922 بازدید شکي نيست که علم کلام ـ بسان علوم ديگر ـ در طول تاريخ خود تطوراتي را پشت سر گذاشته و مسائل جديدي را در دامان خود پرورش داده است. ماهيت و رسالت علم کلام ايجاب ميکند که متحول و پويا باشد تا بتواند پاسخگوي پرسشها و شبهات و اشکالات جديد در زمينه عقايد ديني باشد و بدين طريق به مهمترين رسالت خود جامه عمل پوشاند.
تطور علم کلام و طرح مسائل جديد کلامي
شکي نيست که علم کلام ـ بسان علوم ديگر ـ در طول تاريخ خود تطوراتي را پشت سر گذاشته و مسائل جديدي را در دامان خود پرورش داده است. ماهيت و رسالت علم کلام ايجاب ميکند که متحول و پويا باشد تا بتواند پاسخگوي پرسشها و شبهات و اشکالات جديد در زمينه عقايد ديني باشد و بدين طريق به مهمترين رسالت خود جامه عمل پوشاند.
کلام جديد يا مسائل جديد کلامي
تحول و پويايي علم کلام ـ چنانکه برخي توهم کردهاند ـ به اين معنا نيست که ماهيت اين علم متحول گرديده، و علم کلام جديدي با موضوع و غايت ديگري پديد آمده است. موضوع و غايت علم کلام هر چه هست ثابت و باقي است، حتي روشهاي کلي بحثهاي کلامي نيز ثابت ميباشند. يعني متکلم نسبت به اهداف ويژه خود يکي از روشهاي استدلال را که در علم منطق بيان شده است بکار ميگيرد، و اين امري است که متکلمان قديم و جديد نسبت به آن يکسان ميباشند.
مقصود از تحول و پويايي علم کلام اين است که متکلم مسائل جديد کلامي را به خوبي بشناسد و با بهرهگيري از روشهاي مناسب به بررسي آنها بپردازد. بديهي است انجام اين مقصود آگاهيهاي بسياري را در زمينههاي مختلف طلب ميکند، و چه بسا در پاسخگويي به يک مسأله کلامي بهرهگيري از علوم تجربي، نقشي تعيينکننده ايفا نمايد، ولي نبايد فراموش کرد که آگاهي نسبت به مباني ديني و اصول عقلي، تحت هيچ شرايطي تغيير نميکنند و از دست مايههاي ضروري براي هر متکلمي در هر دوره و عصري ميباشد.
آگاهترين فرد به مسائل علمي، هر گاه از مباني ديني و عقلي بي اطلاع باشد، هرگز نميتواند عهده دار ايفاي رسالت کلامي گردد. و بالعکس، هر گاه کسي به مباني ديني و عقلي آگاهي لازم داشته باشد، هر مسأله جديد کلامي که به او عرضه گردد و بر ماهيت آن مسأله به خوبي واقف گردد، از حل آن عاجز نخواهد ماند، ليکن براي آنکه بتواند معرفت خود را به ديگران منتقل نمايد و سخن او براي مخاطبان قابل فهم باشد، ناگزير بايد با زبان مخاطبان سخن بگويد، و هر گاه مخاطبان کساني باشند که با قوانين و اصطلاحات علمي جديد آشنايي دارند، موفقيت متکلم در گرو آگاهي به آن قوانين و اصطلاحات است.
از اينجا ميتوان به راز موفقيت متکلماني چون علامه طباطبايي و استاد مطهري پي برد، زيرا آنان در عين آگاهي کافي نسبت به مباني ديني و اصول فلسفي و عقلي، اولا: مسائل جديد کلامي را به خوبي ميشناختند، و ثانيا: ميکوشيدند تا با زبان مخاطبان خود ـ که عمدتا تحصيلکرده ها و دانشگاهيان بودند ـ سخن بگويند.
در اين مورد هيچ ضرورتي وجود ندارد که ما اصطلاحات شناخته شده ديني يا فلسفي را برداشته و اصطلاحات جديد علمي را جايگزين آنها کنيم، بلکه ميتوان همان اصطلاحات را بکار برد و در توضيح آنها از اصطلاحات جديد بهره گرفت، و بسيار ساده انديشانه است که گمان شود صرفا با تبديل اصطلاحات ميتوان به مشکلات جديد کلامي پاسخ داد، بدون اينکه با مباني ديني و عقلي آشنايي کافي داشت.
بنابراين مجموعه معرفتهاي لازم براي متکلم ديني دو گونه است:
1ـ معرفتهاي ثابت که عبارتند از:
الف ـ آشنايي کافي نسبت به مباني ديني که از طريق قرآن و حديث بدست ميآيد.
ب ـ آشنايي با مباني عقلي و فلسفي.
ج ـ آشنايي با روشهاي مختلف استدلال از جنبه صورت و ماده.
2ـ معرفتهاي متحول که عبارتند از:
الف ـ شناخت مسائل کلامي هر زمان.
ب ـ آگاهي به زبان و اصطلاحات مخاطبان.
اين دو امر است که متحول بوده و به کلام رنگ تحول و تطور ميدهد، يعني در زمانهاي مختلف، مسائل گوناگوني مطرح ميشود. و چون اين مسائل از طرف افراد مختلف با فرهنگها و زبانها و اصطلاحات گوناگون مطرح ميشود، پاسخگويي به آنها در گرو دو آگاهي جديد است، يکي شناخت ماهيت آن مسأله، و ديگري آگاهي بر زبان خاص مخاطب.
البته بايد توجه داشت که چون گاهي مسائل جديد مبتني بر مباني علمي و فلسفي نوين ميباشند، شناخت آن مسائل متوقف بر شناخت مباني آنها است. و حقيقت کلام جديد نيز چيزي جز اين آگاهيهاي جديد براي پاسخگويي به مسائل نوين کلامي نيست.
معناي کلام جديد ـ چنانکه برخي تصور کرده اند «1» ـ اين نيست که ما يکباره همه قواعد و مسائل فلسفي و کلامي گذشته را کنار گذاشته و قواعد و مسائل جديدي را متناسب با فلسفه هاي جديد پايه گذاري کنيم.
مقصود از تحول و پویایی علم کلام این است که متکلم مسائل جدید کلامی را به خوبی بشناسد و با بهره گیری از روشهای مناسب به بررسی آنها بپردازد.
به کدام ملاک و معيار ميتوان اين چنين داوري نمود؟ آيا هر چه متعلق به گذشته است نادرست و بي ارزش، و هر چه متعلق به امروز است صحيح و معتبر است؟ اين نظريه جز بر پايه نگرش تاريخي به حقايق علمي که از ويژگيهاي ماترياليسم ديالکتيک ميباشد، قابل توجيه نيست. حقايق علمي را نميتوان با پارامتر تاريخ ارزيابي نمود. اگر واقعبينانه به منابع کلامي متقدمان مراجعه کنيم، حقايق استوار بسياري را خواهيم يافت که بر پايه آنها ميتوان به پارهاي از مشکلات کلامي امروز نيز پاسخ داد. بايد مباني کلامي را از مسائل کلامي تفکيک نمود، آنچه تحول و تغير در آن امري اجتنابناپذير است، مسائل کلامي است نه مباني کلامي.
علل تطور در علم کلام
تا اينجا با حقيقت تطور در علم کلام آشنا شديم و دانستيم که اين تطور در ناحيه موضوع، غايت يا اسلوب بحثهاي کلامي نيست، بلکه مربوط به مسائل کلامي است که با گذشت زمان و تحت شرايط مختلف متطور گرديده و پيوسته مسائل جديدي فراروي متکلم قرار ميدهد، و چون مسائل ياد شده گاهي ناشي از مباني جديد علمي و فلسفي ميباشد، از اين رو هم شناخت آنها و هم پاسخگويي به آنها، منوط به آشنايي متکلم با آن مباني جديد علمي و فلسفي ميباشد. اينک علل تطورات کلامي را به اجمال مورد بررسي قرار ميدهيم. در اين باره نيز آراء مختلفي ابراز شده است، برخي بر اين عقيدهاند که بسط و گسترش علم کلام معلول بسط و گسترش فلسفه بوده است. «2» برخي نيز تکامل علوم غير ديني را عامل تعيينکننده براي ايجاد پرسشهاي جديد در ذهن بشر دانسته که آن پرسشها دين را به پاسخگويي فرا ميخوانند و در نتيجه مايه تحول علوم ديني (و از آن جمله علم کلام) ميگردند. دو نظريه مزبور گرچه في الجمله صحيح ميباشند، ولي بالجمله قابل قبول نيستند، زيرا نه چنانکه در نظريه نخست آمده است همه تطورات کلامي ناشي از تحولات فلسفي است، و نه آن گونه که در نظريه دوم آمده است، تکامل هر علمي موجب طرح سؤال جديدي در زمينه دين ميباشد تا در نتيجه در سر نوشت معرفتهاي ديني تأثير گذارد. بنابراين کليت و عموميت هيچ يک از آن دو پذيرفته نيست، بلکه سخن صحيح اين است که در عين اينکه برخي از مسائل کلامي تحت تأثير مسائل فلسفي قرار گرفته و از اين جهت تطوراتي در مسائل کلامي رخ داده است، و نيز برخي از آراء علمي نيز در سرنوشت معرفتهاي ديني و کلامي تأثير نهاده و سبب تحول آنها شده است، ولي پارهاي از تحولات کلامي معلول هيچ يک از دو عامل مزبور نيست بلکه معلول يک رشته تحولات اجتماعي و سياسي بوده است.
اينک براي اثبات اين مدعا در سه بخش به ذکر نمونههايي از تطورات کلامي که معلول عوامل سه گانه مزبور بوده است ميپردازيم.
تطورات کلامي قبل از عصر ترجمه
گرچه نهضت ترجمه کتابهاي غير ديني به زبان عربي از اوايل دوره عباسيان(عصر منصور)آغاز گرديد، «4» ولي تا زمان مأمون(195 ـ 218)چيزي از آثار فلسفي ترجمه نشده است. «5» بنابراين ترجمه و نفوذ آراء فلسفي در دنياي اسلام و آشنايي متکلمان با آن به اوايل قرن سوم هجري باز ميگردد. بر اين اساس تطورات کلامي که در قرن اول و دوم رخ داد ناشي از نفوذ آراء فلسفي نبوده است.
اکنون نمونههايي از مسائل کلامي که در اين دوره مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است را با اشاره به عوامل پيدايش آنها يادآور ميشويم.
1ـ جواز يا امتناع نسخ
در نخستين سالهاي پس از هجرت پيامبر اکرم (ص)به مدينه(ماه هفدهم)حادثه مهمي در تاريخ اسلام رخ داد و آن تحويل قبله از بيتالمقدس به جانب مکه معظمه بود. اين رخداد اجتماعي ـ ديني بحث و گفتگوي کلامي را ميان يهود و پيامبر گرامي (ص)پديد آورد، و آن بحث درباره نسخ شرايع آسماني و احکام الهي بود که يهود آن را امري غير ممکن باطل ميدانست و پيامبر اکرم(ص)مدافع جواز درستي آن بود.
مهمترين انگيزه مخالفان، دفاع از حقانيت آيين خود بود. زيرا با فرض امتناع نسخ، شريعت موسي و آيين يهود، همچنان استوار و پابرجا باقي ميماند. يهوديان با استناد به اينکه تشريع الهي داراي ملاکاتي تغيير ناپذير است، نسخ و تبديل آن را محال ميدانستند. پاسخ پيامبر اکرم به آنان اين بود که ملاکات احکام الهي همان مصالح مکلفان ميباشد. که ممکن است در شرايط مختلف متفاوت و متغير باشد، و در نتيجه لازمه علم و حکمت الهي اين است که آن احکام نيز متغير گردند. «6»
2ـ مسأله خلافت و امامت
نخستين مسألهاي که پس از رحلت پيامبر(ص) مورد بحث و گفتگو قرار گرفت، مسأله خلافت و امامت بود، اگر چه اهل سنت اين مسأله را در شمار مسائل اعتقادي و کلامي نميدانند «7» ولي اماميه برآنند که مسأله مزبور منصبي است الهي و تداوم راه رسالت و نبوت ميباشد و بدين جهت صبغه اعتقادي و کلامي دارد.
مهمترين عامل پيدايش اين بحث و اختلاف نظر در ميان مسلمانان را ميتوان تعصبات قومي دانست که علي رغم کوششهاي پيامبر(ص) براي از بين بردن آن، هنوز بقايايي از آن در وجود برخي از مسلمانان ديده ميشد، که نتيجه آن ماجراي سقيفه و اختلاف در مسأله امامت و خلافت گرديد.
3ـ قضا و قدر الهي
از مراجعه به تاريخ اسلام بدست ميآيد که مسأله قضا و قدر الهي يکي از با سابقهترين مسائل کلامي است که پس از مسأله امامت، توجه مسلمانان را به خود جلب کرده است. و برداشت جبرگرايانهاي که اکثريت مسلمانان از اين مسأله داشتند، موجب شده تا دانشمندان صحابه و در رأس آنان علي(ع)به تبيين و تفسير صحيح آن بپردازند. «8»
پيدايش اين بحث نيز معلول هيچ عامل خارجي نبوده است، بلکه وجود آيات و روايات مربوط به قضا و قدر، از يک سوي، و مجبور بودن انسان در اذهان عاميانه از سوي ديگر، موجب طرح بحث مزبور گرديده است. چنانکه اين مطلب از مراجعه به روايات و گزارشهاي تاريخي مربوط به اين بحث به خوبي استفاده ميشود.
4ـ حکم مرتکبان کباير
حکم مرتکبان گناهان کبيره، مسأله کلامي ديگري بود که در حدود نيمه قرن اول هجري در دنياي اسلام مطرح گرديد. ريشه تاريخي اين مسأله به ماجراي حکميت و ظهور خوارج باز ميگردد. آنان مرتکبان گناهان کبيره را مشرک و قتل آنان را واجب ميدانستند.
اين عقيده خشن، عکس العمل متفکران اسلامي را برانگيخت، و موجب پيدايش عقايد گوناگوني در اين باره شد. عقيده مورد قبول اکثريت مسلمانان اين بود که مرتکبان کباير مؤمن ولي فاسق ميباشند، حسن بصري (م 110 هـ ـ ) و طرفداران وي آنان را منافق ميناميدند و واصل بن عطا(م 131 ه ـ )و پيروان او که بعدا به معتزله معروف شدند، ارتکاب گناه کبيره را منزلتي ميان اسلام و شرک دانستند، و اين عقيده يکي از اصول پنجگانه مکتب کلامي آنان قرار گرفت. «9» اين بحث کلامي متأثر از هيچ عامل خارجي نبوده، بلکه زمينه پيدايش آن ظهور افکار و عقايد خوارج بود که معلول کج فهمي و تفسير نادرست آيات قرآني بود، چنانکه امام علي(ع) خطاب به آنان فرمود: «انتم معاشر اخفاء الهام، سفهاء الاحلام». «10» : شما جمعيتي سفيه و سبک عقل ميباشيد.
5ـ اراده الهي و افعال ناروا
قضا، قدر و اراده ازلي خداوند، از دو نظر مورد بحث و گفتگو قرار داشت، يکي از جنبه اختيار و آزادي انسان، ـ که قبلا به آن اشاره شد ـ و ديگري از جنبه عدل الهي و چگونگي استناد افعال ناروا به خداوند، زيرا لازمه عموميت قضا و قدر الهي اين است که افعال ناروايي که از انسان سر ميزند نيز مشمول آن باشد، و لازمه آن، استناد قبايح به خداوند است. و اين بااصل عدل و تنزه خداوند از زشتيها منافات دارد. در اين باره سه نظريه پديد آمد:
الف. نظريه قدريه: و آن اينکه قضا، قدر و اراده ازلي خداوند در مورد افعال نارواي انسان و غير انسان تخصيص ميخورد، چنانکه حسن بصري ميگفت: «کل شي به قضاء من اللّه و قدره الا المعاصي» «11» همه چيز به قضا و قدر الهي واقع ميشود مگر گناهان. اين نظريه بعدها مورد قبول معتزله قرار گرفت.
ب. اهل حديث و ظاهرگرايان: که معتقدند هيچ نيک و بدي نيست، مگر اينکه متعلق قضا و قدر الهي ميباشد و اين امر با عدل الهي نيز منافات ندارد، زيرا آنچه خداوند انجام ميدهد نيکو است. و نيز حسن و قبح از افعال الهي انتزاع ميگردد، و عقل را نميرسد که از پيش خود کارهايي را پسنديده و کارهايي را ناپسند بداند و بر آن اساس درباره افعال الهي داوري نمايد. اين نظريه بعدا مورد قبول اشاعره واقع شد. «12»
مقصود از اختلافی بودن مسائلی مثل حدوث و قدم زمانی عالم، اثبات و نفی عقول منجرده، تفسیر قدرت و اختیار خداوند و … میان فلاسفه و متکلمان این نیست که در همه آنها، عموم فلاسفه یا عموم متکلمان متفق الرأی می باشند. بلکه مقصود این است که رأی مشهور میان دو گروه با یکدیگر مخالف است. هر چند در پاره ای از آنها میان خود فلاسفه و خود متکلمان نیز اختلافاتی به چشم می خورد.
ج. مکتب اهلبيت (ع): ويژگي مکتب اهل بيت در همه مسائل طريقه«امر بين الامرين»ميباشد. در اين مسأله نيز هيچ يک از دو نظريه ياد شده را صحيح ندانسته، قضا و قدر تکويني را از قضا و قدر تشريعي تفکيک نموده است. بنابراين اگر چه از نظر تکويني هيچ پديدهاي خارج از قضا و قدر خداوند نيست، ولي قبح و زشتي اعمال نارواي بندگان مستند به او نميباشد، زيرا افعال ياد شده با ويژگي قبح و زشتي متعلق قضا و قدر خداوند نيستند. به دليل اينکه او از کارهاي ناروا نهي کرده و بر آن وعيد عذاب داده است. «13»
6ـ صفات خداوند
بحث پيرامون صفات خداوند از مباحث ديرينه در علم کلام ميباشد، اين بحث در جهان اسلام بيش از هر بحث ديگري جلب توجه کرده است. تا آنجا که منشأ پيدايش فرقههاي مختلفي چون: مشبهه، صفاتيه، معطّله، مؤوّله، و مفوّضه گرديده است. صفات خداوند از دو جنبه مورد بحث قرار گرفته، يکي چگونگي تحقق صفات الهي، که از اين نظر دو عقيده مشهور مثبتان و نافيان صفات زايد بر ذات پديد آمد، و ديگري تفسير معاني صفات خداوند، که از اين نظر عقايدي چون تشبيه، تنزيه، و تفويض پديد آمد.
بررسي عقايد و نظريات ياد شده از ظرفيت و رسالت بحث کنوني بيرون است. آنچه يادآوري آن لازم ميباشد اين است که مستشرقان غالبا معتقدند، منشأ پيدايش اين مذاهب و آراء، عقايد بيگانگان و به ويژه مسيحيان ميباشد، ولي دلايلي که بر اين مدعا اقامه کردهاند جز يک رشته فرضيهها و احتمالات فاقد ارزش نيست، و سخن صحيح در اين باره همان است که ابن خلدون بيان نمود، که ريشه طرح اين بحث و پيدايش اين مذاهب و آراء درباره صفات خداوند، قبل از هر چيز وجود آيات متشابه قرآني است. «15»
البته بايد در اين جا اين نکته را نيز افزود که جدا شدن امت اسلامي از خاندان رسالت و عالمان به معارف قرآن در اثر سياستهاي شيطاني امويان، نقش تعيينکنندهاي در پيدايش مذاهب و آراء کلامي در اين باره و موارد مشابه آن داشت. اگر چه وجود آيات متشابه زمينه بروز اين اختلافات بود، ولي مراجعه به عترت و بهرهگيري از روش آنان در تفسير آيات يعني ارجاع متشابهات به محکمات ميتوانست جلوي هر گونه اختلافي را بگيرد. چنانکه در زمان امام علي(ع) که رأي و نظر او در زمينه تفسير قرآن و بيان احکام و معارف ديني فصل الخطاب شناخته ميشد، فرق کلامي ظهور نکرد. با اينکه در آن زمان نيز درباره صفات الهي، قضا و قدر و… پرسشها و گفتگوهايي مطرح بود.
7ـ حدوث و قدم قرآن
اين مسأله نيز با اوج گرفتن بحث درباره صفات الهي در ميان مسلمانان مطرح گرديد. در آغاز آنچه مورد بحث بود، چگونگي اتصاف خداوند به صفت تکلم بود. ولي بعدها تحت عنوان«حدوث و قدم قرآن» مورد گفتگو قرار گرفت، و در عصر مأمون عباسي و پس از وي معتصم و واثق بسيار شدت يافت، تا آنجا که به شتم و ضرب و زندان و قتل انجاميد و به همين جهت، اين دوران را دوره«محنت»ميگويند. ريشه اصلي اين بحث نيز چيزي جز آنچه درباره صفات الهي گفتيم نبود. اين مطلب به روشني از کلام شهرستاني ـ آنجا که درباره اختلاف مسلمانان پيرامون صفات الهي و تقسيم شدن آنان به دو گروه مثبتان و نافيان سخن گفته است ـ بدست ميآيد، زيرا وي صفت تکلم را نيز در رديف صفات خداوند که مورد بحث دو گروه ياد شده قرار گرفت، ذکر نموده است «16»
بنابراين سخن برخي از مستشرقان «17» و نيز برخي از محققان اسلامي «18» در اين باره که منشأ طرح اين بحث را عقايد بيگانگان و از آن جمله مسيحيان دانستهاند، صحيح نميباشد.
8ـ حقيقت ايمان
بحث و گفتگو درباره مرتکبان کباير از نظر ايمان و کفر، موجب طرح بحث ديگري در ميان مسلمانان شد، زيرا اظهار نظر درباره حکم مرتکبان کباير متوقف بر اين بود که حقيقت ايمان روشن شود. کساني که حقيقت ايمان را از مقوله عمل ميدانستند (معتزله و خوارج) مرتکبان کباير را مؤمن نميخواندند، با اين تفاوت که معتزله نام کفر را نيز مناسب آنان نميدانستند، ولي خوارج آنان را کافر ميخواندند. و گروهي که ايمان را صرفا امري قلبي دانسته و براي عمل در اين مورد هيچ گونه نقشي قائل نبودند (مرجئه)مرتکبان کباير را مؤمن واقعي ميخواندند که هيچ گونه تفاوتي با پرهيزگاران نداشتند. و گروهي نيز بر اين عقيده بودند که ايمان ترکيبي است از: اعتقاد قلبي، اقرار زباني و عمل به جوارح، بدين جهت آنها مرتکبان کباير را مؤمنان فاسق ناميدند. از مراجعه به تاريخ و دلايل فرقههاي ياد شده به روشني بدست ميآيد که بحث مزبور نيز معلول هيچ گونه عامل خارجي نبوده، بلکه ناشي از برداشتهاي مختلف از آيات قرآن و روايات نبوي بوده است، و همان گونه که اشاره شد، جدايي امت از عترت پيامبر و محروم شدن آنان از سرچشمه زلال معارف خاندان وحي، عامل تعيين کننده در پيدايش اين مذاهب و آراء اسلامي بود.
تأثير فلسفه در علم کلام
پس از ترجمه آثار فلسفي به زبان عربي، دو موضعگيري کاملا متفاوت از سوي مسلمانان در برابر آن اتخاذ گرديد. متکلمان معتزلي آن را مثبت تلقي کرده و به مطالعه آن ترجمهها پرداختند، ولي اهل حديث و سپس اشاعره مخالفت نمودند. چنانکه محقق لاهيجي در اين باره گفته است: «هر آينه معتزله را از مطالعه کتب حکميه قدرت تمام و قوتي ما لا کلام در فن کلام حاصل شد و طايفه اشعريه بر اين معنا مطلع شده، بنابر اينکه هر چه در صدر اسلام معمول نبود بدعت دانسته بودند، مطالعه کتب حکمت و تصديق ايشان را محظور و حرام شمردند و به سعي آن جماعت، مذمت حکمت در ميان اهل اسلام به نوعي شيوع يافت که عاقبت به علماي معتزله نيز سرايت نمود.» «19»
تأثيرگذاري فلسفه در کلام، به ويژه از عصر خواجه نصير الدين به بعد، در زمينههاي مختلف ميباشد، اولا: مباحث مربوط به امور عامه فلسفه در متون کلامي راه يافت، و متکلمان نيز بسان فلاسفه قبل از ورود در مباحث الهيات، به بررسي مباحث کلي فلسفي پرداختند، برخي اين عمل را نوعي رقابت با فلاسفه دانستهاند که متکلمان ميخواستند با اين کار بينيازي خود را از فلسفه اعلان نمايند، ولي ممکن است انگيزه آنان در رابطه با بخشي از مسائل فلسفي است که علم کلام به آن نيازمند بوده. و برخي آن مباحث را به خاطر نقد و ابطال آن در متون کلامي وارد نمودند، چنانکه سعد الدين تفتازاني در پاسخ اين سؤال که چرا متکلمان به بحث پيرامون مسائلي که از احکام و حالات ممکنات ميباشد پرداختهاند، گفته است: «ممکن است غرض آنان تکميل صناعت کلام بوده، بدين صورت که در کنار بحث از مطلوب خود، به بحث درباره آنچه به گونهاي با آن ارتباط دارد نيز پرداختهاند، مانند مباحث مربوط به معدوم، حال، اقسام ماهيت، حرکات و اجسام، و يا اينکه درصدد رد و ابطال نظريه ديگران بودهاند، مانند مباحث مربوط به جواهر مجرده، و يا اينکه آن مسأله از مبادي پارهاي از مسائل علم کلام بشمار ميرود، مانند بحث پيرامون اشتراک مفهوم وجود، امتناع تسلسل، تناهي ابعاد و… و اما بحثهاي ديگر طبيعيات و رياضيات که متأخران وارد علم کلام نمودهاند مباحث فضولي و زايد ميباشند. » «20»
مسائل مورد اختلاف فلاسفه و متکلمان بسيار است و برخي از آنها عبارتند از: حدوث و قدوم زماني عالم، اثبات و نفي عقول مجرده، تفسير قدرت و اختيار خداوند، علم خداوند به جزئيات متغيره، صدور کثير از واحد، ملاک نيازمندي ممکن به علت، اعاده معدوم بعينه، حقيقت زمان و مکان و…
البته بايد توجه داشت که مقصود از اختلافي بودن مسائل مزبور ميان فلاسفه و متکلمان اين نيست که در همه آنها، عموم فلاسفه يا عموم متکلمان متفق الرأي ميباشند. بلکه مقصود اين است که رأي مشهور ميان دو گروه با يکديگر مخالف است، هر چند در پارهاي از آنها ميان خود فلاسفه، و خود متکلمان نيز اختلافاتي به چشم ميخورد. بخشي از اين مسائل اختلافي را غزالي در کتاب «تهافت الفلاسفه»آورده، و در کتب کلامي ديگر نيز ذکر شده است. و از آنجا که نظرات متکلمان نسبت به آراء فلاسفه، جنبه عکس العملي داشته است ميتوان از موارد ياد شده به عنوان تأثيرگذاري فلسفه در کلام ياد کرد.
سخني از ولفسن «WOLFSON» در کتاب«فلسفه علم کلام» درباره تأثير فلسفه در علم کلام اسلامي گفته است: «دوره سوم از ادوار تاريخ کلام اسلامي دوره کلام معتزلي فلسفي است که با ترجمه شدن آثار فلسفي يوناني به زبان عربي آغاز شد، معتزله از اين آثار نه تنها بعضي از نگرشهاي فلسفي را آموختند، بلکه از دو روش استدلال جديد نيز آگاه شدند: يکي روش قياس منطقي، و ديگري کاربرد تازهاي از روش قياس قديم (تمثيل)، زيرا استعمال کلامي تمثيل تنها بر پايه شباهت ميان چيزها قرار ميگرفت، ولي روش جديد تمثيل مبتني بر تساوي نسبتها بود. و بدين طريق متکلمان معتزلي بر دادههاي ديني اسلامي به طريق فلسفي (قياس منطقي و کاربرد جديد تمثيل) استدلال ميکردند» «21»
اين که وي تأثيرپذيري کلام اسلامي از فلسفه را مربوط به عصر پس از ترجمه آثار فلسفي يونان به عربي (اوايل قرن سوم هجري) دانسته صحيح است، چنانکه مطلب ديگر وي، يعني بهرهگيري متکلمان معتزلي از آراء و نگرشهاي فلسفي در بحثهاي کلامي نيز صحيح ميباشد، چنانکه هر دو را يادآور شديم.
ولي دو مطلب ديگر وي يعني آشنا شدن معتزله از طريق مطالعه کتابهاي يوناني با روش قياسي منطقي و نيز کاربرد جديدي از روش تمثيل، قابل قبول نيست. زيرا با مراجعه به استدلالهاي کلامي معتزله، قبل از عصر ترجمه، به دست ميآيد که آنان با روش قياس منطقي آشنا بوده و آن را بکار ميبردند. اصولا روش قياس منطقي، روشي است فطري که انسانهاي معمولي نيز عملا در استدلالهاي خود از آن بهره ميگيرند، هر چند با اصطلاحات آن آشنا نباشند. ساير قواعد منطقي نيز همين گونه است. آنچه ارسطو و ديگر استادان علم منطق انجام دادهاند، تنظيم و تقرير آن قواعد و روشها ميباشد، نه جعل و وضع يک رشته قواعد، زيرا اگر چنين نبود نميتوانست مصونيت ذاتي داشته و راهنماي صائب انديشه باشد.
و نيز تمثيل منطقي، حقيقتي جز تمثيل کلامي (قياس فقهي) ندارد، مفاد اين روش استدلالي اين است: حکمي که براي يک شيء معين ثابت ميباشد، براي شيء مشابه آن نيز ميتوانيم اثبات نماييم، چنانکه گفته ميشود: «عقل خوب است مانند بينايي». در اين مثال حکم خوب بودن که براي بينايي ثابت است، براي عقل نيز ثابت شده است، زيرا عقل نيز مانند بينايي وسيله درک و آگاهي است. مثال مزبور که اي ولفسن از کتاب اخلاق نيکوماخوسي ارسطو ذکر کرده است، با مثال معروف «نبيذ حرام است چون شراب»که از مثالهاي معروف تمثيل کلامي (قياس فقهي) است هيچ گونه تفاوتي ندارد.
نمونه هايي از مسائل جديد کلامي
تا اينجا با تطورات کلامي قبل از ترجمه آثار فلسفي و نيز تأثيرگذاري فلسفه در علم کلام اسلامي به طور اجمال آشنا شديم، اکنون چند نمونه از مسائل جديد کلامي که تحت تأثير آراء علمي و فلسفي جديد پديد آمدهاند ذکر ميشود:
1ـ معرفت شناسي و مسائل جديد کلامي
ميدانيم که در دو سه قرن اخير معرفتشناسي مورد بحث جدي فيلسوفان غربي قرار گرفته و مکاتب مختلفي نيز در اين باره ظهور نموده است. از مهمترين مسائل مورد بحث در اين زمينه، بررسي توانايي عقل در شناخت هستي بوده است، که گروه بسياري از صاحب نظران غربي به ناتواني عقل فتوا داده و در نتيجه منطق تجربي به عنوان تنها روش صحيح معرفت قلمداد گرديد. اين تحول فلسفي و علمي در سرنوشت بحثهاي کلامي تأثير گذاشت. از يک طرف دستاويز خوبي براي منکران خدا و حقايق غير مادي بود، زيرا آنان با استناد به منطق تجربي و اينکه تنها راه شناخت، استقراء و تجربه است، هر واقعيت غير مادي را رد نمودند. از طرفي ديگر آن دسته از فيلسوفان طرفدار منطق تجربي را به جستجوي راه تازهاي در دفاع از حقايق غير مادي که از مسلمات همه اديان الهي است برانگيخت، بر اين اساس، برخي از حقايق غيبي (وجود خداوند) را فراتر از عقل و به اصطلاح برهان ناپذير دانسته، و برخي ديگر (ملک، بهشت و دوزخ) را نيز به گونهاي مادي تفسير نمودند. در برابر اين دو گروه، طرفداران منطق عقلي و مدافعان فلسفه اولي هستند که به نقد نظريه طرفداران منطق تجربي پرداخته و اثبات کردند که بدون قبول يک رشته اصول عقلي و ماقبل تجربي، حتي اثبات يا نفي يک مسأله از طريق منطق تجربي امکان ندارد. و در اين صورت با استناد به آن اصول عقلي و بديهي، ميتوان به کشف يک رشته قوانين کلي، فراتر از قلمرو حس و تجربه نايل شد. در نتيجه نه برداشتهاي ملحدانه گروه نخست صحيح است و نه تفسيرهاي مادي گرايانه گروه دوم. بدون شک از پيشتازان اين نبرد کلامي علامه طباطبايي است که بخش عظيمي از مقالات اصول فلسفه را به اين مهم اختصاص داد و پس از وي شاگردان مکتب آن مرحوم اين جهاد کلامي را دنبال کردند. که در رأس آنان استاد مطهري ميباشد.
2ـ اگوست کنت و فلسفه تاريخ
اگوست کنت از بنيانگذاران فلسفه ثبوتي «Positivisme» و نيز فلسفه علمي ميباشد. وي در باب فلسفه تاريخ نظريهاي را ابزار کرد که نتيجه آن نفي اعتبار فلسفه اولي و مباحث مربوط به ماوراء الطبيعه ميباشد. و آن اينکه: «از تأمل در فلسفه تاريخ روشن ميشود که هر رشته از معلومات انسان به مرور زمان سه مرحله را ميپيمايد:
1ـ مرحله رباني که تخيلي است.
2ـ مرحله فلسفي که تعقلي است.
3ـ مرحله علمي که تحققي است.
در مرحله نخست امور را به واسطه ارباب انواع تبيين ميکنند، و در مرحله دوم از طريق علتهاي غير محسوس و قواي مجرد و مرموز، و در مرحله سوم، آنها را از طريق مشاهده و تجربه و بر پايه قوانين مسلم علمي تفسير مينمايد. در اين مرحله تخيل و تعقل اعتبار خود را از دست داده و حس و مشاهده يگانه راه معتبر براي معرفت ميباشد. و در نتيجه تنها امور جزئي و محسوس در قلمرو معرفت انسان قرار ميگيرد و از جواهر و امور مطلق مانند جان و روان و عقل و ماده و علت نخستين که به ادراک آنها نائل نميشويم ميگذريم، تاريخ تمدن به ما ميآموزد که دوره فلسفه رباني و فلسفه مابعدالطبيعه پيموده شده و امروز ديگر اذهان و افکار به آنها قانع نيست و فلسفه تحققي را اقتضا ميکند.» «22»
تحول و پویایی علم کلام ـ چنانکه برخی توهم کرده اند ـ به این معنا نیست که ماهیت این علم متحول گردیده و علم کلام جدیدی با موضوع و غایت دیگری پدید آمده است. موضوع و غایت علم کلام هر چه هست ثابت و باقی است.
اين نظريه گذشته از اينکه مباحث مربوط به ماوراء الطبيعه را بيحاصل ميداند، دستاويز ديگري براي منکران وجود خدا شد، زيرا آنان با استناد به نظريه مزبور گرايش به دين و خداپرستي را معلول جهل و ناآگاهي بشر از علل طبيعي حوادث دانسته و در نتيجه فلسفه ماديگري را فلسفهاي علمي توصيف نمودند.
در اينجا نيز فيلسوفان الهي و متکلمان ديني به دفاع از دين پرداخته و نااستواري فرضيه مزبور را روشن نمودند. چنانکه علامه طباطبايي پس از نقل نظريه ياد شده گفته است: «گرايش به اين نظريه خود نوعي خرافه گرايي است، زيرا برخلاف واقعيت تاريخ پيدايش مذاهب آسماني است. اديان آسماني پس از رشد فلسفهها پديد آمدهاند نه قبل از آن، مثلا دين ابراهيم پس از دوران شکوفايي فلسفه در هند و مصر و کلدان ظاهر گرديد، و دين عيسي و محمد (ص) پس از شکوفايي فلسفه يونان و اسکندريه پديد آمدند.» «23»
3ـ اصل تکامل و نسبيت اخلاق
اصل تحول و تکامل نيز از جمله اصول علمي است که مستمسک مخالفان دين و ارزشهاي ثابت اخلاقي قرار گرفته است. اين گروه با استناد به اصل مزبور گفتهاند: اجتماع بشري زاييده نيازمنديهاي وجودي انسان است که به صورت فردي قادر بر تأمين آنها نيست. انسان اجتماع را از آن نظر ميخواهد که آن را عامل بقاء وجود خود ميداند و از آنجا که طبيعت محکوم قانون تحول و تکامل است، اجتماع نيز متحول بوده و در حرکت هميشگي به سوي کمال پيش ميرود. و از طرفي چون حسن و قبح معنايي جز هماهنگي و ناهماهنگي کارها با غايات و اهداف اجتماعي ندارد، بنابراين حسن و قبح نيز پيوسته متحول و متغير خواهد بود و در اين صورت هيچ گونه خوبي و بدي مطلق و ثابتي وجود ندارد «24».
4ـ داروينيسم و آفرينش انسان
يکي از مباحث کلامي جديدي که وابسته به فرضيات علمي است، بحث درباره آفرينش انسان است، زيرا قرآن کريم آفرينش انسان نخستين (حضرت آدم) را از خاک و به شيوهاي خاص ميداند، و در نتيجه انسان نوعي مستقل از انواع ديگر حيواني است و از طريق آفرينش آدم ابوالبشر و حوا پا به عرصه حيات نهاده است. ولي مطابق فرضيه داروين (تحول انواع) انسان تکامل يافته انواع ديگر حيواني است. و در نتيجه اين فرضيه علمي با آن اصل قرآني و ديني معارض ميباشد، و بر متکلم ديني است که راه چارهاي براي حل اين تعارض بيابد، و از دين دفاع نمايد، چنانکه گروهي از صاحبنظران با همين انگيزه به نگارش رسالهها و مقالاتي در اين باره دست زدند.
5ـ فلسفه زبان
معنادار بودن گزارهها و بحث درباره فلسفه زبان و معيار معناداري يا بيمعنا بودن گزارهها که توسط گروهي از پوزيتويستهاي منطقي مطرح گرديد نيز بحث جديدي را براي متکلمان ديني مطرح ساخت، زيرا از نظر اين گروه تمام گزارههاي متافيزيکي (غير قابل تجربه و تحقيق حسي) گزارههايي بيمعنا و مهمل ميباشند که نميتوان آنها را راست يا دروغ خواند «25».
مقصود از تحول و پویایی علم کلام این است که متکلم مسائل جدید کلامی را به خوبی بشناسد و با بهره گیری از روش های مناسب به بررسی آنها بپردازد.
اين نظريه زبانشناختي شديدترين حمله و تعرض را به دين نموده است و براي پاسخگويي به آن بايد به تحقيق پيرامون معيار معناداري و بي معنايي گزاره ها پرداخت و از اين طريق خطاهاي پنهان آن را آشکار ساخت.
6ـ دين و فطرت
از جمله بحثهايي که در دورههاي اخير توجه متکلمان ديني را به خود جلب کرده است، بحث پيرامون رابطه دين با فطرت ميباشد. اگر چه اساس اين مسأله در قرآن و احاديث آمده است، ولي از آنجا که در دورههاي اخير درباره منشأ پيدايش دين و خاستگاه آن از طريق جامعهشناسان و روانشناسان و فيلسوفان، نظريههاي گوناگوني مطرح گرديده است، تحقيق پيرامون دين و فطرت اهميت ويژهاي يافت. در اين باره نيز انديشمنداني چون علامه طباطبايي و مرحوم استاد مطهري بحثهاي ارزندهاي را عرضه نمودهاند. موارد ياد شده و دهها مورد ديگر در زمينه مسائل اعتقادي، حقوقي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي اسلام، نمونههايي از بحثهاي جديد کلامي است که تحت تأثير نظريه ها و فرضيه هاي علمي مطرح گرديده و محققان و متکلمان اسلامي به تحليل و پاسخگويي آنها پرداختهاند. موضوعي که اخيرا بيش از هر موضوع ديگري مورد نقد و اشکال واقع شده است، براهين اثبات وجود خدا ميباشد. «26» اين پديده نقد و اعتراض با اين حجم و اهتمام ويژه، هشداري است به حوزههاي علوم ديني که با برنامه ريزي هاي صحيح و تلاشهاي بي دريغ، به تربيت فيلسوفان و متکلمان کارآمد اقدام کنند تا بتوانند از مرزهاي عقيدتي اسلام دفاع نمايند، امروز و آينده حوزههاي علميه به شيخ مفيدها، خواجه نصيرها، علامه حليها، علامه طباطباييها و مطهريها نياز مبرم دارند. پس بر مسئولان و برنامهريزان حوزههاست که هوشيارانه و مجدانه به انجام اين مهم مبادرت ورزند. بايد دانست که با نامقدس خواندن فلسفه و جنبي تلقي کردن کلام هرگز نميتوان به اين رسالت بزرگ ديني جامه عمل پوشاند. همچنين بحثهاي مزبور هشداري است بر آن دسته از عالمان و صاحبنظران که بيش از اندازه فريفته فلسفههاي غربي شده و با آثار بر جاي مانده از فيلسوفان و متکلمان اسلامي به ديده بيمهري و بياعتنايي مينگرند و دوره آنها را پايان يافته تلقي مي کنند، زيرا اشکالات و شبهاتي که امثال«هاسپرز» بر براهين اثبات وجود خدا وارد نموده اند، ناشي از ضعف الهيات و کلام و فلسفه مسيحي يا يهودي است، ولي آگاهان به مباني فسلفه اسلامي ـ و به ويژه حکمت متعاليه صدرايي ـ ميدانند که اشکالات مزبور بسيار واهي و سست ميباشد. ما در عين احترام به فيلسوفان بزرگ غرب و ارج نهادن به کوششهاي علمي و فلسفي آنان و لزوم آگاهي بر آراء و نظريات آنها، يادآور ميشويم که آنان در حل مسائل الهيات و فلسفه اولي توفيقي به دست نياورده و در اين جهت فيلسوفان اسلامي گوي سبقت را از آنان ربودهاند، و در اين سخن قصد کمترين مبالغهگويي را نداشته و جز بيان واقعيت و حقيقت مقصودي نداريم. مناسب است در اين جا جملهاي را از مرحوم شهيد مطهري که آشنا و بيگانه بر آگاهي و استواري نظر و انصاف در داوري او اعتراف دارند بازگو نموده آن را حسن ختام مقاله خود قرار دهيم: «حکمت الهي شرق از برکت معارف اسلام بارور شد و استحکام يافت و بر يک سلسله اصول و مبادي خللناپذير بنا شد. ولي حکمت الهي غرب از اين مزايا مرحوم ماند. گرايش به فلسفه مادي در غرب، علل و موجبات فراواني دارد که اکنون مجال شرح آنها نيست، به عقيده ما علت عمده آن، ناتواني و نارسايي مفاهيم حکمت الهي غرب بود…». «27»
و در جاي ديگر نيز گفته است: «دومين علتي که در مورد گرايشهاي مادي دسته جمعي، در جهان اروپا بسيار قابل اهميت است، نارسايي مفاهيم فلسفي اروپا است. حقيقت اين است که اروپا در آنچه حکمت الهي ناميده ميشود بسيار عقب است و شايد عدهاي نتوانند بپذيرند که اروپا به فلسفه الهي شرق و خصوصا فلسفه اسلامي نرسيده است. بسياري از مفاهيم فلسفي که در اروپا سر و صداي زيادي پيدا ميکند، از جمله مسائل پيش پا افتاده فلسفه اسلامي است. در ترجمههاي فلسفه اروپايي به مطالب مضحکي بر ميخوريم که به عنوان مطالب فلسفي از فيلسوفان بسيار بزرگ اروپا نقل شده است. و هم به مطالبي بر ميخوريم که ميبينيم فيلسوفان دچار برخي مشکلات در مسائل الهي بودهاند و نتوانستهاند آنها را حل کنند، يعني معيارهاي فلسفيشان نارسا بوده است… ». «28»
پی نوشت ها:
(1) ـ ر. ک: مجله کيان، سال دوم، شماره 10، مقاله نقد تفکر سنتي در کلام اسلامي، محمد مجتهد شبستري.
(2) ـ فلسفه در ايران، مجموعه مقالات فلسفي، مقاله پيدايش و بسط علم کلام، رضا داوري.
(3) ـ قبض و بسط تئوريک شريعت، عبد الکريم سروش، چاپ اول، ص 170 ـ 172.
(4) ـ تاريخ الخلفا، سيوطي، ص 269.
(5) ـ تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان، ج 4، ص 555. ملل و نحل، شهرستاني، ج 1، ص 30.
(6) ـ براي آگاهي از مشروح مناظره پيامبر (ص) و يهود در مورد مسأله نسخ مراجعه شود به: احتجاج طبرسي، ص 41 ـ 42.
(7) ـ ر. ک: الاقتصافي الاعتقاد، غزالي ص 234، غاية المرام في علم الکلام آمدي، ص 363، ايجي و گرگاني، شرح مواقف، ج 8، ص 344. مقدمه ابن خلدون، ص 465، شرح مقاصد تفتازاني، ج 4، ص 232.
(8) ـ ر. ک: سنن ابن ماجه، ج 1، باب 10، روايت 77. تاريخ الخلفا، سيوطي، ص 95، توحيد صدوق، باب الاستطاعه، روايت 23. احتجاج طبرسي، ص 207. بحار الانوار، علامه مجلسي، ج 5، ص 39 و ص 316.
(9) ـ ر. ک: الفرق بين الفرق بغدادي، ص 117 ـ 118. الامالي، سيد مرتضي، ج 1، ص 115 ـ 116. شرح الاصول الخمسه عبد الجبار، ص 138 ـ 139. الملل و النحل، ج 1، ص 48.
(10) ـ نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 36.
(11) ـ الامالي، ج 1، ص 106.
(12) ـ ر. ک: السنه احمد بن حنبل. و الابانة، اشعري، باب دوم، و مقالات الاسلاميين، ص 320 ـ 325.
(13) ـ توحيد صدوق، باب 2، روايت 18، و باب 55، روايت 9. بحار الانوار ج 5، ص 29 و 121.
(14) ـ ر. ک: فلسفه علم کلام، هري اوسترين ولفسن، ترجمه احمد آرام، فصل دوم.
(15) ـ مقدمه ابن خلدون، ط بيروت، ص 463.
(16) ـ ملل و نحل، ج 1، ص 44 ـ 45 و ص 92.
(17) ـ فلسفه علم کلام، فصل سوم.
(18) ـ بحوث في الملل و النحل، ج 3، ص 328.
(19) ـ گوهر مراد، عبد الرزاق لاهيچي، ط اسلاميه، ص 24.
(20) ـ شرح المقاصد، ط منشورات الشريف الرضي، قم، ج 1، ص 181.
(21) ـ فلسفه علم کلام، ص 33 نقل به اختصار.
(22) ـ سير حکمت در اروپا، محمد علي فروغي، ج 3، ص 106 ـ 107. مباني فلسفه، علي اکبر سياسي، ص 576.
(23) ـ الميزان، علامه سيد محمد حسين طباطبايي، ج 1، ص 242.
(24) ـ جهت آگاهي از اين نظريه و نقد آن ر. ک: الميزان، ج 1، ص 370 ـ 382.
(25) ـ غلبه بر متافيزيک از طريق تحليل منطقي زبان، کارناپ رودولف. ر. ک: پوزيتويسم منطقي، بهاء الدين خرمشاهي، ص 35 ـ 53.
(26) ـ از آن جمله جان هاسپرز ميباشد که کتاب«فلسفه دين»را با هدف نقد براهين مختلف اثبات وجود خدا تاليف نموده است.
(27) ـ سيري در نهج البلاغه، مرتضي مطهري بخش دوم، نهج البلاغه و انديشههاي فلسفي غرب.
(28) ـ علل گرايش به ماديگري، مرتضي مطهري، نارساييهاي مفاهيم فلسفي.
