شما اینجا هستید: رهنامه پژوهش » آرشیو مجلات / ش 3+4 » مروری بر مبانی نظری و تجربه شاگردپروری استاد علی صفایی حایری

 

منبع اصلی در این نوشته، کتاب های «استاد و درس، روش آموزش» و «روحانیت و حوزه» از آثار مرحوم استاد علی  صفایی حائری  و نیز خاطرات شفاهی یا مکتوب شاگردان بزرگوار ایشان، از محصولات  انتشارات لیله القدر می باشد.

مرحوم علی صفایی حائری دارای روحیه خاص و روش بدیعی در شاگردپروری بودند. ارتباط خاص با شاگردان، فهم عمیق نسبت به مبانی و اهداف تربیتی، استفاده از روش‌های بدیع در تربیت شاگردان از ویژگی‌های ایشان است. این گزارش اجمالی است از طرح استاد در شاگردپروری که توسط شاگردان ایشان و مؤسسه لیله‌القدر جمع‌آوری شده و بسیار جذاب و خواندنی می‌باشد.

استاد علی صفایی حائری معروف به عین صاد در مرداد گرم ۱۳۳۰ در شهر قم به دنیا آمد و در همان سال‌های خامی نوجوانی در کسوت شاگردی به پختگی استادی رسید.

«از همان روزهای اول، هنگامی که با مشکلات روبرو می‌شدم، در درونم حالی می‌جوشید. حالی که کنجکاوم می‌کرد و وادارم می‌نمود تا به سمت مشکل بیایم. آن را بررسی کنم و علت‌هایش را بجویم و راه حل‌هایش را بیابم…

هنگامی که به مسئله‌ی تبلیغ و طرز تبلیغ و به مسئولیت و چگونگی آن فکر می‌کردم، واین که استعدادهایی در من گذاشته‌اند و سرمایه‌هایی به من داده‌اند و آن‌ها را بی‌جهت نداده‌اند. در برابر داده‌ها، بازده می‌خواهند و در قبال سرمایه‌ها کار و مسئولیت»

او در زمینه‌ی «بینش فکری بنیادین» که با شناخت محدودیت های انسان و اندازه و ترکیب استعدادهایش و درک نیاز انسان به وحی، بدان راه یافته بود و به همراه بهره‌گیری از تجربه‌ی گران سنگ اساتیدش، بنایی را طرح ریخت که «آموزش روش‌ها» و تداوم «خط انتقال معارف» ستون خیمه‌گاهش بود. و«استاد و درس» در برپا نگهداشتن این ستون نقشی راهبردی داشت.

«استاد خوب کسی نیست که فقط درسش را خوب بدهد و برود. یک استاد باید بیش از این که مدرس خوبی باشد مربی خوبی هم باشد».

او که موضوع کار تربیت در شکل فردی و اجتماعی‌اش را، انسان می‌دانست مبادی نوشته‌ها و کلاس‌هایش را شناخت نیازها، سرمایه‌ها و استعدادهای انسان و توجه به اختیار و انتخاب وی قرار داد.

استاد صفایی در انتقال آموزش‌ها به شاگردانش، با استناد به مبانی قرآنی و روایی و برداشت از سنت و سیره‌ی معصومان (ع) به جای تلقین و تحمیل به تبیین و تفهیم اصرار داشت و می‌گفت:

«مهم نیست که عمل کنند، مهم این است که یا ابوذر شوند یا ابوجهل. لا اقل بفهمند و حجت بر ایشان تمام شود»

در کلاس‌هایش به جای روش‌های متداول حفظ  و تفسیر، طلبه‌اش را با کلیدها و ملاک‌ها و روش‌هایی آشنا می‌کرد تا با طرح کلی و نقشه‌ای جامع همراه گردد. چرا که دادن روش‌ها در زمان کمی صورت می‌گرفت و سود بیشتری برای شاگردانش داشت.

استاد در کتاب «مسئولیت و سازندگی» که درسن هجده سالگی نوشته، از این کلیدها گفتگو و ما را به شناخت خود و کار خود و مقدار ادامه‌ی خود و در نتیجه وسعت هستی آشنا می‌نماید.

استاد خوب کسی نیست که فقط درسش را خوب بدهد و برود. یک استاد باید بیش از این که مدرس خوبی باشد مربی خوبی باشد.

روش سازندگی و کار با روحیه‌های مختلف، روش تربیت انسان قبل و بعد از بلوغ، روش تربیت کودک، روش برداشت از قرآن و نهج البلاغه، روش نقد مکاتب و آرمان‌ها و آگاهی‌ها، روش نقد ادبیات و هنر، روش آموزش صرف و نحو و فقه و اصول، روش تبلیغ و انتقال معارف و روش مدیریت و رهبری، مجموعه مباحثی است که به هر یک در کتابی مستقل و یا مجموعه سخنرانی‌هایی مبسوط  پرداخته شده و حکایت از جدیت و تلاش گسترده‌ی ایشان در«روش آموزی» دارد.

تفکر نظام‌مند استاد چه در قالب بیانی‌اش و چه در محتوا، چنان متناسب و تفکیک ناپذیر بود که مخاطب جستجوگر به سرعت به مبانی و مسایل و روش‌ها و اهداف اندیشه‌ی ایشان راه می‌یافت.

او به جای ماهی دادن به شاگردانش، به آن‌ها ماهیگیری می‌آموخت و زمینه‌های تحقیق را در آن‌ها زنده می‌کرد. حتی مطالعه‌اش را در حضور شاگردها انجام می‌داد تا از طرز شروع و حرکت او به روش او پی ببرند و به قدرت برسند.

وی معتقد بود که کار روحانی همچون طبیب است و همان طور که محیط کار طبیب، آلوده به امراض و در میان بیماران است، روحانی نیز در میان افراد مبتلا و مسأله دار می تواند سوژه ی کار خود را بیابد.

«این استاد است که محصل را در چهار مرحله پیش می‌برد:

۱ ـ در فکر و بینش

۲ ـ در قدرت روحی و وسعت سینه

۳ ـ در طرح عملی

۴ ـ در برنامه‌ی علمی

با این ترتیب، فکر، زمینه ساز بینش‌ها و قدرت‌های روحی است.

و بر پایه این دو ستون محکم، طرح عملی گسترده و نقشه‌ی یک عمر مشخص می‌شود که باید چه بکند و چه سازندگی‌ها و سوزندگی‌ها داشته باشد.

و با این طرح علمی است که تکلیف مقدار علوم و مقدمات هر یک مشخص می‌شود»

ایشان در کلاس خارج فقه و اصول و تفسیر، شاگردان را به شرکت در کلاس درس اساتید و علمای مطرح حوزه توصیه می نمود و ازآنها می خواست که پس از اشراف و تسلط کافی و دقت علمی و فنی در مطالب مهم و وجوه اختلافی و نیز رجوع به منابع مطالعاتی مرتبط ، به ارائه‌ی نتیجه درحضور ایشان بپردازند. استاد پس از شنیدن مطالب شاگردان، اهم مباحث را جمعبندی و به نقد روش ها و نتیجه گیری ها و بیان نقاط قوت و ضعف شان می پرداخت.

به روز بودن اطلاعات ایشان و قدرت رهگیری و تحلیل نشریات و متفکرین جریان ساز حوزه و دانشگاه و حتی صاحب نظران فلسفه و فرهنگ خارج از کشور و نیز برخورد علمی همراه با انصاف و آزادگی با آنها، همیشه باعث شگفتی شاگردان و عامل مهم در ارتقاء سطح علمی شان بود.

در مسائل خصوصی و خانوادگی شاگردانش راه داشت و نه تنها مدرس که مشاور و معاون و وکیل و کارگزار آنها نیز بود.

سعی استاد در کلاس این بود که شاگرد به سرعت و دقتی برسد تا راه های دور برایش نزدیک و بن بست ها برایش شکسته شود. شگفت آنکه گاه حجم عظیمی از نکات و توجهات راهگشا را در قالب جمله ای و تنها تک جمله ای کوتاه و دقیق به مخاطبش انتقال می داد.

او نه با زبان بلکه در عمل به پشتکار شاگرد ارج می نهاد و باگشودن افق های باز در برابرش او را به راهی بی نهایت فرا می خواند و اینچنین توقع شاگرد را از خود بالا برده و تحمل سختی های راه را برای او شیرین می کرد.

اگر شاگردی بدون مطالعه‌ی قبلی و فقط برای وقت گذرانی و اظهار وجود طرح مسئله می نمود، با نگاه خاصی که این جور مواقع داشت به وی می فهماند که باید وقت می گذاشته و مطالعه می کرده و در صورت تکرار، با بی اعتنایی اش او را متنبه می ساخت.

سعی اش در این بود که شاگرد با کسب علوم به آفت غرور مبتلا نگردد و این مهم را با ذکر داستان هایی از زندگی ائمه(ع) و خاطراتی از زندگی خود و اساتیدش، به زیبایی به انجام می رساند و شیرینی لطافت و انکسار را به وی می چشاند.

استاد صفایی در جایی گفته بود: من بر خلاف مدیران و معلمان مدارس که در ابتدای سال تحصیلی به دنبال شاگردان نخبه و زرنگ و گرد آوردن شاگرد اول‌ها در مجموعه‌ی خودشان هستند، در پی شاگردان اخراجی و مردودی و فراری از دیگر کلاس‌ها می‌گردم و کارم را با آن‌ها شروع می‌کنم.

وی معتقد بود که کار روحانی همچون طبیب است و همان طور که محیط کار طبیب، آلوده به امراض و در میان بیماران است، ‌روحانی نیز در میان افراد مبتلا و مسئله دار می‌تواند سوژه کار خود را بیابد.

در یک جمع بندی کلی می‌توان شاگردان استاد صفایی را به دو گروه تقسیم نمود، یکی آن‌هایی که خود، گرفتار و مبتلا به مشکلات فکری، روحی و اخلاقی بوده و پس از آشنایی با استاد تحت درمانگری او به بهبودی و اعتدالی رسیده و به کسب مهارت‌های زندگی پرداختند و در حرکت مستمر خود به طلبگی و جهاد اصغر و اکبر روی آوردند.

و دسته‌ی دوم، روحیه های مستعدی که از ابتدا به تشخیص و تشویق وی به اهمیت و اولویت امر تعلیم و تربیت در جامعه‌شان رسیدند و با تغییر رشته‌های دانشگاهی و کاری خود به کسب معارف و مبانی تربیتی مشغول و پس از آشنایی با «بینات و کتاب و میزان» و مراحل « انتظار و تقیه و قیام» ، به تولدی دیگر رسیدند و هر کدام در نقطه‌ای از کشور و در جایگاهی رسمی یا غیر رسمی به تولید مهره های کارآمد همت گماردند.

و کدام مصلح دردآشنایی است که نداند قدرت درمانگری جان‌ها و ارواح مبتلا و گرفتار به همراه توان تشخیص دردها و شناخت روحیه ها، کیمیایی است که به هر که دادند، گوشه چشمش چه کارها که نمی کند.

روشنفکری به همراه روشندلی، دستاوردی بود که استاد صفایی برای خود و شاگردانش می‌خواست و برای انتقال این نورانیت به قلب و ذهن مخاطبش از سه راه «قول و فعل و نوع زندگی» خود بهره می‌برد و دیگران را بهره‌مند می‌کرد.

شاگردان، در کلاس درس استاد بیش و پیش از آن که از علم صرف و نحو و فقه و اصول و درس خارج او بهره‌مند گردند از حلم و بردباری و برخوردهای ظریف و حساب شده‌ی وی درس‌ها می‌گرفتند و در عشق و قلب و وجود خود ظرفیت‌های جدیدی می‌یافتند.

«چه اندیشه‌هایی که با استدلال و دلیل فلسفی خدا را اثبات کرده‌اند و بهشت و جهنم را اثبات کرده‌اند اما در عمل پیشرفتی نداشته‌اند و حرکت و شوری نداشته‌اند و چه بسیار افرادی که خدا را قبول دارند اما شیطان سوار آنهاست… و سرّش هم همان است که خدا در مغز آنهاست و در سر آنهاست و نماز و روزه هم عادت آنهاست و اما پول و زن و لذت در دل آنها جای دارد و عشق آنها را برانگیخته و آنها را در خود گرفته است»

همه می‌دانستند که استاد صفایی برای رفع حوائج طلاب و دانشجویان، خود را نه به اندازه‌ی دارایی‌اش بلکه به اندازه اعتبارش مسئول می‌دانست و بر اهمیت این عهده‌داری تاکید داشت: «دلی که گرفتار قرض و نداری و هزار درد بی‌درمان است نمی‌تواند بر معارف و عقاید مشغول شود و پیش بیاید»

در مسائل خصوصی و خانوادگی شاگردانش راه داشت و نه تنها مدرس که مشاور و معاون و وکیل و کارگزار آنها نیز بود. و این چنین بود که درس استاد بجای این که بارشاگرد شود، می شد پای شاگرد.

برای او کلاس پنج نفره و پنج هزار نفره موضوعیت نداشت، چرا که معتقد بود وقتی میهمان زیاد شد پذیرایی مشکل می شود و چه بسا همه گرسنه بمانند!

در جمع‌ها و کلاس‌هایش به دنبال سازندگی بود نه به دنبال جمعیت و خودنمایی و تثبیت موقعیت شخصی و می‌گفت: «من درسی را می‌گویم که استاد ندارد و باری را بر‌می‌دارم که بارکش ندارد.»

برای او کلاس پنج نفره و پنج هزار نفره موضوعیت نداشت، چرا که معتقد بود وقتی مهمان زیاد شد پذیرایی مشکل می‌شود و چه بسا همه گرسنه بمانند!

«تبلیغ در مرحله تفکر و شناخت و ایمان و عشق و رذایل و فضایل نمی‌تواند دسته جمعی و عمومی باشد. افراد در سطح‌های مختلف هستند و نمی‌توان همه را با یک چوب پیش راند.

بله، در مرحله‌ی علم احکام و مسائل می‌توان به صورت دسته جمعی تبلیغ کرد و احکام را رسانید. همان طور که طبیب نمی‌تواند به طور خطابه و دسته جمعی دردهای مستمعین را درمان کند و برایشان نسخه بنویسد، اما می‌تواند مسایل بهداشتی را برای عموم مطرح کند و بیان نماید.

امروزه افراد محتاج کمتر به سراغ مبلغین می‌آیند و باید آنها را در گوشه و کنار، حتی در اتوبوس و تاکسی و حتی در فروشگاه‌ها و… به چنگ آورد و با آنها کار کرد»

شادی‌ها و آرزوهایش، نشستن و خوابیدنش و دوستی و دشمنی‌اش به دور از نمایش وهمچون مجموعه‌ای از روابط زنده بود و این هماهنگی پرجاذبه در سخن و عمل ومرام او باعث می گردید  که برخی ازاطرافیانش حتی از لحن کلام و حرکات او تقلید کنند و باکی از متهم شدن به ادابازی و مرادسازی نداشته باشند.

او آفت‌های مرید و مرادبازی را می‌دانست و پیوسته به شاگردانش یادآوری می نمود: «در باتلاق دیگران گیر نکنید و برای دیگران هم باتلاق نشوید» و «این درست نیست که یک شاگرد هر سال در یک کلاس و با یک استاد بماند و اگر ماند این دلیل رفوزگی و مردودی اوست»

باری، شاگردان استاد علی صفایی حائری پس از مرگش در تیرماه گرم ۱۳۷۸، همچنان نوشته‌ها و سخنرانی‌هایش را مرور می‌کنند، اما هرگز نمی توانند بغضی را که از درک جای خالی او دارند فرو خورند.

چرا که شاهد بودند چگونه با دست به دست کردن لقمه‌ای در سفره‌ای، آیات توحید خداوند را تفسیر می‌نمود و با باز کردن آغوش به روی مهمانی غریب در نیمه شبی، محبت و ولایت اولیاء خدا را یادآور و با نوع زندگی و مرگش، حیات و ممات محمد (ص) و آل محمد (ص) را رهنما می‌شد.

در انتها از خدا می‌خواهیم توفیقمان دهد تا از آن‌هایی نباشیم که هستند و علم و فقه در زمان آن‌ها مرده است و از کسانی نباشیم که به تعبیر امیر مؤمنان: «یموت العلم بموت حاملیه»

پاسخ دهید: