شما اینجا هستید: رهنامه پژوهش » ش 17+18 » تمدن و فلسفه اسلامی در گفتگو با محسن الویری

مرحوم حاج ملاهادی سبزواری به عنوان یکی از مشهورترین فیلسوفان معاصر و شارح آرای ملاصدرا متوفای سال 1289قمری است. این سال معادل سال 1873میلادی است. یعنی تا این تاریخ تعداد قابل توجهی از فیلسوفان معاصر و مؤثر مغرب زمین مانند دکارت (1650م.)، اسپینوزا (1677م.)، هیوم (1776م.)، هردر (1803م.)، کانت (1804م.)، هگل (1831م.)، جرمی بنتام (1832م.)، کی‌یره کگارد (1855م.)، اگوست کنت (1857م.) از دنیا رفته بودند، جان استوارت میل در همان سال 1873م. از دنیا رفته است و داروین (1882م.) تنها نه سال و مارکس (1883م.) هم تنها ده سال پس از حاج ملادهادی سبزواری از دنیا رفته‌اند. ولی در هیچ یک از آثار او نشانی از این افراد نیست و این نکته در‌باره دیگر فیلسوفان متأخر از حاج ملاهادی سبزواری هم صدق می‌کند.

رهنامه پژوهش: تأثیر حکمت و فلسفه بر تاریخ و تمدن اسلامی از قرون ابتدایی تا کنون چه بوده و چه تأثیرات علمی، فرهنگی و اجتماعی داشته است؟

استاد: برای دست‌اندرکاران پرتلاش این فصلنامه آرزوی توفیق دارم و از زحمتی که برای رشد علمی و تقویت بینش علمی طلبه‌ها می‌کشند، صمیمانه قدرداني مي‌كنم و تلاش شما بزرگواران را به‌راستی از نقطه‌های اصلی تحول در حوزه می‌دانم. ابتدا باید تأکید کنم که رشته حقیر فلسفه نیست و به همین دلیل از قبول مصاحبه ابا داشتم ولی با توجه به تعیین تکلیفی که برای حقیر شده است، چند نکته مقدماتی را عرض می‌کنم. درباره تأثیر حکمت و فلسفه بر تمدن اسلامی، شاید مناسب باشد بحثم را در سه قسمت متفاوت عرضه کنم. ما گاهی می‌گوییم حکمت و فلسفه و مرادمان میراثی است که در این زمینه پدید آمده و کتاب‌هایی که در این زمینه تدوین شده است و مرادمان از تأثیر، سهم اینها در منظومه علمی کلیِ تمدن مسلمانان است. اگر از این زاویه نگاه کنیم و به‌خصوص اگر هر نوع بحث عقلی را در عداد این نوع مباحث بشماریم، بايد بگوييم همواره سهمي از پیدایش و رشد و تحول تمدن پیشین اسلامی، رهین فعالیت‌های عقلی مسلمانان و دستاوردهای عقلی آنان بوده است؛ یعنی اگر شما مجموعه تمدن اسلامی را به مثابه یک درخت در نظر بگیرید، شاخه‌ای از این درخت همواره مباحث عقلی و فلسفی بوده و از همان سده‌های نخستین، به‌خصوص از اواخر سده نخست هجری به این سو، رفته‌رفته بخشی از تألیفات معطوف به مباحث عقلی بوده است. به همین ترتیب که جلوتر می‌رویم، نحله‌های فکری مختلف شکل می‌گیرد. نحله‌های درون‌دینی مثل اشعری و معتزله، نحله‌های فلسفی که خاستگاه اولیه‌شان را برون‌دینی می‌دانیم و جریان‌های فلسفی متأثر از جریان‌های یونانی و از آثار کندی و فارابی و مانند آن گرفته تا نقطه اوج كه ابن‌سینا است و بعد فیلسوفانی که با مشرب‌های مشایی و اشراقی پدید آمدند، همگي بخشی از میراث تمدنی را تشکیل مي‌دهند. در اینجا هیچ بحثی نیست و کسی نمی‌تواند آن را انکار کند. شاید برخي در اطلاق اسلامیت بر این گونه فعالیتها، تأملات یا بحث‌هایی داشته باشند که آن بحث‌ها را در جاهای دیگری باید پی گرفت؛ مثلاً آيا آثار ابن‌سینا اسلامی است یا مسلمانی یا هیچ‌کدام از اینها و از رخنه میراث یونان است. اينها بحث‌هایی است که در اینجا وارد آن نمی‌شوم و نمی‌خواهم داوری کنم. اين آثار و اين سير را هر چیزی بگیرید، بخشی از میراث مسلمانان و میراث علمی مندرج در تمدن اسلامی است. در این هیچ تردیدی نیست.

فهم دوم از سؤال شما این است که مراد از تأثیر، اثرگذاری باشد؛ به این معنا که ببینیم این میراث در سمت و سو یافتن تمدن اسلامی چگونه اثر گذاشته است؛ ضمن اینکه اين را نفی نمی‌کنم که گفتمان‌های فلسفی در هر دوره از تاریخ بشر و هر جامعه‌ای كه حاکم باشند، بر جهت‌گیری علوم، اثر خاص خود را خواهند داشت؛ براي مثال وقتی گفتمان پوزیتیويستي در یک دوره حاکم باشد، همه علوم، چه طبیعی و تجربی و چه انسانی، از آن متأثر خواهند بود و اين گفتمان بر مبانی معرفت‌شناختی و روش‌شناختی اين علوم تأثیر خواهد گذاشت، به گونه‌اي كه حتی در علم تاریخ، مورخ نيز به دنبال ریشه‌های ماورایی رویدادها نخواهد بود و در عالم مادی آن را جستجو خواهد كرد؛ به این معنا هر جامعه کم و بیش چنین است و در هر جامعه‌اي می‌توانید وضعیت علمی آن جامعه را بررسی کنید و آن گفتمان علمی حاکم بر زمان مورد نظرتان را بیابید؛ آن بنیادی‌ترین گفتمان‌های اندیشه‌ای که ناظر به مباحث معرفتی و هستی‌شناختی است. مي‌توانيد آنها را بشناسید و اثرگذاری آن بر بقیه علوم را تعقیب کنید؛ لذا با توجه به اینکه در آن ادوار، تفکر فلسفی و روشهای منطقی موضوع و روش علوم را و قواعد اساسی حاکم بر آنها را تبیین می‌کرده است و یا علوم را دسته‌بندی می‌کرده است، بدون شك از این منظر تأثیر بسزایی بر شکل‌گیری علوم و به تبع آن تمدن اسلامی داشته است.

تأکید می‌کنم وقتی می‌گویم فلسفه، مشخصاً فلسفه بوعلی و فلسفه سینوی یا هر مکتب فلسفی دیگر مد‌نظرم نیست؛ اما اگر معنای وسیع کلمه مرادمان باشد، بايد بگوييم گفتمان‌های حاکم بر کل جامعه اسلامی و در همه ادوار تا پیش از رخنه مدرنیته، این بود كه عالَم را یکپارچه ببینیم و خدا را در این یکپارچگی محور بدانیم. با هر گرایش فلسفی که داشتیم، این نکته وجود داشت، اینکه مجموعه عالم را به گونه‌ای آیه بشماریم و آن را نشانه خداوند بدانيم و در هر علمی که وارد مي‌شويم وجهه حِکمی آن علم را هم مد نظر قرار دهيم. این نگاه تقریباً در همه این دوره‌ها بوده است. این را به معنای وسیع کلمه، یک مبنای فلسفی و حِکمی می‌دانم؛ اما اینکه بگوییم کدام قسمت، از اندیشه بوعلی تأثير پذيرفته يا این که انديشه فارابی یا فیلسوفان دیگر كجای این منظومه قرار گرفته است، نمي‌توان دقيق نظر داد و تأثيرها را نشان داد؛ یک نمونه جالب در این زمینه، مقدمه کتاب یاقوت حموی در جغرافیای تاریخی، يعني معجم البلدان است كه به زیبایی تمام، مبانی معرفت‌شناختی دانش جغرافیای تاریخ و انسانی را در شش فصل توضیح داده است. بنا‌بر‌این مراد من از فلسفه در اینجا همین است، یعنی یک سلسله مبانی معرفتی برآمده از قرآن و آموزه‌های اسلامی، وقتی یاقوت می‌گوید این که من جغرافی‌دان به سراغ کوه و دشت و دریا می‌روم تا آنها را بشناسم، این به خاطر توصیه قرآن است که ما را فراخوانده که این کار را انجام دهیم  این یعنی پذیرش قرآن به عنوان یک منبع اثرگذار بر قلمرو یک علم خاص. برای این نوع اثرگذاری‌های معرفتی بر قلمرو و کارکردها و جهت‌گیری‌های دانش جغرافیا مثالهای خیلی بیشتری می‌توان زد. این موضوع ویژه دانش جغرافیا نیست و در دیگر دانشها مانند طب و نجوم هم همین بحث صدق می‌کند. بنابر این برداشت دوم از پرسش شما این است که میراث فلسفی و عقلی و معرفتی برآمده از دین یک مبنا برای علوم مختلف در تمدن گذشته ما بوده است. و به این معنی بر آنها اثر گذاشته است. اگر قرار باشد روزی این مبانی برشمرده شود، این طور نیست که این مبانی مورد وفاق همه باشد؛ چه بسا کسی مبنای فلان طبیب را در بحث‌های پزشکی که مزاج‌های اربعه انسان را ادامه مثلاً عناصر اربعه طبیعت مي‌شمارد، قبول نداشته باشد؛ اما سخن در این است که چطور از یک تحلیل جهان‌شناختی یا هستی‌شناختی، برای بنیان‌گذاشتن دانش پزشکی مبنا اتخاذ می‌کند.

پس اگر اصطلاح تأثیر فلسفی را به معنای دوم بگیریم ـ اينکه فلسفه چگونه اثر گذاشت و جهت‌گیری مسلمانان را شکل داد ـ بحث را بايد دو شاخه كنيم: یک شاخه تأثیر عام و گسترده فلسفه است كه شاید غیر منقح و غیر مدون باشد. غیر مدون به این معنا که نمی‌توانیم بگوییم فلان نگاه و تحول، نتیجه افکار فلان فرد است؛ ولی می‌توان گفت مبانی معرفتی برآمده از تأملات عقلی ـ هر چند در چارچوب آموزه‌های دینی و یا سازگار با آن ـ تأثیر عامي بر علوم داشته است. اين تأثیر عمومی همان تأثير بر مبانی و مبادی عام همه علوم است که به برخی از آنها اشاره کردیم، شاید بتوان گفت این دو نکته از مهمترین این تأثیرات به حساب آید: نخست اينکه جهان هستی منظومه یکپارچه‌اي است که خداوند محور و حاکم آن است و نکته دوم اینکه این مجموعه، آیه و نشانه خداوند است. اين نگاه سبب شد مسلمانان در تحلیل مسائل علوم، به مباحث ماورایی نيز توجه خاص داشته باشند و آن را انکار نکنند؛ بنابراین حتی یک مورخ وقتی رویداد تاریخی را تحلیل می‌کند با دقت تمام همه اجزا را برمی‌شمارد؛ ولی می‌گوید اینجا خدا خواست این‌گونه شود؛ یعنی من با این داده‌های کمی و عینی بیرونی که در اختیار دارم و با این گزاره‌های تاریخی نمی‌توانم تحلیل دقیقی ارائه كنم؛ چون عنصر دیگری که عنصر ماورایی است، دخالت کرده است.

پس تأثير به این معنا را مي‌توان دنبال كرد و ادعاي آن را داشت؛ اما شاخه دیگر این بحث، این است که بگوییم فلان فلیسوف و یا نحله فلسفي دقيقاً چه تأثیری داشته است ـ مثل تأثير دکارت و مانند او در غرب ـ شاید به‌سادگی نتوانیم نظر دهيم و تأثيرات آن را بيان كنيم.

فهم سوم و قرائت سوم از تاثیر فلسفه و حکمت اين است كه بگوييم تأثیر فیلسوفان و حکیمان بر تمدن اسلامی چه بوده است. علت تردید در اثر خاص هر نحله، به همین تفسیر سوم از سؤالتان برمی‌گردد. اگر مرادمان از تمدن اسلامی، مدیریت این مجموعه پوینده و بالنده‌ای باشد که به دست مبارک پیامبر نهالش در زمین نهاده شد و به رشد و بالندگي‌اش ادامه داد، انصاف حكم مي‌كند بگوييم حکیمان و فیلسوفان نقش چشمگیری در آن نداشته‌اند؛ نه از این باب که نخواستند اثر بگذارند، بلكه از این باب که تمایلی به چنین نقشی نداشته‌اند. جامعه اسلامی را از آغاز تا به امروز عمدتاً فقها اداره كرده‌اند، حتي در محیط‌های اهل‌سنت و کمتر شیعی که به نام جامعه شیعی شکل گرفته‌اند؛ مثلاً در عصر صفویه، حاکمان وقتی جامعه را تشکیل می‌دهند، ميدان را برای فقها باز می‌کنند و به آنان مجال تحرك مي‌دهند. فیلسوفان نيز اگر در دربار شاه حضور دارند، بيشتر در حاشیه‌اند و مدیر نیستند، مانند میرفندرسکی، میرداماد و مرحوم ملاصدرا که مطرود بود. داستان حکیمان و فیلسوفان در تمدن اسلامی چنین است. مرحوم زریاب خویی در نخستین گردهمایی و همایش بین‌المللی که برای فرهنگ و تمدن اسلامی در سال 1372 برگزار شد، مقاله‌اي ارائه كردند و به نقد این باور رایج پرداختند كه وقتي جریان فلسفی در جهان اسلام تقریباً رنگ انحطاط گرفت تمدن اسلامی سیر افول گرفت. گفته می‌شود وقتي غزالي ضربه‌ای بر کمر حیات عقلی و فلسفه زد و سبب شد فلسفه به کنار رانده شود، چراغ تمدن اسلامی هم رفته رفته خاموش شد ،  ایشان در اين نقد می‌گوید فیلسوفان چه زماني حاکم بودند که با کنار راندنشان، تمدن افول کند؟ اینان هیچ‌گاه مطرح نبودند و همیشه مغضوب فقها بودند؛ فقهايي كه در جايگاه قاضی‌القضات یا حاکمان سیاسی، حکم می‌راندند. اين سخن، حرفي دقیق و قابل دفاع است. در اين معناي سوم، فیلسوفان خیلی مجال نداشتند و همیشه مطرود و حاشیه‌نشین بودند، مگر در موارد استثنا كه جریان کلی را نفی نمی‌کند؛ بنابراین سه قرائت از پرسش شما داشتم و متناسب با هر یک نکاتی را گفتم.

رهنامه پژوهش: فلسفه جنبه معرفتی و جهان‌شناختي دارد و شاید ما توقع نداشته باشیم که حکیم که فقیه نیست، بتواند حاکم و مدیر جامعه شود. به نظر مي‌رسد اگر قرار است تأثیر فیلسوفان بر تمدن اسلامی را بررسی کنیم، بهتر است ببینیم آیا باورهای ایشان درباره شناخت جهان در اذهان مردم مستقر و مستحکم شده است يا خير.

استاد: این همان برداشت دوم خواهد بود که تأثیري عمومی است. به عنوان نمونه این باور كه جهان را مي‌توان شناخت، به صورت یک پدیده عمومی وجود داشته است؛ اما درباره اينكه آیا خاستگاه آن، فلسفه بوده یا اينكه مردم مستقیماً از قرآن و آموزه‌هاي اسلامي آن را گرفته‌اند، معتقدم از آنجا كه یافته‌های فیلسوفان در این زمینه‌ها با آموزه‌هاي قرآني و روايي یکسانی دارد، نمي‌توان گفت فیلسوفان نقشي نداشته‌اند؛ چرا كه آنان نیز در این فضا حرکت می‌کردند. در این همسویی، گفتمانی ایجاد شد و این نگاه، سکه رایج و در ذهن همه بود که جهان را می‌توان شناخت و شناختی که از جهان داریم می‌تواند حجیت داشته باشد و مبنای تصمیم‌گیری‌های بعدی ما قرار گیرد.

رهنامه پژوهش: آیا شرایط امروز در جامعه ما و تمدن امروزی بشر متأثر از تمدن و فلسفه غرب است یا خير؟ اگر متأثر است، چرا جامعه ما این تاثیر را پذیرفته است؟ فلسفه غرب در بسیاری از مؤلفه‌هایش در تقابل با حکمت اسلامی است. چرا حکمت اسلامی به‌نحوی این تأثیر را نداشته است؟

استاد: این پرسش فقط به فلسفه برنمی‌گردد. این پرسش را به طور پرسش عام مي‌توان درباره وضعیت مسلمانان در برابر غربیان و وضعیت اندیشه اسلامی در برابر اندیشه‌محوری غرب مطرح کرد. پاسخ‌هایی به این پرسش داده‌اند كه بنده بنای ورود به آن و مرور آنها را ندارم. خلاصه حرف بنده این است که اندیشه اسلامی نیازمند بازخوانی مستمر است. این بازخوانی بايد معطوف به مسائل نوپدید و معطوف به اقتضائات زمان و متناسب با شرایط زمانی باشد. اگرچه مي‌گوييم آموزه‌های اسلامی فرازمانی و فرامکانی‌ و جاودانه‌اند و دین اسلام، دین خاتم است و بعد از آن، دین جدیدی عرضه نمی‌شود، ولی همه می‌دانیم شرایط بشر تغییر می‌کند. اين نشان می‌دهد دین اسلام از کلیتی برخوردار است که در مقام اجرا متناسب با جوامع مختلف به شکلهای مختلفی تحقق و عینیت بیرونی پیدا می‌کند. این تنوع شکلهای تحقق بیرونی اسلام هم در یک نگاه عرضی و هم در یک نگاه طولی صدق می‌کند. مرادم از نگاه عرضی این است که اگر فرض کنید تمام جهان مسلمان شوند، آن فهمی که در امریکای لاتین یا امریکای شمالی از اسلام پیدا خواهد شد با فهمی که ما داریم، علی‌القاعده تفاوت‌هایی خواهد داشت. منظورم پلورالیسم مذهبی نیست، بلكه مقصود اين است كه برخي مسائل براي آنان شاخص و برجسته می‌شود؛ در حالي كه ممكن است آن مسائل برای ما مطرح يا شاخص نباشد؛ براي مثال شاید برای آنان اولین سؤال این باشد که مسئله همجنس‌بازی و ازدواج همجنس‌بازان در اسلام چه حکمی دارد؛ در حالي كه اين مسئله من نیست. مرادم تنوع مسائل است نه تکثرگرایی معرفتی. حتي مي‌توان گفت اين دين خاتم در جامعه‌ای که پیشرفت خوب مادی دارد، به گونه‌اي اجرا می‌شود و در جامعه‌ای که عقب‌ماندگی فیزیکی و ظواهر مادی دارد، به گونه‌اي ديگر.

در نگاه طولی نيز همین‌طور است و همان طور که اسلام یک بار پیش از این در قلمرویی گسترده از زمین موجد و موجب شکل‌گیری یک تمدن بوده است و یک جامعه بر اساس اسلام شکل گرفته است، اکنون هم این امکان وجود دارد که یک جامعه دیگر اسلامی مبتنی بر آموزه‌های اسلامی و ان شاء الله با خلوص اسلامیت بیشتری شکل بگیرد. پس آموزه‌های اسلام از کلیتی برخوردار است و در هر دوره، متناسب با هر جامعه‌اي نيازمند بازخوانی است. شما همین حرکت امام خمینی و انقلاب اسلامي در ایران را در نظر بگيريد. اگر چنین شخصیتی در پانصد سال پیش چنين حركتي مي‌كرد، آیا الزاماً از نظامي به نام جمهوری اسلامی با این ساز و کار دفاع می‌کردند؟ علی‌القاعده خير. حتما ساز و کار دیگری مطرح می‌شد. امروز ما بايد این بازخوانی را متناسب با شرايط جدید که هنوز در دوره سلطه تمدن غربی به سر می‌بریم انجام دهيم. اصولاً نگاه متفکران ما این بوده که چیزی جز ما وجود ندارد و به ذهن کسی خطور نمی‌کرده که در جهانی که ما مسلمانان در آن زندگی می‌کنیم، گروه‌ها و مكاتب دیگر نيز حضور دارند. شکل‌‌گیری و قوت یافتن تمدن غرب تقریبا یک سره مورد غفلت کامل اندیشمندان مسلمان بود. این غفلت سبب شد تمدن غربی به راحتی قوت بگيرد و تحت تأثیر برخي اتفاقات تاریخی بر ما مسلط شود و تا اعماق زندگی ما رخنه کند و ما همچنان در غفلت بودیم و زماني به خودمان آمدیم که دیگر کار از کار گذشته بود. بنا‌بر‌این به صورت عام که به مسأله اثرپذیری از غرب نگاه کنیم، می‌بینیم که این اثرپذیری منحصر به فلسفه نیست و اگر قرار است عاملی برای این اثرپذیری برشمرده شود این عامل منحصر به فلسفه نیست. و بنده مهمترین این عوامل را غفلت ما شرقیهای مسلمان از پیدایش و رشد و سیطره جهانی تمدن غربی بعلاوه یک سلسله عوامل دیگر می‌دانم.

چندي پيش پایان‌نامه‌اي درباره نخستین مواجهه فیلسوفان معاصر ما با اندیشه‌های فلسفی غرب خواندم. در اين پايان‌نامه آمده بود، ورود و انعکاس انديشه‌هاي فلسفي غرب در آثار فلسفی ما با چند قرن فاصله رخ داده است. اين یافته دانشجو کاملا درست و نشان‌دهنده غفلت تام و تمامی است كه در ما بوده است. نحله‌اي فلسفی در نقطه‌اي از جهان پديد مي‌آيد و قوام مي‌گيرد و جامعه‌اي مبتنی بر آن ساخته می‌شود و حال آنكه ما از آن به صورت کامل غافل بودیم. اين غفلت بود تا اینکه هیچ جانبی در زندگی ما نیست مگر این که تمدن غرب به شکلی در آن حضور دارد. مرحوم حاج ملاهادی سبزواری به عنوان یکی از مشهورترین فیلسوفان معاصر و شارح آرای ملاصدرا متوفای سال 1289قمری است. این سال معادل سال 1873میلادی است. یعنی تا این تاریخ تعداد قابل توجهی از فیلسوفان معاصر و مؤثر مغرب زمین مانند دکارت (1650م.)، اسپینوزا (1677م.)، هیوم (1776م.)، هردر (1803م.)، کانت (1804م.)، هگل (1831م.)، جرمی بنتام (1832م.)، کی‌یره کگارد (1855م.)، اگوست کنت (1857م.) از دنیا رفته بودند، جان استوارت میل در همان سال 1873م. از دنیا رفته است و داروین (1882م.) تنها نه سال و مارکس (1883م.) هم تنها ده سال پس از حاج ملادهادی سبزواری از دنیا رفته‌اند. ولی در هیچ یک از آثار او نشانی از این افراد نیست و این نکته در‌باره دیگر فیلسوفان متأخر از حاج ملاهادی سبزواری هم صدق می‌کند. اين كاستي تا زمان علامه طباطبایی ادامه دارد؛ نخستین مواجهه جدی با بخشی از فلسفه غرب و مشخصاً مارکسیسم را مي‌توانيد در آثار ايشان دنبال كنيد؛ یعنی دست‌كم سه تا چهار قرن تأخير و فاصله زمانی و عقب‌ماندگی. مرادم از عدم بازخوانی به معنای عامش این بود و این موضوع در فلسفه هم کاملاً صدق می‌کند. باید اعتراف کرد امروزه نيز در نظام رایج سنتی فلسفه‌خوانی در حوزه‌های علمیه، توجه بایسته‌اي به اندیشه‌های فلسفی غیر نمي‌شود.

رهنامه پژوهش: اگر بخواهیم در شرایط کنونی از ظرفیت حکمت و فلسفه، خصوصاً از ظرفیت بحث‌های حکمت متعالیه، در تمدن اسلامی استفاده كنيم، چه کارهایی بايد انجام دهيم و چه چیزهایی را در خودمان تقویت کنیم؟

استاد: با تأکید دوباره بر این که رشته اصلی حقیر فلسفه نیست و به این سوال از منظر یک طلبه تاریخ تمدن پاسخ می‌دهم، باید عرض کنم الان سنت رایج فلسفه در حوزه علمیه، سنت صدرایی است و برای آن ساختارهای ویژه‌ای تعبیه شده است. اولاً باید از نحله‌های پیش از صدرایی حمایت کنيم تا ادامه حیات دهند؛ مثلاً مکتب سینوی یا سهروردی و غيره نیز مستقل حضور داشته باشند. شاید کسی بگوید اين مكاتب متولی ندارد؛ اما ما بايد شرایطی فراهم کنیم تا همه مکاتب احیا شوند. پيش از اين گمان مي‌كردم در قم غیر از حكمت متعالیه، مكاتب ديگر طرفدار ندارند؛ ولی متوجه شدم كم و بیش طلبه‌هایی هستند که این‌چنين گرایش‌هايي دارند.

نکته دوم آن است که آنچه ما در فضای گرایش فلسفی به‌شدت به آن نیاز داریم ـ چه گرایش پیشینی سینوی و اشراقی و چه در حکمت صدرایی که سکه رایج عمومی است ـ آن حلقه‌های وصلی است که بین بنیان‌های فلسفی و نحوه کاربست‌شان وجود دارد. اگر بخواهم تشبیه کنم بايد بگويم میراث ملاصدرا مانند زحمتی است که کشاورز در زمین کشاورزی‌اش کشیده است و گندم و عدس و ماش و غيره را تولید و اين محصولات را فراهم کرده است و اگر قرار است غذایی طبخ شود، جز با اين محصولات نمی‌شود؛ اما همه اين محصولات را همان‌طور كه هستند نمي‌توان بر سر سفره آورد. میراث‌های علمی بومی ما مانند مواد خامي چون برنج و گوسفند و… است كه نمي‌توانيم سر سفره بياوريم و بگوییم بفرمایید غذا. در واقع این مواد همه چیز هست، اما قابل خوردن نيست. اين مواد باید فراوری شودند و مراحلی را طی کنند تا آماده بهره‌گيري شوند. اینها پی ساختمان‌اند و تا ساختمان پی نداشته باشد، هیچ چیز بنا نمی‌شود. از سوي ديگر پي ساختمان به تنهايي قابل سكونت نيست و باید واسطه‌هایي بيايد تا ساختمان قابل سکونت شود.

ما در این واسطه‌ها دچار خلأ جدی هستیم. نمی‌خواهم بگویم که هیچ اراده جدی برای پر کردن این خلأ به چشم نمی‌خورد. اغراق نباید کرد. نگاه منفی هم نباید داشت. این توصيه را بارها رهبر معظم انقلاب كرده‌اند که نگاه بدبینانه خوب نیست و باید امیدوارانه نگاه کرد. من نگاهم در این وادی بدبینانه نیست؛ ولی تحلیلي واقع‌بینانه به ما مي‌گويد باید تلاش بیشتری انجام داد تا واسطه‌ها پر شود. هر اندیشمندی بايد از خود بپرسد من از حکمت ملاصدرا برای جامعه‌سازی چه مباني‌اي می‌توانم به دست بياورم و چند اصل می‌توانم استخراج کنم که بر اساس آنها فرهنگ مردم را سامان بخشم. از اين حكمت برای تنظیم رابطه معاش و معاد مردم چند نکته کاربردی می‌توانم استخراج کنم و در اختیار سیاستگزاري‌هاي اقتصادی و پیشرفت جامعه قرار دهم و بگویم بر اساس اینها عمل كنيد. این حلقه‌ها همچنان خالی است.

رهنامه پژوهش: آیا حلقه مفقوده، فلسفه مضاف و علمی است که در پی آن توليد مي‌شود؟

استاد: احسنت. قسمت عمده‌اش فلسفه‌های مضاف است اينكه فلسفه صدراییِ مضاف به تاریخ ايجاد شود يا فلسفه صدرايی مضاف به جامعه و جامعه‌شناسی یا روانشناسی و غيره. یک قسمت كار این است. قسمت ديگر هم فرایندهایی است که اصولاً یک اندیشه طی می‌کند تا به صحنه زندگی مردم بیاید. خيلي از این فرایندها به صورت صد ‌در‌صد مدیریت‌شدنی نیست و خود به خود اتفاق می‌افتد؛ اما اگر کسی از آگاهی كافي برخوردار باشد، می‌تواند بر این فرایند اثر بگذارد و مدیریت آن را به صورت نسبی در دست بگيرد.

به عنوان مثال وقتی به تمدن مغرب‌ زمین نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که مبانی اصلی این تمدن یعنی انسان‌محوری و اصالت زندگی این‌جهانی برای انسان از صدر تا ذیل زندگی غربی را فرا گرفته است؛ حتي یکی از مهارت‌هایی که در مدارس به كودكان مي‌دهند، تمرین خرید و فروش یعنی کاسبی است. بذر کسب منفعت دنيوي را از كودكي در وجود انسان مي‌كارند. بنیان و منطق و سبک زندگی غربی همین است. افراد صرفاً به دنبال منفعت دنيوي خويش‌اند. هر کاری، حتي اگر تخلف باشد، وقتي توجیه‌پذیر است كه براي شخص منفعت داشته باشد. هر نوع کار خیری نيز ممكن است کنار گذاشته شود؛ چون نفعی برای من غربی ندارد. در گذشته تمدنی ما مسلمانان، روح و اندیشه اسلامی در کشاورز، در بازرگان، در کاسب محله رخنه کرده بود؛ ولی بعد از مدرنیته نوعی آشفتگی ایجاد شد و در نوسان بین سنت و مدرنیته نتوانستیم به گذشته پایبند باشيم. اگر قرار است فلسفه نقش تمدنی داشته باشد باید در این حلقه‌های وصل اندیشه و متن زندگی هم ورود پیدا کند.

رهنامه پژوهش: درباره تأثیر تاریخ و حکمت بر یکدیگر اگر نظری دارید بفرمایید.

استاد: تأثیر فلسفه بر تاریخ طبیعتاً در ارائه اصول و بنیادهایی است که به‌خصوص در معرفت تاریخی ممکن است به کار ما آيد. برخلاف شناخت در هر دانش دیگری که به امر موجود تعلق مي‌گيرد، شناخت در تاریخ به امري معدوم تعلق مي‌گيرد؛ یعنی چیزی که گذشته است. پرسش اين است كه شناخت از معدوم چگونه محقق می‌شود. آيا چنين چيزي معنا دارد؟ آيا چیزی که نیست و تعریفش این است که گذشته است و دیگر موجود نیست، می‌تواند متعلق شناخت قرار گیرد؟ علم تاريخ و مورخ نمی‌تواند به این پرسش پاسخ دهد و اينجا است كه دانش فلسفه به کمک ما مي‌آيد و مي‌گويد شناخت به چه معنا است. این شناخت از طریق آثار و عوارض باقیمانده است. پرسش ديگر اين است كه چگونه مي‌توان از چنين شناختي دفاع کرد. یعنی چگونه می‌توان اطمینان یافت یک شناخت تاریخی صادق است یا کاذب. فلسفه در این قسمت مي‌تواند بسيار كمك کند.

رهنامه پژوهش: فرمودید فلسفه بر بنیان‌های علم تاریخ تأثیر مي‌گذارد.

استاد: فرض کنید در این باب فیلسوفان تاریخ سنتی ما مثل جیامباتیستو ویکو (1744م.) به گونه‌ای به این پرسش جواب داده‌اند و یک فیلسوف تاریخ دیگر به نام سی.بی.ین مک‌کالا بر اساس بنیان‌های معرفتی رئالیسم انتقادی به همین پرسش جواب می‌دهد، بنا‌بر‌این وقتی فلسفه در‌باره اعتبار شناخت دستاوردی دارد، این دستاورد به کار شناخت تاریخی هم می‌آید، حال بحث خرد و جزیی که مثلا تأثیر فلسفه مشاء بر معرفت تاریخی چیست یا چه می‌تواند باشد و یا تأثیر فلسفه  اشراق بر معرفت تاریخی چیست و یا چه می‌تواند باشد، شاید به کار ما در این مصاحبه نیاید و راهگشا نباشد، فکر کنم به حد همین کلی بسنده بشود کافی باشد. من و شما بر اساس نگاه‌هایی که داريم، به پرسش‌ها پاسخ مي‌دهيم و رویکردهای معرفتیِ مغرب‌زمین مثل ایدئالیسم، رئالیسم و رئالیسم انتقادی بر اساس معتقدات خودشان. فيلسوف تاريخ متأثر از مباحث فلسفي است؛ مثلاً ممكن است مورخ فقط با تکیه بر دانش تاریخ و داده‌های تاریخی نتواند درک درستی در تفسير علیت عرضه کند. فلسفه به ما یاد می‌دهد علیت چیست؛ پس مردم می‌توانند از اين فلسفه الهام بگیرند و متناسب با مشربها و مکتبهای مختلف تاریخی در مقام تحلیل یک رویداد تاریخی، روش مشخصی داشته باشند؛ مثلاً اگر قرار است روی کار آمدن صفویه را علت‌یابی بکنم، بايد درکی از علت داشته باشم و معناي علت را بفهمم و بر اساس آن، اين حادثه تاريخي را تحلیل کنم. تبیین مفهوم علت و علیت کار مورخ نیست، این کار اولا و بالذات از فیلسوف انتظار می‌رود، تأثیرات فلسفه بر تاريخ اين‌گونه است. در بحث عامه مثل فلسفه علم، ما از دانش فلسفه به چیزی به نام فلسفه علم می‌رسیم. همان‌طور كه فلسفه علم را از فلسفه به دست مي‌آوريم، می‌توانيم فلسفه تاریخ را نيز به دست آوريم؛ یا اگر بخواهیم در فضای منطق ارسطویی رایج در حوزه‌ها حرف بزنیم، بحث از این که رؤوس ثمانیه چیست کار تاریخ نیست، بلکه این بحث در منطق مطرح است ولی تطبیق یافته‌های دانش منطق در این زمینه مورد استفاده مورخ قرار می‌گیرد. به هر حال این گونه نگاه‌های فلسفی و نگاه بیرونی و نگاه درجه دو به تاریخ را مي‌توانيم از فلسفه یاد بگیریم.

تأکید می‌کنم وقتی می‌گویم فلسفه، مشخصاً فلسفه بوعلی و فلسفه سینوی یا هر مکتب فلسفی دیگر مد‌نظرم نیست؛ اما اگر معنای وسیع کلمه مرادمان باشد، بايد بگوييم گفتمان‌های حاکم بر کل جامعه اسلامی و در همه ادوار تا پیش از رخنه مدرنیته، این بود كه عالَم را یکپارچه ببینیم و خدا را در این یکپارچگی محور بدانیم.

اما درباره تأثیر تاریخ بر فلسفه بايد گفت مهم‌ترینِ آن، ارائه پرسش‌های جدید در برابر فیلسوفان است. ممكن است فیلسوفان فقط درگیر مسائل خودشان باشند؛ اما دانش تاریخ می‌تواند پرسش‌هایی را در اختیار آنان قرار دهد و از این طریق به فربهی فلسفه کمک کند. اين پرسش‌ها پرسش‌هايي است که در باب معرفت تاریخی، علیت و غيره وجود دارد و به نمونه‌هایی از آن اشاره کردم. هیچ‌یک از متون فلسفی ما مسلمانان به پرسش‌هایی که به درد مورخ بخورد، جواب نداده است؛ البته اين حرف را بايد با احتیاط علمی بيان كرد؛ ولی این حق برای من محفوظ است که این پرسش را در اختیار فیلسوف قرار بدهم و بگویم: جناب فیلسوف! شما از امکان‌پذیری شناخت حرف می‌زنید، به من بگویید شناخت تاریخی را چگونه مي‌توان مدلل و معلل ساخت؟ اصلاً آيا شناخت در تاریخ ممکن است؟ بايد گفت آن ادبیات کلی فلسفه به درد اینجا نمی‌خورد یا در باب علیت حرف‌هایی در فلسفه مي‌زنند؛ اما هيچ‌گاه علت رویدادهای تاریخی را با تکیه بر آن چه در فلسفه اسلامی در باره علیت آمده است، تحلیل نكرده‌ايم و از میزان کارآمدی آن برای تحلیل و تعلیل مباحث تاریخی آگاهی نداریم، شاید گفته شود علیت و قواعد آن یک بحث عقلی است و لذا استثناء‌پذیر نیست و همه امور را می‌توان با همین قواعد علیت تبیین و تعلیل کرد، این حرف درست است ولی در مقام کاربست علیت برای پدیده‌های تاریخی، چه بسا راه حل پرداختن به شرط لازم و کافی به جای پرداختن به علیت مناسب‌تر و راه‌گشاتر باشد. یکی از راه‌حلهای پیشنهادی فیلسوفان تاریخ همین است که به جای کوشش برای شناختن همه علل اربعه که نزد ما متعارف است و یا به جای شناختن همه علل که در کنار هم علت تامه را تشکیل می‌دهند، تنها بکوشیم شرط‌های لازم و شرطهای کافی و یا فقط شرطهای لازم را بشناسیم و اصلا سراغ دیگر موارد نرویم. بنا‌بر‌این تاریخ با طرح این پرسش در برابر فلسفه و دعوت از فلسفه برای پاسخ دادن به آن می‌تواند به فربهی فلسفه مدد رساند. پرسش‌های دقیق‌تر دیگری هست که هنوز به آنها جواب قابل اعتماد داده نشده است؛ مانند چیستی تاریخ و اين كه تاریخ چيست؟ آيا امر اعتباری است یا واقعی و اصیل؟ اگر اعتباری است، از چه نوع اعتباریات است؟ انتزاع است یا معقول ثانوی؟ پرسش ديگر اين است كه اگر تاریخ اعتباری باشد، آيا جامعه هم اعتباری خواهد بود یا نه. آیا الزاماً بین اعتقاد به اصالت جامعه و اصالت تاریخ تلازم وجود دارد یا می‌شود درباره جامعه قائل به اصالت بود، ولی درباره تاریخ قائل به اعتباريت بود؟

این بحث‌ها فوق‌العاده مهم است. تاریخ در اینجا به‌شدت به مفهوم زمان پیوند می‌خورد. فیلسوفان مسلمان بحث حرکت و زمان را در سطح خرد مطرح كرده‌اند و به مسائلی مانند مفهوم زمان تاریخی اصلا نپرداخته‌اند و گشودن دریچه‌ای به سوی این بحثها از جمله خدمت‌های تاریخ به فلسفه است.

نکته دیگری كه در زمینه کمک تاریخ به فلسفه می‌توان مطرح کرد توجه دادن به این نکته است که گفته مي‌شود تاریخ بهترین کارگاه آزمون اندیشه‌ها است. درستی اندیشه‌ها در بستر تاریخ باید آزموده شود. مثلاً درباره تعریفی که شما از عصمت معصوم علیه السلام ارائه می‌کنید، اگر مثال نقض تاریخی پيدا شود، آن هم نه يك مثال بلكه چندين مثال، بدون شك انديشه شما به چالش جدی كشيده مي‌شود. در اين‌گونه موارد اندیشه‌های فلسفی در بستر تاریخ نمی‌توانند خودشان را با استثنائات حفظ کنند، بلكه اعتبارشان را از دست مي‌دهند. به این معنا تاریخ می‌تواند محلی برای آزمودن درستی پاره‌ای از اندیشه‌های کلامی باشد.

آخرین نکته‌ای که باید ذکر کرد کمک تاریخ به درک تاریخی مسائل فلسفی است. تاریخ می‌تواند با ارائه روشهای تاریخی‌نگری به فیلسوفان کمک کند که در نگاهی درون‌علمی سیر تحول مسائل فلسفه و عوامل مؤثر بر آن را بررسی کنند.

رهنامه پژوهش: از شما تشکر می‌کنم.

استاد: بنده هم از لطف و حوصله شما تشکر می‌کنم.

پاسخ دهید: