730 بازدید
چیست تدبیر ما؟
الْفِكْرُ يُنِيرُ اللُّب
الْفِكْرُ جَلَاءُ الْعُقُول
بِالْفِكْرِ تَنْجَلِي غَيَاهِبُ الْأُمُور
مَنْ طَالَ فِكْرُهُ حَسُنَ نَظَرُه
الْفِكْرُ يَهْدِي إِلَى الرُّشْد
لَا رُشْدَ كَالْفِكْر
فَضْلُ فِكْرٍ وَ تَفَهُّمٍ أَنْجَعُ مِنْ فَضْلِ تَكْرَارٍ وَ دِرَاسَة
مَنْ أَكْثَرَ الْفِكْرَ فِيمَا تَعَلَّمَ أَتْقَنَ عِلْمَهُ وَ فَهِمَ مَا لَمْ يَكُنْ يَفْهَم
التَّفَكُّرُ حَيَاةُ قَلْبِ الْبَصِير[1]
*
آيا حوزه علميه که وظيفه تفقه در آموزههاي اهل بيت عليهمالسلام و ابلاغ و اقامه آنها در جامعه را دارد، ميتواند در طراحي نظامهاي کلان ساختار خود، نسبت به روايات، بيتفاوت باشد؟
اگر بخواهيم نگاهي کاربردي به اين ذخائر عظيم حکمت الهي بياندازيم و يک نظام آموزشي بر اساس اين آموزههاي اهل بيت بنا کنيم، روايات فراواني از اين دست که نقل شد، چه اثري در مدل آموزشي و تربيتي ما خواهند داشت؟
*
در سنت حوزوي ما، تدابيري براي «تعبيه تفکر در متن تحصيل طلبه»، انديشيده شده بود. از جمله اين تدابير، ارائه متون درسي مغلق و ديرياب است. به نظر ايشان، اگر متن درسي، ساده و سهلخوان باشد، نميتواند طلبه را پاي مطلب نگه دارد؛ لذا بسياري از دقائق و ظرائف درس، فهم نميشود و تحصيل طلبه، سطحي رقم ميخورد.
اما متون مشکل، طلبه را وادار به تأنّي و تفکر ميکنند. او در فراز و نشيب حل متن، مجبور است بسيار روي مطلب فکر کند و احتمالات مختلف را ارزيابي نموده و بارها صدر و ذيل بحث را مرور کند و با جمعبندي مجموعهاي از نکات، گره از کار متن بگشايد تا درس را بفهمد. لذا هم مطلب را با تفکر دريافت ميکند که بهتر در ذهن و جانش نقش ميبندد و هم دقائق و ظرائف آن را احراز ميکند.
*
البته در اين فرصت، درصدد قبول يا رد اين مبنا نيستيم. بلکه سخن در اين است که امتياز مهم گذشتگان ما، آن است که روي اين مسئله فکر کرده و برايش چارهاي انديشيده بودند. اما موضع ما در اين باره چيست؟ اگر اين روش را قبول داريم، آيا آن را با سنجش و تأمل روي ايدهها و راهکارهاي مختلف انتخاب کردهايم و يا صرفاً به سنت و تجربه گذشتگانمان تکيه کرده و آن را مبنا قرار دادهايم؟
و اگر به اين رويه، اشکال داريم، آيا به دنبال روش جايگزين کاملتري بودهايم؟ آيا ميتوان راههاي بهتري يافت که هم عوارض متون پيچيده را نداشته باشد و هم تفکر و تعمق را در متن سلوک علمي طلبه قرار دهد؟
پينوشت:
[1]. روايت آخر از «اصول کافي» و مابقي از «غررالحکم» نقل شده اند.
