد را متناسب با سطح اون جایگاه او تعریف می­کنید یا نه؟

ببینید دستورالعمل­ها مهم است. ما در بحث­های اخلاقی و عرفانی اتفاقا این بحث را داریم که  معلم اخلاق می­خواهد یا نمی­خواهد، چی می­خواهد و نمی­خواهد و خیلی بحث­ها وجود دارد.

مثلا حلم و صبر طلبه مسجد با رهبر یک جامعه فرق می­کند. این نکته خیلی مهمی است که دستورالعمل­ها نباید شخصی و سلیقه­ای بشود اصلا و ابداً، بلکه غیر از آنها باید مطابق با طبایع و مزاج­ها باشد طبیعت مزاج­ها مهم است. چطور مثلا می­گویند فلانی فرض کنید صفراوی است، فلانی +b است، و فلانی +o، -o، +A، -A است، نمی­دانم چیه، اون میوه برای این خوبه و برای اون بد هست، این میوه برای اون یکی خوبه و برای این یکی بد است چرا؟

این را باید و نباید است دیگه، یک پزشک یک کسی که در طب اسلامی و یا سنتی و یا مدرن و جدید کار می­کند درست می فهمد و می شناسد و یا مثلا از علایم و نشانه ها می­فهمد و یا آزمایشاتی می­دهد و می­فهمد؟

ما در روایات داریم افرادی خدمت پیامبر عظیم الشان اسلام می­آمدند که دختر ما یک گرفتاری­های اخلاقی دارد، داریم بیچاره می­شویم، نمی­دانیم باید چه کار کنیم. طبیب بود پیامبر، طبیب روحانی بود و خدمتشان می­رفتند و می­گفتند چه کار کنیم، پیامبر به این می­گفت تو دروغ نگو، این می­گفت مشکل من دروغ نیست، من هزار مشکل دارم دروغ یکی از آنهاست، پیامبر گفت تو دروغ نگو بقیه درست می­شه. این می­رفت اول باورش نمی­شد بعد در حین عمل می­دید هر کاری می­خواهد بکند به این وصل است، فرمود پیامبر دروغ نگو، دروغ نمی­گفت. وقتی می­گوید دروغ نگو، یعنی کلید شر اخلاقی دروغ بود.

یکی دیگر می­آمد و همین شکوه را می­کرد و پیامبر بهش می­گفت تو خشمگین نشو، متن روایت است، ببینید دستورالعمل­ها مهم است. ما در بحث­های اخلاقی و عرفانی اتفاقا این بحث را داریم که  معلم اخلاق می­خواهد یا نمی­خواهد، چی می­خواهد و نمی­خواهد و خیلی بحث­ها وجود دارد و فرض کنید اون کسی که خودش این را طی کرده و رفته و کار بلد است و راه بلد است و آدم­شناس است و وقتی یک نفر می­آید پیشش؛ مثلا فرض کنید که به میرزا جواد آقا ملکی تبریزی یک دستورالعمل می­داد و به شیخ محمد بهاری همدانی یک دستور­العمل می­داد در حالی که همه دستورالعمل عام داشتند و همه باید متشرع باشند اون فونداسیون کار و زیرساخت کار است و اون را باید همه داشته باشند.

اول دستورالعمل­های عام سلوک اخلاقی­مان بعد خاص که می­شویم دستورات خاص، خاص ناظر به خود فرد است عمومیت ندارد، اونم کی باید بشناسد کسی که آدم­شناس است، کسی که مزاج­شناس است و به قول معروف می­خواهد این فرد را بیاورد در اعتدال مزاجش، پس خیلی مهم است، پس این ذوقی نیست، استحصالی و سلیقه­ای نیست.

این نکته خیلی مهمی است که دستورالعمل ها نباید شخصی و سلیقه­ای بشود اصلا و ابداً، بلکه غیر از آنها باید مطابق با طبایع و مزاج­ها باشد طبیعت مزاج­ها مهم است.

بله ممکن است هر کسی در اثر معرفت به نفس به معنای عام کلمه­اش، بیاید اون خصوصییات خودش را کشف کند خوشا به حالش، واقعا خودش خودش را کشف کند و گاهی ممکن است آزمون و خطایی برایش بیاید، ولی بالاخره به دست بیاورد مثل بعضی موقع­ها که آدم می­فهمد که این غذا برای من خوب نیست و دکتر نرفته و تجربه کرده و یکی دو بار خورده و فهمیده که حالش این­طوری شده و بدنش یک طوری شده و سست شده و کسالت پیدا کرده و دلیل می­آورد و بعدا می­فهمد که این غذا را چند روز پیش خوردم، معلوم می­شود که این غذا برای من یا اینقدرش برای من مفید نیست و بعضی چیزها به طبع من سازگار است و بعضی چیزها نیست اینها ممکن است در مسائل معنوی و اینها را تشخیص بدهم این خیلی خوب است و بعد هم بتوانم به یک متخصص مراجعه کنم.

پس دستورالعمل­های عام و خاص داریم، عام برای عموم مردم داریم خاص برای آن طبقات و سلوک و جایگاه­ها داریم. عام داریم برای همه و خاص داریم برای کسی که شخصیت و طبیعت و ساختار زیست­شناختی وجودش یک اطلاعاتی دارد و همین­طور ساختار روانشناختیش، زیست­شناختیش هم هست روانشناختیش هم هست و یک اطلاعات خاص خودش را دارد و باید براساس آنها بایدها و نبایدها شکل بگیرد.