969 بازدید
علم نحو مانند هر علم ديگري، داراي منابع، روشها و ادلهاي براي تقعيد و تنقيح قواعد زبان عرب است که به نام «اصول النحو» در کتب ادبيات عربي، به آن پرداخته شده است. اعتبارسنجي اين ادله و روشها، که گاهي از آن به منابع نحوي ياد ميشود، در اين مقاله نقد و بررسي ميشود.
درباره تعداد ادله نحوي در کتب اصول النحو، اختلاف است، ولي بنا بر کتاب الاقتراح سيوطي،[1] ميتوان به سه منبع مشهور در اثبات و نفي قواعد کلام عربي اشاره کرد که عبارتند از:
1ـ سماع که شامل قرآن کريم، حديث نبوي و شعر و نثر عربي، قبل از بعثت و در زمان پيامبر اسلام (ص) است؛
2ـ اجماع که همان توافق نحويان بصره و کوفه بر يک استعمال و يک ضابطه است؛
3ـ قياس که همان معيارهاي مستنبطه از جزئيات کلام عرب است که قابل تعميم به موارد ديگر است؛
4ـ استصحاب الحال که همان ابقاي حال لفظ بر اصل خود است، مگر اينکه دليلي برخلاف آن يافت شود.
هر يک از اين منابع قابل بحث و بررسي است، ولي در مجموع، منبع قرآن کريم و احاديث رسول خدا (ص)، بالاترين نمونه متون فصيح و بليغ عربي به شمار ميرود که پذيرفته شده است. از اين رو، درباره اعتبارسنجي آنان بحثي نخواهيم داشت، اما تنها چيزي که درباره منبع قرآني بايد گفت، اين است که آيا همه قرائات قرآني يا دستکم هفت قرائت معروف نيز حجت هستند يا نه! به نظر ما، همان-گونه که پاسخ مثبت دادن به اين سؤال براي اهل تسنن بسيار راحت است، به همان نحو، پاسخ منفي دادن به آن براي شيعه چندان راحت نيست؛ چرا که در اين زمينه اختلافاتي وجود دارد که در حال حاضر توافق اکثريت شيعه بر قبول حداقلي قرائات قرآن است، مانند مالک و ملک در سوره حمد يا چهار وجه در کفواً در سوره اخلاص، که بيشتر فقهاي ما در رسالههاي خود به آن اشاره ميکنند، اما در باب اعتبارسنجي احاديث پيامبر اسلام (ص) و باب مرجعيت نحوي، بيگمان آنچه معتبر و مستند بوده و منقول بالمعني نباشد، پذيرفتني خواهد بود. البته ابن مالک، نحوي معروف، درباره تثبيت اين موضوع در تاريخ نحو، سهم به سزايي دارد و پس از او اين امر با جديت بيشتري ادامه يافت.
«شعر» منبع مهمي است که از قديم به چالش کشيده، و در سالهاي بعد، درباره آن بيشترين نقد و بررسي، انجام شده است. متأسفانه نحات به شعر بيشتر رجوع کردهاند. اين در حالي است که ثروت عظيم قرآني در کنارشان بوده و از آن کمتر استفاده کردند.
عبدالجبار علوان النايلة، در کتاب «الشواهد و الاستشهاد في النحو»، مباحث ارزندهاي را در باب دلايل استشهاد نحات به شعر و نقد و بررسي آن، ارائه کرده است. وي چنين آماري ميدهد که الکتاب سيبويه، شامل 1050 شاهد شعري است، در حالي که کمتر از 400 آيه قرآني در آن به عنوان شاهد ذکر شده است يا کتاب «المقتضب» از ابوالعباس مبرّد، که پس از الکتاب سيويه قرار دارد، 561 شاهد شعري دارد، در حالي که شواهد قرآني آن به مراتب کمتر است.
همينطور کتابهاي «حلية المقصود في المقصور و الممدود» و «شرح القصائد السبع الطوال»، از ابوالبرکات انباري که مقدار آيات استشهادي آنها به مراتب از اشعار عربي کمتر است.
به راستي چرا نحات اين همه به اشعار اعتماد ميکردند؟ پاسخ اين سؤال فقط به آنچه آقاي علوان نايله گفته است، محدود نمي شود. وي ميگويد: شعر در نزد عرب منزلت عظيمي داشته و در همه مجالس و محافل ورد زبان آنان، بوده و سبب ديگر، کمبود متون نثري عربي بود؛ چرا که از عصر جاهليت، متن نثري قابل توجهي گزارش نشده است،[2] اما به نظر ما، دليل مهم ديگري که جنبه سياسي و اعتقادي دارد، در اين زمينه اثرگذار بوده که برادران اهل تسنن با وجود اشاره يا تصريح به آن، متأسفانه آن را به تقليل در استشهادات قرآنيه، ربط نميدهند!
موضوع از اين قرار است که در لابهلاي تاريخ، گزارشهايي نقل شده است که پس از رسول خدا (ص)، کساني که به باور خود، سکاندار جامعه اسلامي (مانند خليفه دوم) و راهنماي معرفت ديني (مانند ابن عباس) بودهاند، به دليل ناآگاهي از مفاهيم اصيل قرآني و بستن باب مدينة العلم، يعني امام علي (ع)، نميتوانستند به سؤالات مردم بر پايه آموزه قرآني پاسخ دهند. از اين رو، به اندوختههاي سابق خود؛ يعني اشعار و فرهنگ ادبي عرب پناه ميبردند و در پرتوي آنها، به گمان خود کار علمي انجام ميدادند و اشکالات را برطرف ميکردند. براي نمونه، در اين زمينه به چند قطعه تاريخي اشاره ميکنيم:
«حارث گويد: در هنگام خلافت عمر با گروه همراه او که مهاجرين و انصار بودند، براي حج به سوي مکه ميرفتيم که عمر با يک بيت شعر، مشغول آواز خواندن شد. ناگهان يک مرد عراقي که تنها فرد عراقي کاروان بود، به عمر گفت: اي امير مؤمنان، اين شعرها را کسي غير از تو بايد بخواند، نه تو!
عمر از گفته او بسيار خجل شد و از شدت شرم اسبش را هِي کرد و از ما فاصله گرفت، به طوري که از کاروان ناپديد شد».[3]
خانم دکتر ابتسام مرهون الصفّار، در کتاب خود از اين واضحتر بيان ميکند: «عبارت الشعر ديوان العرب، بر زبان بسياري از صحابه پيامبر (ص) جاري شده است و عمر به ابوموسي اشعري نوشت: به اطرافيانت دستور بده، شعر بياموزند؛ زيرا شعر انسان را به اخلاقيات عاليه ميرساند! و شايد بهترين مثال در اين زمينه روايت فرزدق باشد که گويد در کودکي شعري ساختم و پدرم مرا نزد امام علي بن ابيطالب برد و گفت: اين پسرِ من شاعر است. اگر ميتواني شعرش را بشنو! امام پاسخ داد: به او قرآن بياموز! فرزدق نيز مشغول يادگيري قرآن گرديد، به طوري که زنجيري به خود بسته بود که از قرآن به چيز ديگري سرگرم نگردد تا آن را حفظ نمايد و سپس زنجير را بگشايد…».[4]
منبع قرآن کریم و احادیث رسول خدا (ص)، بالاترین نمونه متون فصیح و بلیغ عربی به شمار می رود که پذیرفته شده است.
اين مطالب غبار گرفته در تاريخ به خوبي نشان ميدهد که روش امام علي (ع) بر اساس استناد به شعر عربي نبوده و تأکيد ايشان روي قرآن کريم بوده است، اما براي من معلوم نشد که چرا خانم ابتسام مرهون، تعبير «بهترين مثال» را آورده و از اين نقل تاريخي مهم، برداشت معکوسي داشته و گمان کرده که امام علي (ع) نيز مانند عمر علاقهمند به شعر بوده است!
تا آنجا که کتب تاريخي به ما نشان ميدهد، عمر و ابن عباس، چهرههايي هستند که درباره فهم الفاظ قرآن کريم در بسياري از موارد به مردم آدرس نادرست داده و آنان را به اشتباه انداختهاند. اين دو تن در کشف معاني الفاظ قرآن کريم، بر روي ديوان اشعار عرب تأکيد فراواني داشتند و هر گاه در برخي کلمات و تعبيرات قرآن با مشکلي روبهرو ميشدند، ميکوشيدند که از طريق شعري جاهلي يا پرسيدن از عربي بدوي، مشکلشان را حل کنند!
گفتني است که بارها اين دو، مشکلاتشان را از امام علي (ع) پرسيده و نزد او شاگردي کردهاند. جمله عمر درباره هراس از فقدان امام علي (ع) در معضلات پيچيده، به گونهاي معروف گشته که به ضربالمثل رايج عربي تبديل شده است: «قضيةٌ و لا ابا حَسَنٍ لها».[5]
سلقاني در کتاب خود از يکي از کتب تاريخي، داستاني از شبنشيني اين دو فرد ذکر کرده است که آنان تا طلوع فجر با همديگر به شعرخواني پرداختند![6] سپس سلقاني ادامه ميدهد که عمر خيلي از نابغة ـ که شاعر جاهلي است ـ خوشش ميآمد و ابيات او را که از حفظ داشت، گزينش مي-کرد و براي بعضيها ميخواند.
«عمر شعر را ميستود و ميگفت: شعر بيشترين چيزي است که از کلام عرب باقي مانده است که به وسيله آن خشمها تسکين داده شده و فتنهها فروکش ميکند و مردم به وسيله آن در محافل اجتماعي، حاجات خود را برطرف ميکنند و به مستمندان کمک ميشود».[7]
دکتر سلقاني، حکايت جالبي را نقل ميکند که ناخواسته راه عمر و راه امام علي (ع) را در جدي گرفتن ادبيات شعري نشان مي-دهد. ابو محجنِ شاعر، از نومسلماناني بود که در ايام جاهليت شرابخوار بود.
وي پس از اسلام آوردن، اشعاري در وصف شراب دارد که براي او دردسرساز شده بود. اين در حالي است که شراب نمينوشيد و فقط حرفش را ميزد. در يکي از روزها، سرگرم سرودن شعري غمانگيز درباره فقدان شراب بود که عمر سر رسيد. او چنين ميگفت:
و انِّي لذو صبرٍ و قد ماتَ اِخوتِي
و لستُ عن الصَّهباءِ يوماً بِصابِر
رَمـاها اميرُ المؤمنـين بحَتفِـها
فَخُلّانُها يَبکونَ حـَولَ المَعاصِـر[8]
عمر به او گفت: بالاخره درونت را آشکار کردي! اينک به خاطر پافشاري بر شرابخواري، تو را عقوبت بيشتري خواهم کرد.
امام علي (ع) به مخالفت با عمر برخاست و فرمود: روا نيست کسي را که فقط حرفي را ميزند و ميگويد: فلان کار را ميکنم، در حالي که نکرده است، مجازات کني؛ چرا که خدا درباره شعرا فرموده است: آنان کساني هستند که ميگويند چيزهايي را که انجامش نميدهند[9]
از سخن پاياني امام علي (ع) به خوبي ميتوان فهميد که حضرت، شعر را چندان جدي نميگرفت، برخلاف عمر که فکر ميکرد شعر آنقدر واقعي و ارزشمند است که بايد آن را در احکام حقوقي، به عنوان اعتراف به جرم تلقي کند.
دکتر سلقاني در فصل سوم کتابش به عنوان «الشعر في العصر الاموي» مطلب بسيار ارزندهاي را بيان ميکند که بنياميه براي سرگرم کردن رقباي سياسي خود شيوههاي گوناگوني به کار ميبردند که از جمله ترويج شعر غنايي و هجايي بود. معاويه از راه ترويج خوشگذراني و آوازهخواني در بين جوانان بني هاشم، شعر غنايي و غزلهاي عاشقانه را در منطقه حجاز نشر داد. کما اينکه با ايجاد تعصب قبيلهاي در عراق، شعر هجايي را زنده کرد و مردم را به آنها مشغول ساخت. از اين رو، بني اميه در شعر، زبانزد شده و عرب، طايفه قريش را در همه چيز، به جز در شعر برتر ميدانستند، اما با سياستهاي ضد فرهنگي معاويه، شاعران غزلسراي برجستهاي از ميان قريش مثل عمر بن ابي ربيعه، حارث بن خالد، عرجي، ابودهبل و مانند آنها پديد آمدند، به گونهاي که مردم، قريش را در شعر نيز برتر دانستند، تا جايي که روزي، سکينه، دختر امام حسين (ع) که شعرشناس نقادي بود، به يکي از علماي سرشناس آن زمان که معروف به صلاح و تقوا بود، ولي شعر عاشقانهاي سروده بود، فرمود: آيا واقعاً اين شعرها را خودت گفتهاي؟
او پاسخ داد: آري.
خانم سکينه به شکل اعتراض و موعظه به او فرمود: «هنّ حرائر إن کان خرج هذا من قلب سليم قط؛[10] يعني سوگندي ميخورم که اگر راست نبود، کنيزانم آزاد باشند که اين اشعار هوسبازانه از قلب سالمي نتراويده است، بلکه قلبت بيمار است.
دکتر سلقاني مطلب بسيار عبرتآموزي را درباره ابن عباس نقل ميکند که کاملاً نظريه ما را در بياعتنايي اهل بيت (ع)، به اشعار عرب، به ويژه براي اثبات علوم ادبي اسلامي، ثابت ميکند. وي در اين باره چنين ميگويد: «ابن عباس براي استراحت و رفع خستگي از جلسات فقهي و تفسيري خود، به شنيدن اشعار ابن ابي ربيعه پناه ميبرد، به طوري که نافع بن ازرق او را بر اين روش سرزنش کرده و به او ميگفت: تو را به خدا اي ابن عباس! ما به هنگام سوار شدن بر شتران از مناطق دور، به پهلوي آنان ميکوبيم که زودتر حرکت کنند تا به تو برسيم و از تو درباره حلال و حرام بپرسيم، اما تو حوصله ما را نداري، ولي اين پسر بچه خوشگذران (يعني عمر بن ربيعه) برايت اشعار عاشقانه ميسرايد و تو آنها را حفظ ميکني؟!
همچنين برخي ياران ابن عباسوي را درباره حفظ اين گونه اشعار، سرزنش ميکردند، اما ابن عباس در پاسخ آنان ميگفت: ما اين گونه اشعار را خوب و بامزه مييابيم».[11]
در کتب لغت و علوم القرآن ثبت شده است که ابن عباس در ماجراي سؤالات متعددي که «نافع» از او ميکند، تماماً با شعر به او جواب داد.[12]
در نهجالبلاغه و الدرالمنثور ميبينيم که در بحران خوارج، امام علي (ع) آنگاه که ابن عباس را براي مذاکره با آنها ميفرستد، به ابن عباس سفارش عجيبي ميکند که حاکي از ضعف ابن عباس در مباحث تفسيري است. حضرت به او ميفرمايد: «با خوارج به وسيله قرآن بحث نکن! چرا که قرآن، محتمل وجوه گوناگون است و خوارج ميتوانند بحث را کش بدهند يا آن را بپيچانند، بلکه با آنها به وسيله سنت رسول خدا (ص) بحث کن که امر واضح و مسلّمي است و نميتوانند در برابر آن موضع چندگانه بگيرند».
اين سفارش نشاندهنده مظلوميت و مجهوليت قرآن در آن عصر است و نيز بيانگر اين است که ابن عباس در امر سنت و حديث ماهرتر بوده است، اما برخلاف آنچه مشهور شده که وي استاد تفسير بوده، نشان ميدهد ابن عباس چندان بر اثبات وجوه خاص قرآني مسلط نبوده و قادر به آوردن قرائن محکم از قرآن براي تعيين مراد، نبوده است. آيا يکي از دلايل اين بياعتمادي به وي نميتواند همين تمسک افراطي ابن عباس به شعر عرب باشد که در نظر شريف امام علي (ع)، نميتوانست دردي را از مسلمين دوا کند؟
با اين وضعيت، چهطور ميتوان به شعر به عنوان منبعي اصلي در فهم الفاظ و معاني قرآن يا قواعد عربي اعتماد کرد؟ با وجود اجماع همگاني بر اينکه مولا علي (ع)، واضع و مخترع نحوست، آيا بهتر نيست از واضع اول آن ياد بگيريم که روي اشعار عرب حساب جدي باز نکنيم؟
امام علی (ع) فرمود: روا نیست کسی را که فقط حرفی را می زند و می گوید: فلان کار را می کنم در حالی که نکرده است مجازات کنی؛ چرا که خدا درباره شعرا فرموده است: آنان کسانی هستند که می گویند چیزهایی را که انجامش نمی دهند.
اينجاست که به عمق ديدگاه علماي اصول فقه شيعه پي ميبريم که به حجيت قول لغوي، که غالباً مبتني بر اشعار عرب است، همواره اشکال داشتند. بنابراين، ما در استخراج قواعد نحو و تبيين لغات قرآن، که مبتني بر اشعار عرب باشد، چندان خوشبين نبوديم و انفتاحي عمل نميکنيم، بلکه بايد انسدادي باشيم؛ يعني به ظن مطلق و مطلق ظن تکيه کنيم و با تجميع قرائن، معاني لغات را از لغتشناسان بپذيريم، کما اينکه در باب قواعد نحوي، به اشعار عرب التزامي نداريم و برعکس آنچه نحويان از ديدن اشعار جاهليت، مشعوف ميشوند و گمان ميکنند توانستهاند قواعد مهمي از زبان عربي را شناسايي کنند، ما معتقديم دقيقاً زبان عربي از نزول قرآن کريم، آغاز ميشود و رسميت مييابد.
پی نوشت ها:
[1]. براي توضيح بيشتر و مقايسه با مباحث لغوي جديد ميتوان به کتاب «النحو العربي اصوله و اسسه و قضاياه و کتبه» از دکتر محمد ابراهيم عبادة رجوع کرد. (مکتبة الآداب، 2009 م ـ ط 1)
[2]. ابراهيم سامرائي، دراسات في اللغة، ص 26.
[3]. يوسف قرضاوي، فقه الغناء و الموسيقي في ضوء القرآن و السنة، ص 96، 2001 م، ط 1، مکتبة وهبة: (قال الحارث بن عبيد الله بن عياش انه کان يسير مع عمر بن الخطاب في طريق مکة في خلافته و معه المهاجرون و الانصار فترنم عمر ببيت فقال له رجل من اهل العراق ليس معه عراقي غيره: فَليَقُلها غيرُک يا اميرالمؤمنين! فاستحيا عمر و ضرب راحلته حتي انقطعت من الموکب.)
[4]. ابتسام مرهون الصفار، اثر القرآن فيالادب العربي في القرن الاول الهجري، ص 4، دار الرسالة بغداد، 1974 م ـ ط 1.
فقد وردت عبارة «الشعر ديوان العرب» علي لسان اکثر من صحابي. (العمدة لابن رشيق، تحقيق محمد محيالدين عبدالحميد، ج 1، ص 30؛ طبقات القراء، ج 1، ص 426؛ الاتقان، ج 1، ص 119؛ المزهر، ج 2، ص 470 و کتب عُمر الي ابي موسي الاشعري: مُر مَن قِبَلَک بتعلم الشعر فانه يدل علي معالي الاخلاق (العمدة، ج 1، ص 28) و لعل خير مثال في هذا المجال ما يروي عن الفرزدق من انه نظم الشعر و هو صغير فجاء به ابوه الي الامام علي بن ابي طالب و قال له: ان ابني هذا شاعر فاسمع منه فاجابه الامام: علمه القرآن! فلما کبر الفرزدق تعلمه و هو مقيد لئلا يلهو عنه. (ديوان الفرزدق، ج 1، ص 5؛ المستطرف، ج 1، ص 21) در ادامه ميگويد: «و في خبر آخر أن البعيث ضج الي الفرزدق حين هجاه جرير يستنصره علي قول الشعر فوجد الفرزدق مقيداً نفسه لانه آلي يميناً ان لا يفکّ قيده حتي يقرأ القرآن کله و يتعلمه…».
[5]. مرحوم معرفت، التمهيد، ج 9، ص 188.
[6]. مصادر اللغة، عبدالحميد السلقاني، ص 252، به نقل از الاغاني، ج 10، ص 290 (و يحکي ابن عباس: خرجت مع عمر في اول غزوة غزاها فقال لي ذات ليلة: يا ابن عباس أنشدني لشاعر الشعراء. قلت: من هو يا اميرالمؤمنين؟ قال: ابن ابي سلمي فأنشدني له، فأنشدتُه له حتي برق الفجر.)
[7]. همان، ص 235. (و يصف الشعر فيقول: الشعر جزل من کلام العرب يسکن به الغيظ و تطفأ به الثائرة و يتبلغ به القوم في ناديهم و يعطي به السائل.)
[8]. شگفتا که بر مرگ برادارانم صبر ميکنم، اما بر دوري شراب، حتي يک روز هم صبر نميکنم.
هر چند با تيـرحکم خليـفه، شراب مرد، اما دوستان شراب، اطراف وسايل شرابسازي ميگريند.
[9]. همان، ص 260. «فقال عمر: قد ابديت ما في نفسک و لازيدنک عقوبة لاصرارک علي شرب الخمر فعارضه علي عليه السلام قائلاً لعمر: ما يجوز ان تعاقب رجلاً قال لافعلن و هو لم يفعل و قد قال الله في الشعراء (و انهم يقولون ما لا يفعلون.)
[10]. همان، ص 278 تا 281. «و کان ابن عباس يستريح من مجلس الفقه و التفسير الي سماع شعر ابن ابي ربيعة و…».
[11]. همان، ص 281.
[12]. اتقان، ج 1، ص 113؛ اقبال شرقاوي، مقدمه معجم المعاجم.
