1374 بازدید مقاله حاضر، برگرفته از کتاب «حوزه و روحانیت از دیدگاه شهید مطهری»، نوشته «داوود شهرویی» است. در بخشی از این کتاب، به نواقص حوزه از دیدگاه شهید مطهری پرداخته شده و از آثار مختلف استاد، این موارد را برشمرده است. جالب توجه اینکه هر چند این سخنان در چند دهه قبل بیان شده است، اکنون برای حوزهها بسیار مفید است و این نشاندهنده نگاه بلند استاد بوده است.
طلبههای علوم دینی کنکور ورودی ندارند، از اینرو ممکن است کسی به این مکان مقدّس وارد شود که شایستگی آن را ندارد؛ از طرف دیگر چون سنجشی در کار نیست، طلبهها در بالا رفتن از کتاب پایینتر به بالاتر آزادند و بدیهی است که بسیار اتفاق میافتد، افرادی پیش از آنکه مراتب پایینتر را طی کنند، گامهای بلند بر میدارند؛ در نتیجه از تحصیل باز میمانند و دلسرد میشوند.[1]
طلبهها استعدادیابی نمیشوند؛ در نتیجه ممکن است کسی که استعداد فقاهت، تبلیغ، تاریخ، تفسیر یا غیره را دارد، در رشتهای تحصیل کند که استعداد آن را ندارد و از وجودش استفاده کامل نشود.
اخیراً رشتههای تحصیلی علوم دینی بسیار محدود شده، همه رشتهها در فقاهت هضم میشود؛ خود فقه هم صد سال است که از تکامل باز ایستاده است.
یکی از نواقص دستگاه روحانیت، آزادی بیحدّ و حصر در پوشیدن لباس روحانیت است. روحانیها رفته رفته از نظر لباس با دیگران متفاوت شده و لباس مخصوص پیدا کردهاند؛ همانگونه که نظامیان و برخی اصناف دیگر لباس مخصوص دارند.
در تشکیلات روحانی، بر خلاف دیگر تشکیلات، هر کس می تواند بدون هیچ مشکلی از لباس مخصوص آن استفاده کند. بسیارند افرادی که نه علم دارند و نه ایمان و تنها به منظور استفاده از مزایای این لباس، ملبّس می شوند و موجب آبروریزی می گردند.
در تشکیلات روحانی، بر خلاف دیگر تشکیلات، هر کس میتواند بدون هیچ مشکلی از لباس مخصوص آن استفاده کند. بسیارند افرادی که نه علم دارند و نه ایمان و تنها به منظور استفاده از مزایای این لباس، ملبّس میشوند و موجب آبروریزی میگردند.
در حوزههای علوم دینی ادبیات عرب خوانده میشود، امّا با شیوه نادرست. در نتیجه طلبههای علوم دینی، پس از سالها تحصیل ادبیات عرب، با آنکه قواعد زبان عرب را یاد میگیرند، خود زبان عرب را یاد نمیگیرند؛ نه میتوانند با آن تکلّم کنند؛ نه میتوانند از عربی فصیح استفاده کنند و نه به عربی فصیح بنویسند.
افراط در مباحثه و شیوع علم اصول، با وجود اینکه قدرت و هوشیاری اندیشه را بالا میبرد، نقص هم دارد و آن این است که طرز تفکر طلبهها را از واقعبینی در مسائل اجتماعی دور میکند؛ با توجه به اینکه منطق تعقلی هم به قدر کافی تحصیل و تدریس نمیشود، روشنفکری طلبهها بیشتر جنبه جدلی و بحثی پیدا میکند و این، بزرگترین عاملی است که سبب میشود طلبهها در مسائل اجتماعی، واقعبینی نداشته باشند.
مهمترین نقصی که در دستگاه رهبری دینی امروز به وجود آمده، مربوط به بودجه، معاش، نظام مالی و شیوه ارتزاق روحانیون است.[2]
اجتهاد تقلید نیست!
[اجتهاد به طور اجمالی، به معنای صاحبنظر شدن در امر دین است. ولی صاحبنظر بودن و اِعمال نظر کردن در امور دینی، از نظر ما که شیعه هستیم دو جور است: مشروع و ممنوع؛ همانطور که تقلید هم بر دو قسم مشروع و ممنوع است.[3]
روحانی عوام زده چاره ای ندارد جز اینکه هر وقت خواست مسئله ای اجتماعی را بازگو کند، به دنبال مسائل سطحی و غیر اصولی برود و از مسائل اصولی صرف نظر کند یا طوری این مسائل را بیان کند که ـ با کمال تأسف ـ اسلام نسخ شده است و بدین وسیله زبان دشمنان اسلام را درازتر می کند.
زمانی مرحوم آقای حجت درباره اجتهاد حرف خوبی زد؛ گفت: اجتهاد واقعی این است که وقتی یک مسئله جدید که انسان هیچ سابقة ذهنی ندارد و در هیچ کتابی طرح نشده به او عرضه شد، فوراً بتواند اصول را به طور درست تطبیق کند و استنتاج نماید. در غیر این صورت اگر انسان مسائل را از «جواهر» یاد گرفته باشد و بگوید: من فهمیدم که صاحب «جواهر» چنین میگوید و من هم نظر او را انتخاب میکنم، این اجتهاد نیست؛ همین کاری که خیلیها میکنند. اجتهاد، ابتکار است و اینکه انسان خودش ردّ فرع بر اصل بکند. بنابراین مجتهد واقعی در هر علمی همینطور است. همیشه مجتهدها عدهای از مقلّدها هستند! مقلّدهایی در سطح بالاتر. شما میبینید در هر چند قرن یک نفر پیدا میشود که اصولی را تغییر میدهد و اصول دیگری به جای آن میآورد و قواعد تازهای [ابداع میکند]. بعد همه مجتهدها از او پیروی میکنند. پس مجتهد اصلی همان یکی است و بقیه، مقلّدهایی به صورت مجتهد هستند که از این مقلّدهای معمولی، کمی بالاترند. مجتهد واقعی در هر علمی همین جور است. در ادبیات این جور است. در فلسفه و منطق اینجور است. در فقه و اصول اینجور است. در فیزیک و ریاضیات این جور است. شما میبینید در فیزیک، یک نفر میآید که مکتب فیزیکی میآورد، بعد تمام فیزیکدانان پیرو او میشوند. کسی که مکتب جدید و پذیرفته شدهای میآورد و افکار دیگر را تابع فکر خودش میکند، مجتهد واقعی است.[4]
عوامزدگی
جامعه در بسیاری از حالات، مانند فرد است؛ از آن جمله آفتزدگی است. البته آفت اجتماع متناسب و مخصوص به خود اجتماع است. هر جامعهای نیز نوعی آفت مخصوص به خود دارد. آفتی که جامعه طلبههای ما را فلج کرده و از پا در آورده است، «عوامزدگی» است. عوامزدگی از سیلزدگی، زلزلهزدگی و مار و عقربزدگی بالاتر است. این آفت بزرگ معلول نظام مالی ماست.
طلبههای ما در اثر آفت عوامزدگی نمیتوانند پیشرو باشند و جلو قافله حرکت کنند و به معنای واقعی کلمه، هادی قافله باشند. مجبورند همیشه در عقب قافله حرکت کنند. خاصیت عوام این است که همیشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته، پیمان بستهاند و حق و باطل را تمیز نمیدهند. عوام هر تازهای را بدعت یا هوا و هوس میخوانند. ناموس خلقت و مقتضای فطرت و طبیعت را نمیشناسند و از اینرو، با هر نوی مخالفت میکنند و طرفدار حفظ وضع موجودند. ما امروز میبینیم که توده عوام جامعه به مسائلی جدی، از نوع توزیع عادلانه ثروت و عدالت اجتماعی، تعلیمات عمومی، حاکمیت ملّی و امثال اینها که پیوند ناگسستنی با اسلام دارد و اسلام است که این حقایق را مطرح کرده و مدافع آنهاست، به گونهای نگاه میکنند که گویا یک هوس کودکانه است.
روحانی عوامزده چارهای ندارد جز اینکه هر وقت خواست مسئلهای اجتماعی را بازگو کند، به دنبال مسائل سطحی و غیراصولی برود و از مسائل اصولی صرفنظر کند یا طوری این مسائل را بیان کند که ـ با کمال تأسف ـ اسلام نسخ شده است و بدین وسیله زبان دشمنان اسلام را درازتر میکند.
افسوس که این آفت بزرگ دست و پاها را بسته است، وگرنه معلوم میشد که اسلام در هر عصر و زمانی تازه است: «لاینفی عجائبه و لاینقضی غرائبه»؛ معلوم میشد که حتی عمیقترین سیستمهای اجتماعی قرن ما نمیتوانند با آنچه اسلام آورده است، رقابت کنند.
زهد در اسلام قوت و قدرت روحی است. با این قوت و قدرت روحی، مال و ثروت دنیا که قدرت دیگری است، نه تنها به شما صدمه نمی زند، بلکه در خدمت شما قرار می گیرد.
روحانی عوامزده ما چارهای ندارد، جز اینکه همواره سکوت را بر منطق و سکون را بر تحرّک و نفی را بر اثبات ترجیح دهد؛ زیرا موافق طبیعت عوام است.
حکومت عوام، منشأ رواج بیاندازه ریا، تظاهر، کتمان حقایق، آرایش قیافه و انتشار القاب بالابلند در جامعه روحانیت ما شده که در دنیا بینظیر است. حکومت عوام است که طلبههای آزادمردان و اصلاحطلبان ما را دل خون کرده و میکند.
در سالهای اول رهبری مرحوم «آیتالله آقای بروجردی اعلی الله مقامه» یک روز ضمن درس فقه، حدیثی خوانده شد که در این حدیث از حضرت صادق (ع) سؤالی میکنند و ایشان جوابی میدهند. شخصی به آن حضرت میگوید: قبلاً همین مسئله از پدر شما امام باقر (ع) سؤال شده است و ایشان طور دیگر جواب دادهاند؛ کدام درست است؟ حضرت صادق (ع) در جواب فرمودند: آنچه پدرم گفته، درست است. بعد اضافه کردند:
«انّ الشّیعه اتوا ابی مسترشدین فافتاهم بمرّ الحقّ و أتونی شکاکاً فافتیتهم بالتقیه».
یعنی شیعیان آن وقت که سراغ پدرم میآمدند با خلوص نیت میآمدند و قصدشان این بود که ببینند حقیقت چیست و بروند عمل کنند. او هم عین حقیقت را به آنها میگفت. ولی اینها که از من سؤال میکنند، قصدشان هدایت یافتن و عمل کردن نیست. میخواهند ببینند از من چه میشنوند و بسا هست که هر چه از من میشنوند، به این طرف و آن طرف بازگو میکنند و فتنه به پا میکنند. من ناچارم که با تقیه به آنها جواب بدهم.
چون این حدیث بیانگر تقیه از خود شیعه بود، نه از مخالفان شیعه، فرصتی به دست آن مرحوم داد که درد دل خود را بگوید. ایشان گفتند: «تعجب ندارد. تقیه از خودمانی بهتر و بالاتر است. من خودم در اول مرجعیت عامّه گمان میکردم، از من استنباط است و از مردم، عمل کردن هر چه فتوا بدهم گمان میکردم، مردم عمل میکنند. ولی در جریان بعضی فتواها (که بر خلاف ذوق و سلیقه عوام بود) دیدم اینطور نیست».
البته نوع تقیهای که در متن حدیث است با نوع تقیهای که ایشان فرمودند، یکی نیست و دو نوع است؛ آن نوع تقیه که در حدیث است، به محیط روحانی ما اختصاص ندارد، بلکه در همه جای دنیا معمول و اجتنابناپذیر است. ولی نوع تقیهای که در محیط روحانی ما معمول است، ویژه تشکیلات ماست که اخیراً پیدا شده است؛ ایشان هم به یک مناسبت کوچکی، درد دل کردند.
مرحوم «آیتالله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی اعلی الله مقامه» مؤسس حوزة علمیه قم، به فکر افتادند که عدهای از طلبهها را به زبان خارجی و بعضی علوم مقدماتی دیگر مجهّز کنند تا بتوانند اسلام را در محیطهای تحصیلکرده جدید، بلکه در کشورهای خارجی تبلیغ کنند؛ وقتی این خبر منتشر شد، گروهی از عوام به قم رفتند و گفتند: این پولی که ما به عنوان سهم امام میدهیم، برای این نیست که طلبهها زبان کفّار را یاد بگیرند و اگر این وضع ادامه پیدا کند، ما به شما سهم امام نخواهیم داد! آن مرحوم دید که ادامه این کار موجب انحلال حوزه علمیه و خراب شدن اساس کار است؛ در نتیجه از هدف عالی خود صرفنظر کرد.
چند سال پیش، در زمان رهبری و ریاست «مرحوم آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی» ـ اعلی الله مقامه ـ عده در خور توجهی از علما و فضلای مشهور نجف که در زمان حاضر مرجع تقلیدند، جلسه گرفتند و پس از مشورت و همفکری، خواستند برنامه دروس طلبهها را تغییر دهند و نیازهای روز مسلمانان را در نظر بگیرند؛ به ویژه مسائلی که جزء اصول عقاید مسلمانان است، جزء برنامه درسی طلبهها قرار دهند و خلاصه حوزه نجف را از انحصار فقاهت و رساله عملیهنویسی خارج کنند. خبر به گوش مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی رسید. ایشان که از جریان مرحوم آیتالله حائری بودند پیغام دادند که تا من زنده هستم کسی حق ندارد دست به ترکیب این حوزه بزند و اضافه کردند: سهم امامی که به طلبهها داده میشود، فقط برای فقه و اصول است، نه چیز دیگر. با این توضیح معلوم شد که چرا شخصیتهای برجسته ما همین که روی کار میآیند، در انجام دادن برنامههای خود عاجزند. چرا حوزههای علمیه ما از صورت دانشگاه به صورت «دانشکده فقه» در آمده است. چرا علما و فضلای ما همین که معروف شدند، اگر معلومات دیگری غیر از فقه و اصول دارند، روی آنها را میپوشانند و منکر آنها میشوند. چرا بیکاره و علف هرزه در محیط مقدس روحانی ما زیاد است، به طوری که یک زعیم روحانی، مجبور است برای آب دادن یک گل، خارها و علف هرزههای زیادی را آب بدهد. چرا در محیط روحانی و دینی ما سکوت و سکون و مردهوشی بر تحرّک و زندهصفتی ترجیح دارد. چرا آزادی اندیشه و عقیده در میان ما کمتر وجود دارد. چرا برنامه درسی طلبهها براساس نیازهای روز تنظیم نمیشود. چرا روحانیون ما به جای آنکه پیشرو، پیشتاز و هدایتکننده جامعه باشند، همیشه از دنبال قافله حرکت میکنند.
[یکی از آفات حوزه این است که ملاک، زیاد استاد دیدن و زیاد شاگردی کردن است. شاید به طور قطع بتوان گفت این اشکال فقط دامنگیر حوزه است. در مراکز علمی دیگر بر عکس است. آن چیزی که تمجید میشود، ابتکار فردی است و همین باعث رشد علوم دیگر شده است. حال ببینیم نظر استاد در اینباره چیست]
ملاک، زیاد استاد دیدن نیست
در میان استادهای ما افرادی با ابتکار بودند که زیاد معلم ندیده بودند. «شیخ انصاری» که یکی از مبتکرترین فقهای صد و پنجاه سال اخیر است، از تمام علمای امروزی کمتر استاد دیده بود؛ یعنی دورة استاد دیدنش بسیار کم بود. طلبهای[5] بود که رفت نجف و زمان کمی در محضر استادان آنجا بود. بعد خودش راه افتاد دنبال استادهای مختلف رفت مشهد و مدتی در آنجا ماند. اما خیلی نپسندید. به تهران آمد، ولی تهران هم خیلی نماند. سپس به اصفهان رفت. او در آنجا کمی بیشتر از شهرهای قبلی ماند. «آقا سید محمد باقر حجتالاسلام»، در این شهر معلّم «رجال» بود. در فنّ «رجال» چیزهایی یاد گرفت. بعد به کاشان رفت و سه سال در آنجا ماند. نراقیها کاشان بودند. آنجا بیشتر از همه جا ماند؛ یعنی همة دورة شاگردی او به ده سال هم نرسید. در صورتی که دیگران بیست سال، بیست و پنج سال یا سی سال معلّم دیدهاند. از «آقای بروجردی» ایراد میگرفتند که کم استاد دیده است، اما از نظر ما همین مطلب حُسن ایشان بود. البته ایشان کم استاد ندیده بود؛ ده دوازده سال نزد استادهای درجه اول شاگردی کرده بود؛ یعنی هفت هشت سال نجف و سه چهار سال اصفهان. البته ولی نجفیها قبول نمیکردند و میگفتند که او استاد کم دیده و مثلاً باید سی سال استاد دیده باشد. ولی به همین دلیل که کمتر استاد دیده بود، ابتکارش از اغلب علمای آنجا بیشتر بود؛ یعنی مسائلی را میگفت که خودش فکر میکرد. مجال فکر کردن داشت.[6]
زهد منفی در طلبهها
ما زاهدی هستیم که همیشه از قدرت اقتصادی و ثروت دوری گزیدهایم. بعضی ضعف را انتخاب کردهایم. مردمی که پول و ثروت نداشته باشند، مسلّم است کاری را که از اقتصاد ساخته است، نمیتوانند انجام بدهند و باید دست گدایی پیش دیگران دراز کنند. از ناحیة روحی هم اتفاقاً ضعیف هستیم؛ زیرا وقتی خودمان را تربیت میکنیم که مثلاً با دور ماندن از مال دنیا زاهد شویم. زمانی که دنیا به به گونهای روی میآورد، اختیار از ما بیرون میرود. میبینیم نه از ناحیة روحی قوی هستیم، نه از ناحیة اقتصادی. پس زهد در اسلام قوّت و قدرت روحی است. با این قوّت و قدرت روحی، مال و ثروت دنیا که قدرت دیگری است، نه تنها به شما صدمه نمیزند، بلکه در خدمت شما قرار میگیرد.
گاهی اوقات ژست ها سخن می گویند. راه رفتن انسان سخن می گوید. طرز حرف زدنش حرف دیگری می زند… اگر یک روحانی برای خودش قیافه و هیکلی بسازد، بر خلاف آنچه عادت و معمول است؛ یعنی عمامه را بزرگ و ریش را دراز کند، عصا و ردایی با هیمنه و شکوه خاص به دست و دوش بگیرد؛ این ژست و قیافه خودش حرف می زند. می گوید به من احترام بگذارید، راه را برایم باز کنید. مؤدب بایستید، دست مرا ببوسید.
کسانی که به امام صادق (ع) اعتراض کردند، فلسفة زهد را نفهمیده بودند. خیال میکردند که علی (ع) طرفدار این بوده که انسان باید در همه شرایط با لباس مندرس زندگی کند و نان جو بخورد. اما نفهمیده بودند که نان جو خوردن چیست. امام صادق (ع) برای اینها تشریح کرد تا بفهمند که چرا علی (ع) زاهد بود. برای اینکه میخواست انسان باشد. علی (ع) زاهدی نبود که یک گوشه افتاده باشد و اسم انزوا را زهد بگذارد.[7]
روحانینما و ژست
… گاهی اوقات ژستها سخن میگویند. راه رفتن انسان سخن میگوید. طرز حرف زدنش حرف دیگری میزند… . اگر یک روحانی برای خودش قیافه و هیکلی بسازد، برخلاف آنچه عادت و معمول است؛ یعنی عمامه را بزرگ و ریش را دراز کند، عصا و ردائی با هیمنه و شکوه خاص به دست و دوش بگیرد؛ این ژست و قیافه خودش حرف میزند. میگوید به من احترام بگذارید، راه را برایم باز کنید. مؤدب بایستید. دست مرا ببوسید.[8]
آینده امیدبخش
اگر بخواست خدا مشکل مالی سازمان روحانیت ما حل گردد، نواقص دیگر هم به دنبال آن حل خواهد شد. اگر ما دست به کار نشویم، روزگار خواهد شد. چیزی که بسیار مایة امیدواری است، وجود شخصیتهای لایق، مخلص و اصلاحطلب در میان همة طبقات روحانیون ماست؛ از طراز اول و مراجع تقلید و خطبای درجه اول گرفته تا طلبههای جوان.
آنچه در این مقاله گفته شد، به معنای این نیست که در افراد روحانی ما نسبت به طبقات دیگر، کمبود هست. بلکه خود این مقاله دلیل این است که نویسنده هر انتظار اصلاحی دارد، از این سلسلة جلیله است. منظور نویسنده این است که با سازماندهی درست به روحانیت، دست شخصیتهای لایق و برجسته ما بازتر شود و راه عملی شدن هدفهای مقدس آنها فراهم گردد.
به نظر نویسنده، مادامی که اصلاح اساسی صورت نگرفته، وظیفة افراد اصلاحطلب این است که زندگی خود را از طریق یک شغل و حرفه که ضمناً کمتر وقت آنها را بگیرد، تأمین و از دسترنج خود زندگی کنند تا بتوانند آزاد فکر کنند و آزاد بگویند و از یک سنگر آزاد، از اسلام حمایت کنند و مقدمات یک اصلاح اساسی را فراهم نمایند.
روحانیون بزرگ ما باید به این نکته توجه کنند که بقا و دوام روحانیت و موجودیت اسلام در این کشور به این است که رهبران دین، ابتکار اصلاحات عمیقی را که امروز ضروری تشخیص داده میشود، در دست بگیرند. امروز آنها در مقابل ملتی نیمهبیدار قرار گرفتهاند که روز به روز بیدارتر میشوند. انتظاراتی که نسل امروز از روحانیت و اسلام دارد، غیر از انتظاراتی است که نسلهای گذشته داشتهاند و بیشتر این انتظارات، مشروع و به جاست. اگر روحانیت ما هر چه زودتر نجنبد و گریبان خود را از چنگال عوام خلاص و قوای خود را جمع و جور نکند و روشنبینانه گام برندارد، خطر بزرگی از ناحیه رجال اصلاحطلب بیعلاقه به دین، متوجهاش خواهد شد.
امروز ملت اسلام، به ویژه ملت شیعه، تشنة اصلاحات نابسامانیهاست و فردا تشنهتر خواهد شد؛ ملتی است که نسبت به ملتهای دیگر احساس عقبماندگی میکند و سعی دارد به آنها برسد. از طرفی زیادند مدعیان اصلاحطلبی که بیشترشان علاقهای به دین ندارند و در کمین احساسات نو و بلند نسل امروزند؛ اگر اسلام و روحانیت به نیازها، خواستهها و احساسات بلند این ملت، پاسخ مثبت ندهند، به سوی آن قبلههای نوظهور متوجه خواهند شد. فکر کنید: آیا اگر این افراد سنگر اصلاحات را اشغال کنند، موجودیت اسلام و روحانیت به خطر نخواهد افتاد؟
اما اگر بنا شود به حول و قوه الهی سر و سامانی به روحانیت ما داده شود، باید بر چه اساس و با چه برنامهای صورت بگیرد؟ باید اندیشمندان قوم بنشینند و از جنبه برنامههای تحصیلی؛ روش، شیوه اداره و قسمتهای دیگر کار برنامهریزی کنند.
من خودم میدانم که گروهی این افکار و این آرزوها را بیهوده و غیر عملی میدانند؛ به عقیده آنها سر و سامان دادن به سازمان روحانیت در این عصر و زمان، چیزی شبیه زنده کردن مرده و دست کم نجات دادن یک بیمار محکوم به مرگ است.
اما من درست در نقطه مقابل فکر میکنم. روحانیت را از لحاظ هسته اصلی زندهترین دستگاهها میدانم؛ عقیده دارم فقط غل و زنجیرهایی به دست و پای این موجود زنده و فعال بسته شده و باید او را از قیدها و زنجیرها آزاد کرد.
من این عقیده را از مطالعاتی که درباره اسلام و معارف غنی آن دارم و از اطلاعاتی که درباره شخصیتهای لایق این دستگاه دارم، الهام گرفتهام. بنابراین، نه تنها اصلاح این دستگاه را دور از ذهن و غیر عملی نمیدانم، بلکه کاملاً نزدیک و امکانپذیر میدانم.[9] «انّهم یرونه بعیداً و نریه قریباً».
تأثیر جهانبینی فقیه در فتواهایش
کار فقیه و مجتهد استنباط و استخراج احکام است. امّا اطلاع و احاطه او به موضوعات و به اصطلاح، طرز جهانبینیاش، در فتواهای او زیاد تأثیر دارد. فقیه باید احاطه کامل به موضوعاتی داشته باشد که برای آن موضوعات، فتوا می دهد. اگر دو فقیه را با هم مقایسه کنیم که یکی همیشه گوشه خانه یا مدرسه بوده و دیگری وارد جریانات زندگی بوده است، در این صورت، هر دو فقیه به یک شیوه از ادله شرعی استنباط نمیکنند.
چیزی که بسیار مایه امیدواری است، وجود شخصیت های لایق، مخلص و اصلاح طلب در میان همه طبقات روحانیون ماست؛ از طراز اول و مراجع تقلید و خطبای درجه اول گرفته تا طلبه های جوان.
فرض کنید: یک نفر در شهر تهران بزرگ شده باشد یا در شهر دیگری مثل تهران که در آنجا آب کُر و جاری فراوان است؛ حوضها، آبانبارها و نهرها هست و همین شخص فقیه، بخواهد در احکام طهارت و نجاست فتوا بدهد. این شخص با سوابق زندگی شخصی خود، وقتی به اخبار و روایات طهارت و نجاست مراجعه کند، طوری استنباط میکند که خیلی مقرون به احتیاط باشد یا لازم شود که انسان از خیلی چیزها اجتناب کند. ولی اگر همین شخص سفری به زیارت خانه خدا برود و وضع طهارت، نجاست و بیآبی را در آنجا ببیند، نظرش در باب طهارت و نجاست فرق میکند؛ یعنی بعد از این مسافرت، اگر به اخبار و روایات طهارت و نجاست مراجعه کند، آن اخبار برای او مفهوم دیگری دارد.
اگر کسی فتواهای فقها را با یکدیگر مقایسه کند و در ضمن به احوال شخصی و طرز تفکر آنها در مسائل زندگی توجه کند، میبیند که چگونه سوابق ذهنی یک فقیه و اطلاعات خارجی او از دنیای خارج، در فتواهایش تأثیر داشته است؛ به طوری که فتوای عرب، بوی عرب میدهد و فتوای عجم، بوی عجم؛ فتوای دهاتی بوی دهاتی میدهد و فتوای شهری، بوی شهری.
این دین، دین خاتم است و به زمان یا منطقه معینی اختصاص ندارد؛ مربوط به همه منطقهها و زمانهاست. دینی است که برای نظام زندگی و پیشرفت زندگی بشر آمده است. پس چگونه ممکن است فقیهی از نظامات و جریانات طبیعی بیخبر باشد، به تکامل و پیشرفت زندگی ایمان نداشته باشد و آنگاه بتواند دستورهای عالی و مترقی این دین حنیف را که برای همین نظامات آمده و ضامن هدایت این جریانها و تحولات و پیشرفتهاست، به طور کامل و درست استنباط کند.[10]
پی نوشت ها:
[1]. ابتدا به حول و قوة پروردگار اکنون حوزههای علمیه این اشکال را مرتفع کردهاند.
[2]. مجموعه مقالات، ص 103 و 104.
[3]. ده گفتار، ص 76.
[4]. تعلیم و تربیت، ص 24 و 25.
[5]. حدوداً 20 ـ 21 ساله بودند.
[6]. تعلیم و تربیت، ص 23 و 24.
[7]. حق و باطل، ص 128 و 129.
[8]. مسألة حجاب، ص 86 . متأسفانه این اشکال در این زمان شدیدتر هم شده است.
[9]. مجموعه مقالات، ص 116 و 118.
[10]. ده گفتار، ص 100 و 101.
